اسلام در روسیه (بخش اول)

تاریخ انتشار : دوشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۳ ساعت ۱۳:۱۹
Share/Save/Bookmark
 
 
ایراس؛ سرشماری سال 2002 نشان می داد حدود چهارده و نیم میلیون مسلمان قومی در روسیه زندگی می کنند. امروز شمار آنان بیش از شانزده میلیون است. اگر کارگران مهاجر اهل آسیای مرکزی و جمهوری آذربایجان را هم بیفزاییم رقم نهایی به بیست میلیون خواهد رسید. بیست میلیون همان عددی است که روحانیون مسلمان و سیاستمداران روس از جمله پوتین معمولاً به آن استناد می کنند.

سیاستگذاران روس اغلب از «رابطۀ دولت و اسلام» سخن می گویند. این اصطلاح هرچند نادرست است اما رویکرد مقامات دولتی را نسبت به اسلام، و رابطۀ میان دولت و جامعۀ مسلمانان آشکارا بازتاب می دهد. از این اصطلاح می توان دریافت مسلمانان روسیه و اسلام پدیده ای واحد(بسیط) تلقی می شوند که از نظر هستی شناسانه با مفهوم دولت برابری می کنند. از روابط روسها و مسلمانان نیز برداشت مشابهی وجود دارد. این نگاه را در این عبارات نزدیک به یکدیگر نیز می توان یافت: «روابط میان ایالات متحده و جهان اسلام»، «روابط میان ایالات متحده و اسلام»، «روابط میان جهان اسلام و چین»، «روابط میان اسلام و اروپا»، و نظایر آنها.

رابطۀ دولت و اسلام دربرگیرندۀ طیفی از مسائل سیاسی و ایدئولوژیک است که از سنت قومی، فرهنگ و مهاجرت تفکیک پذیر نیستند. این رابطه بر ثبات عمومی کشور تأثیر می گذارد.
درک رابطۀ دولت با اسلام و مسلمانان بر خلاف رابطۀ دولت و کلیسا که با وجود برخی تناقضها نسبتاً قابل درک و قابل پیش بینی است، آسان نیست.


► اسلام در اتحاد شوروی

فدراسیون روسیه بر خلاف اتحاد شوروی، سیاست مذهبی یکنواختی ندارد. در دوران شوروی مذهب رقیب ایدئولوژیک دولت به شمار می رفت و علاوه بر جدایی از دولت، به «گتو» رانده شده بود. تصور می شد مذهب به نسل گذشته تعلق دارد و زوال آن اجتناب ناپذیر است. در عین حال دولت شوروی به مذهب نگرشی پراگماتیک داشت و در حالی که می خواست مسیحیت اورتدوکس را ریشه کن کند، اسلام را در آسیای مرکزی و قفقاز شمالی پیامد منطقی عقب ماندگی مردم این نواحی می دانست که باید تحمل می شد. مقامات در آن مناطق به مردم اجازه دادند برای مدتی «غیرروشن بین» باقی بمانند، با این حال، آنان مطمئن بودند نوسازی شوروی دیر یا زود باعث می شود بومیان از تصورات غلط مذهبی رها شوند.

سیاست رسمی در قبال مذهب برای نخستین بار (در نتیجۀ درماندگی) در طول جنگ دوم جهانی تعدیل شد. تعدیل سیاست مذهبی، بار دیگر، و مستقیماً در رابطه با اسلام در اوایل دهۀ 1980 به دنبال پیروزی انقلاب ایران و حملۀ شوروی به افغانستان اتفاق افتاد. این رویدادها باعث شد سالخوردگان حاکم بر شوروی بفهمند اسلام بر خلاف مسیحیت سرکوب شده، تنها یک مذهب نیست و می تواند واقعاً نیرویی سیاسی باشد. همچنین روشن شد اسلام مانند شمشیری دولبه است که هم می تواند با شعار جهاد، به مقاومت در مقابل شوروی بینجامد و هم به عنوان ابزاری ایدئولوژیک در انقلابهای ضدغربی به کار رود.

شماری از شرق شناسان شوروی با وجود دشواری ناشی از افکار مارکسیستی- لنینیستی به پذیرش این برداشت کمک کردند، آنها توانستند وضعیت واقعی جهان اسلام و نقش اسلام در سیاست را به مقامات هشیار شوروی تفهیم کنند.

مهم تر از همه این که دانش رسمی در شوروی اسلام را به دو شاخۀ «داخلی» و «خارجی» تقسیم کرده بود.  قوم شناسان، اسلام «داخلی» را به شکل سطحی و منحصراً از منظر الحاد علمی مطالعه می کردند. اسلام «خارجی» از موضع مارکسیستