جنگ آینده از نگاه استراتژیست‌های روس

تاریخ انتشار : يکشنبه ۵ شهريور ۱۳۹۶ ساعت ۱۴:۵۸
Share/Save/Bookmark
 
الکسی فننکو: به عقیده کارل فون کلاوزویتس نظریه پرداز نظامی معروف، جنگ ابزار سیاست است و ماهیت جنگ‌ها نیز بواسطه سیاست مشخص می‌شود. پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در سال 1991 و پایان جنگ سرد میان بلوک شرق و غرب، دیدگاهی در محافل کارشناسی گسترش یافت که برمبنای آن، توازن شکل گرفته در میان نیروها دیگر با تغییرات جهانی مواجه نخواهد شد. با این حال، امروزه نظم جهانی دستخوش تغییرات و تحولات قابل توجهی شده است، روسیه، چین و هند در خط مقدم قرار گرفته‌اند. تقویت این کشورها و تعدادی از بازیگران منطقه‌ایدر قرن بیست و یکم نشان داده است که هنوز هنگامه «پایان تاریخ» فرانرسیده است. در این شرایط که نظام روابط بین‌الملل با تغییر و تحولات سریع و شتابانی روبرو است، ناگزیر این سوال پیش می‌آید: جنگ‌های آینده چگونه هستند؟ آیا جنگ فراگیر جدیدی ممکن است؟
 
پیشگفتار موسسه ایراس
در روسیه، موضوع آینده‌پژوهی در باره امور نظامی و بویژه امر خطیر جنگ در تمام سال‌های سده بیستم میلادی و پس از آن تا امروز مورد توجه بوده و هرگز از آن غفلت نشده است. از سوی دیگر طبیعتا پس از فروپاشی شوروی روند توسعه نظامی و نگرانی از آینده ادامه یافت. این وضعیت نشان می‌دهد که جنگ آینده برای همه ملت‌ها و از جمله روس‌ها امری حیاتی تلقی شده و مقاله زیر نیز با امعان نظر به اهمیت جنگ‌های آینده و با هدف فهم نگاه روس‌ها به مقوله جنگ‌های آینده ترجمه و در اختیار علاقه‌مندان قرار گرفته است. نویسنده در متن زیر به بررسی سیرتکامل ماهیت جنگ و توصیف تغییراتی که در چارچوب تئوری جنگ روی داده، پرداخته و به این پرسش پاسخ می‌دهد که جنگ مابین قدرت‌های بزرگ چگونه و در چه اشکالی خواهد بود. از این نگاه، بحران‌های بین‌المللی بالفعل و بالقوه موجود در سوریه، اوکراین، دریای چین جنوبی، کره شمالی و دیگر مناطق جهان حکایت از ضرورت توجه به ماهیت و ویژگی‌های جنگ آینده دارد.

نویسنده: الکسی فننکو
عضو هیئت علمی موسسه مسائل امنیت بین الملل آکادمی علوم روسیه و کارشناس شورای امور بین الملل روسیه (ریاک)

مترجم: رقیه کرامتی نیا - کارشناس ارشد مطالعات روسیه از دانشکده مطالعات جهان، دانشگاه تهران


دریافت متن کامل (PDF)

 
مقدمه
به عقیده کارل فون کلاوزویتس نظریه پرداز نظامی معروف، جنگ ابزار سیاست است و ماهیت جنگ‌ها نیز بواسطه سیاست مشخص می‌شود. پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در سال 1991 و پایان جنگ سرد میان بلوک شرق و غرب، دیدگاهی در محافل کارشناسی گسترش یافت که برمبنای آن، توازن شکل گرفته در میان نیروها دیگر با تغییرات جهانی مواجه نخواهد شد. با این حال، امروزه نظم جهانی دستخوش تغییرات و تحولات قابل توجهی شده است، روسیه، چین و هند در خط مقدم قرار گرفته‌اند. تقویت این کشورها و تعدادی از بازیگران منطقه‌ایدر قرن بیست و یکم نشان داده است که هنوز هنگامه «پایان تاریخ» فرانرسیده است. در این شرایط که نظام روابط بین‌الملل با تغییر و تحولات سریع و شتابانی روبرو است، ناگزیر این سوال پیش می‌آید: جنگ‌های آینده چگونه هستند؟ آیا جنگ فراگیر جدیدی ممکن است؟   

متن پیش رو مقاله یکی از کارشناسان برجسته شورای امور بین‌الملل روسیه است که نویسنده در آن به بررسی سیرتکامل ماهیت جنگ و توصیف تغییراتی که در چارچوب تئوری جنگ روی داده می‌پردازد. وی همچنین به این پرسش پاسخ می‌دهد که جنگ مابین قدرت‌های بزرگ چگونه و در چه اشکالی خواهد بود. به هرحال، به دلیل وقایعی که در مناطق مختلف جهان در جریان است در اهمیت این موضوع هیچ تردیدی وجود ندارد.

به عقیده فننکو در جهان مدرن می‌توان شاهد چرخشی در جنگ‌ها به خصوص، به سمت جنگ‌های ماقبل صنعتی بود. یعنی در جهان معاصر بازآفرینی و احیای جنگ‌های دوره ماقبل صنعتی روی خواهد داد. جنگ سرد به دلیل درگیری‌های امریکا و شوروی در مسائل حاشیه ای بوده است. در واقع، دو ابرقدرت نه دلیلی سیاسی برای جنگ آشکار با یکدیگر داشتند و نه از ابزار مناسب برای انتقال بخش زیادی از فن‌آوری در فواصل طولانی برخوردار بودند.

با فروپاشی نظام دوقطبی، ماهیت مناقشات تغییری نکرده است. جنگ‌های بالکان بیانگر آن است که در بستر به‌کارگیری از توان نظامی، روند ثابت مذاکرات نیز حائز اهمیت است. بنابراین، حتی در شرایط بازدارندگی هسته‌ای، مناقشه بین قدرت‌های بزرگ امکان‌پذیر است، اما این جنگ‌ها ماهیت محدودی خواهند داشت و عملیات‌های  نظامی نیز در قلمرو دیگر کشورها صورت خواهد گرفت. به باور نویسنده، تجربه هیروشیما و ناکازاکی نشان می‌دهد که استفاده از سلاح هسته‌ای امکان پذیر است. قدرت‌های بزرگ در تلاش هستند نقطه امنی را پیدا کنند که در آن، سلاح هسته‌ای را برای ایجاد یک تئوری کامل و استفاده احتمالی از آن در آینده مورد آزمایش قرار دهند. با این حال، به نظر وی انقلاب جدیدی در حوزه نظامی روی نخواهد داد. ضمن آنکه، جنگ‌های آینده نزدیک را بیشتر می‌توان به صورت درگیری‌های محدود اوایل دوران جدید تصور کرد. 

مدت‌ها پیش، زمانی شروع به اندیشدن درباره موضوع جالب جنگ‌های آینده کردم که در سال 1995 برای اولین بار، رمان ویران‌شهر جورج اورول «1994» را خوانده بودم. قابل تصورترین چیزی که در این کتاب برای من وجود داشت، حتی رژیم‌های توتالیتر نبود، بلکه ارتباط دولت‌های اورول با سلاح هسته‌ای بود. همه آنها در وضعیت جنگ قرار داشتند؛ جنگی که چندین دهه بدون پیروزی قطعی یکی از طرفین، در جریان بود. عملیات‌های نظامی به صورت مانورهای بزرگ در نیمکره جنوبی و پهنه اقیانوس‌ها در جریان بود، در حالی که به دوئل هوایی مستمر و استفاده محدود از بمب‌های اتمی همرده با بمب‌های استفاده شده در هیروشیما در ترکیب با حملات محلی ارتش کشیده می شد. در این میان، قدرت‌های اورول طبق یک قانون نانوشته، نه تنها از سلاح هسته‌ای، که بلکه مستقیما از نیروی نظامی علیه قلمرو یکدیگر نیز استفاده نمی‌کردند. آنها صرفا به انجام مانورهای محدود عملیات نظامی اقدام می‌کردند.

برای من به عنوان کسی که در دهه 1980 بزرگ شدم چنین نگرشی نسبت به سلاح هسته‌ای وحی منزل بود. در آن زمان ما به خوبی با تئوری «زمستان هسته‌ای» آشنا بودیم. تغییرات جهانی آب و هوا زمانی رخ می دهد که قدرت انفجارها بیش از 100 مگاتن شود. نظریه منطقه‌ایمشابه آن «پاییز هسته‌ای» است. بر این اساس، حتی در صورت استفاده محدود از سلاح هسته‌ای تمام مناطق کره زمین به محل نامناسبی برای زندگی بشر تبدیل می شود. رمان جورج اورول باعث شگفتی من شد. به خصوص، در آن ایام من به این  موضوع فکر می‌کردم که تصورات همه ما از «جنگ هسته‌ای» بر مبنای بدیهیات مشخص و غیرانتقادی است: با توجه به مفهوم قدیمی «قدرت هوایی» که توسط جولییو دوئه در سال 1918 بیان شد، در جنگ فرضی آینده، سلاح هسته‌ای تنها  به صورت متمرکز و صرفا در قبال مراکز صنعتی و اداری به کار گرفته خواهد شد. با این حال، در جهان اورول کلاهک‌های هسته‌ای بسیار کم و صرفا در مانورهای خاص عملیات نظامی به کار گرفته می­شوند. (همانطور که در اواسط دهه 1950 ف. میکش، ژنرال پرتغالی و یکی از پیشگامان دکترین «جنگ هسته‌ای محدود» چنین چیزی را پیش بیننی کرده بود). 

از این رو، چند سوال  مطرح می شود که قصد دارم در این مقاله به آنها پاسخ گویم. نخست: دلیل صلح حاکم در بین قدرت‌های جهان که تا این حد طولانی شده چیست و آیا باید این صلح را نوعی صلح منحصربه قرد در تاریخ به شمار بیاوریم؟ دوم: آیا در آینده امکان وقوع جنگ‌های فراگیر و وسیع بین قدرت‌های جهان وجود دارد (و اگر پاسخ این سوال مثبت است فناوری مورد استفاده در این جنگ‌ها ممکن است چگونه باشد)؟ بر این اساس ما می توانیم در این باره بیاندیشیم که در قرن 21 با چه جنگ‌هایی در  جهان مواجه خواهیم شد؟ 

یک. پایان جنگ‌های جهانی
تاکنون تصور ما از فناوری جنگ‌های بین دولتی بر مبنای تجربه جنگ‌های بوئرها و انگلستان در (1899-1902) بوده است. به خصوص، طی این جنگ، برای نخستین بار مفهوم جبهه یکپارچه پدید آمد. به معنای وجود خط دفاعی با طول قابل توجهی که در همه جا از واحدهای نظامی اشباع شده باشد و شکاف‌ها و فواصل مابین آنها نیز با ابزار و سلاح‌های آتشبار و همچنین با موانع مصنوعی پوشش داده شود. در آن زمان، فرماندهی بریتانیا پس از بکارگیری از انواع مختلف ارتش که دارای ایده کلی و هدف بودند، برای اولین بار از تاکتیک انجام عملیات نظامی در سراسر جبهه، استفاده کرد. برتری ارتش بریتانیا، بوئرها را ناگزیر به جنگ پارتیزانی و ایجاد واحدهای ویژه برای انجام فعالیت های خرابکارانه (نمونه اولیه «کماندو») و واحدهای تک تیرانداز کرد. چندین بار تراکم روبه افزایش آتش، نظریه پردازان جنگ را ناگزیر به تجدیدنظر بر روی مفهوم اجرای نبرد کرد: قدرت‌های بزرگ از یگان‌های پیاده‌نظام به هم فشرده معمول اجتنباب ورزیدند و به زنجیره‌های پیاده نظام پراکنده امیدبستند. استفاده از سلاح اتوماتیک، میدان توپخانه، استحکامات میدانی از قبیل سنگر، خندق و پناهگاه گسترده شد.

جنگ بوئرها و انگلستان ثابت کرد که جنگ‌های دوره صنعتی ماهیت فراگیر خواهند داشت. هدف عملیات‌های نظامی، نه تنها نابودی قوای مسلحانه دشمن، بلکه تمام جمعیت طرف مقابل خواهد بود (برای مثال، به خصوص، طی این جنگ، فرماندهی بریتانیا برای مردم غیرنظامی طرف مقابل اردوگاه‌های کار اجباری ایجاد کرده بود). همه این شیوه‌ها در جنگ‌های فراگیر قرن 20 به طور گسترده مورد استفاده قرار گرفت. به عبارتی، جنگ‌های جهانی اول و دوم از نظر به‌کارگیری فناوری در محیط عملیاتی نیز، نمونه بزرگ جنگ بوئرها و انگلستان به شمار می‌آیند. جنگ‌های ماقبل صنعتی حائز ویژگی‌های دیگری هم بودند که از آن جمله عبارتند از:

محدودسازی سازی مانورهای عملیات‌های نظامی؛
فقدان جبهه یکپارچه؛
قلت نبردهای مستقیم؛
استفاده از بازیگران غیردولتی
تغییرپذیری زیاد روابط متقابل شرکت‌کنندگان در جنگ‌ها.

مورد اخیر به این معنا است که در جنگ‌های ماقبل صنعتی طرفین می‌توانستند عملیات های نظامی را با روند مذاکرات مداوم ادغام کنند. در جنگ‌های جهانی قرن بیستم چنین روابطی عملا امکانپذیر نبود: طرفین یا در وضعیت اجرای عملیات نظامی قرار داشتند یا در وضعیت مذاکرات انعقاد صلح. با این حال، در جنگ‌های ماقبل صنعتی اقدامات نظامی تنها با روند سیاسی طولانی همراه می‌شد. (یادآوری می کنم که به عنوان مثال جنگ کریمه در سال‌های 1853-1856 به دلیل مذاکرات ثابت و مستمری که بین طرفین متخاصم برقرار بود، در وین به انعقاد صلح منجر شد).

در نیمه دوم قرن 20 جنگ فراگیری بین قدرت‌های بزرگ (به خصوص شوروی و امریکا) در نگرفت. بعید است برخورداری آنها از سلاح هسته‌ای علت این امر باشد. تجربه جنگ جهانی دوم به خوبی ثابت کرد که قدرت‌های بزرگ می‌توانند سلاح‌های کشتار جمعی را حذف کنند. قدرت‌های بزرگ مدت‌ها قبل در سال 1925 پروتکل ژنو را درباره منع بکارگیری از سلاح شیمیایی در جریان عملیات نظامی به امضا رساندند. کشورهای حاضر در جنگ جهانی دوم، در کل، این قاعده را رعایت کردند: فرانسه در سال 1940، یوگسلاوی در سال 1941، و آلمان در سال 1945، تسلیم این پروتکل شدند و از سلاح‌های شیمیایی استفاده نکردند. اتحاد جماهیر شوروی هم در پاییز 1941 با وجودآنکه در وضعیتی بحرانی و حساس قرار گرفته بود متوسل به سلاح‌های شیمیایی نشد. به لحاظ نظری هیچ مانعی برای حذف یا تحدید (محدودکردن) بکارگیری از سلاح هسته‌ای در جنگ آینده وجود ندارد.  

ظاهرا، اندیشه های جان لوئیس گدیس دانشمند امریکایی درست تر است. وی عبور از جنگ سرد را «صلح طولانی» نامید. به عقیده وی، نبود دلایل سیاسی برای آغاز جنگی بزرگ بین ابرقدرتها دلیل این نامگذاری بود. به دلیل نبود سیاستمداران متعصب  در رآس دو کشور، اختلاف نظرهای ایدئولوژیک بین شوروی و امریکا ماهیت آشتی ناپذیری داشت. هر دو ابرقدرت نظم جهانی پس از جنگ را قدر نهادند. این نظم جهانی موقعیت برخورداری از امتیازات وضعیت صلح را از طریق مکانیسم شورای امنیت سازمان ملل برای آنها تضمین می کرد.  مناقشات جنگ جهانی سوم نیز از آن رو که لطمه ای به منافع حیاتی شوروی و امریکا نمی زد مسبب آغاز جنگی بزرگ در جهان سوم نشد. (قابل توجه است که هیچ یک از این درگیری ها در جامعه امریکا یا شوروی با موج انتقام گرایی همراه نگردید). هر مناقشه ای با استفاده از سلاح هسته‌ای منجر به فروپاشی نظام جهانی می شد، که نه برای مسکو و نه برای واشنگتن سودمند نبود. از این رو، هر دو طرف بدون عبور از مرز جنگ، توازن وحشت را رعایت کردند.   

 اما اگر حق با جان لوئیس گدیس باشد، در آن صورت، به نظر می رسد بازدارندگی هسته‌ای چیزی بیش از یک افسانه نباشد. بازدارندگی هسته‌ای بر اساس یافته های دیپلمات جرج کنان طرح شده است. وی در سال 1946 خاطرنشان کرد رهبر شوروی خواستار جنگ بزرگ نیست. مهار واحدی که می خواهد آغازگر جنگ باشد طبق تعریف غیرممکن است. (برای نمونه: وجود سلاح شیمیایی آلمان را در دهه 1930 مهار نکرد). بازدارندگی هسته‌ای اگر ایده های گدیس را دنبال می کرد، تنها در وضعیتی تأثیر و کارایی خواهد داشت که اولا سیستم، امکان راه اندازی یک جنگ بزرگ را مسدود کند و دوما نخبگان قدرت‌های بزرگ قصدی برای شروع آن نداشته باشند. برای همین «بن بست هسته‌ای» برای جورج گدیس درکل، با دیگر دوره های «صلح طولانی» بین قدرت‌های بزرگ یعنی بین کنگره وین و جنگ کریمه (در سال های 1815-1853) و بین روسیه و ترکیه و جنگ جهانی اول (1878-1914) قابل مقایسه است. این دوره های صلح، به محض آنکه رهبران قدرت‌های بزرگ برای آغاز جنگ انگیزه پیدا کردند پایان یافت. چیزی مانند این، می تواند در آینده هم اتفاق بیفتد.
اندیشه های جورج گدیس را می توان با یک جزء مهم تکمیل کرد. علاوه بر اندک بودن دلایل سیاسی رهبران شوروی و امریکا، امکانات فنی برای به راه انداختن جنگ فراگیر هم کم بود. در صورت آغاز جنگ جهانی، وظیفه هر دو ابرقدرت انتقال سریع ارتش های چندمیلیونی به دیگر نیمکره زمین و حمایت مداوم از اقدامات آنها بود. چنین وظیفه ای وجود داشت و در سطح فنی کنونی غیرعملی باقی مانده است. (برای مقایسه: امریکا نیروهای نظامی را برای جنگ علیه عراق در طول 8 ماه از جولای 2002 تا مارس 2003 منتقل کرد. این انتقال در برابر دشمن صورت می گرفت، بدیهی است که چیزی نمی توانست مانع آن شود و مقاومت جدی از خود نشان دهد.) جنگ فراگیر شوروی و امریکا می توانست صرفا به حملات هسته‌ای راهبردی برای تخزیب شهرهای کلیدی یکدیگر مبدل شود. اما چنین گزینه ای امکان سرمایه گذاری چنین اقدامی را برای پیروزی سیاسی نمی داد.      

در این رابطه، پارادوکس بازدارندگی هسته‌ای به وجود می آید: سلاح هسته‌ای تاکنون مثل سلاح شکل نگرفته است. ما در وضعیت جنگی هم شاهد استفاده کامل از آن نبودیم، لذا چنانکه باید نمی توانیم نتایج بکارگیری از سلاح هسته‌ای را مورد ارزیابی قرار دهیم. (استفاده امریکا از سلاح هسته‌ای در هیروشیما و ناکازاکی در سال 1945 به احتمال زیاد، بیشتر یک نمایش سیاسی بود تا نشان دادن قابلیت واقعی نظامی سلاح هسته‌ای). ارزیابی کارشناسان نظامی از قدرت انهدام سلاح هسته‌ای یا بر اساس مواد نامشخص آزمایش های هسته‌ای و یا بر اساس محاسبات نظری فیزیکدانان استوار است. همه نظریات «بازدارندگی هسته‌ای» از آغاز سال های 1950 تئوری محض و اندیشه های فرضی در این باره هستند که «در صورت استفاده از سلاحی که قدرت عملکرد آن کاملا مشخص نیست، چه پیش خواهد آمد». از این رو به ویژه، در جهان معاصر بهتر است از تئوری نظامی به‌کارگیری از سلاح هسته‌ای بحث شود تا درباره فلسفه سلاح هسته‌ای به عنوان مجموعه ای از کارکردهای سیاسی و نظامی که قادر به تأثیرگذاری در سیستم روابط بین الملل است. 

دو. بازگشت به گذشته
عدم امکان ابرقدرت‌ها برای راه‌اندازی جنگ «به صورت جبهه یکپارچه» علیه یکدیگر، آنها را وادار به جستجو برای راه‌های جایگزین کرده است. کارشناسان امریکایی مثل هنری کسینجر، روبرت اُسگود و هرمان کان از همان دهه 1950 نظریه «جنگ هسته‌ای محدود» را طرح‌ریزی کردند. این نظریه بر امکان بکارگیری محدود سلاح هسته‌ای در یک یا چند مانور عملیات نظامی استوار است. چنین جنگی از نظر آنها مستلزم این موارد بود:  

مبارزه برای امتیازات سیاسی دقیقا تعریف شده از طرف دشمن؛
محدودکردن اهداف برای نابودی واحدهای عمدتا نظامی؛
پذیرش امکان انعقاد کنواسیون ویژه با دشمن (علنی یا غیرعلنی) درباره ماهیت محدود به کارگیری از سلاح هسته‌ای.

 نظریه پردازان «جنگ هسته‌ای محدود» آشکارا به میراث اوایل دوره جدید رجوع می کنند. هنری کسینجر به دو ویژگی جنگ‌های لویی چهاردهم اشاره می کند: 1) استفاده محدود از نیرو برای انجام وظایف سیاسی خاص؛ 2) تمایل حداکثری نسبت به عدم آسیب جمعیت غیرنظامی از عملیات‌های نظامی. ر.آسگود پیشنهاد کرد تجربه «جنگ‌های جانشینی» قرن 18 می تواند در دوره هسته‌ای مفید واقع شود: استفاده محدود از سلاح هسته‌ای تاکتیکی، دشمن را ناگزیر به نشستن پشت میز مذاکره می کند. نظریه هرمن کان، با توجه به مبارزات و جنگ‌های قرن 18 ایجاد شد. مفاهیم پیشنهادی «کنترل شدید» و «تسلط شدید»  از سوی وی، به این معنا بود که دشمن با دیدن برتری امریکا حاضر به مذاکره می شود و این امر، به برخورد محدود در جنگ فراگیر منجر نخواهد نشد. این تحولات مبنای نظریه امریکایی «واکنش انعطاف‌آمیز» قرار گرفت که در سال 1961 ارائه شد.

فرآیندهای مشابهی در تفکرات استراتژیک شوروی هم روی داده اند. اتحاد جماهیر شوروی مفهوم «جنگ هسته‌ای محدود» را به طور رسمی تکذیب می‌کرد. اما در دهه 1960 در صفحات مجلات نظامی شوروی مباحثی در مورد امکان حفظ درگیری نظامی آتی در سطح ماقبل هسته‌ای به راه افتاد. کارشناسان نظامی شوروی، همراه با کارشناسان نظامی امریکا، بر امکان استفاده محدود از سلاح‌های هسته‌ای و محدودسازی اقدام نظامی توسط یک یا چند مانور عملیات‌ نظامی اذعان کردند.
ادامه دارد ...


دریافت متن کامل (PDF)

 
«آنچه در این متن آمده به معنی تأیید محتوای تحلیل نویسنده از سوی «ایراس» نیست و تنها در راستای اطلاع رسانی و انعكاس نظرات تحليلگران روسی منتشر شده است»
 
کد مطلب: 3318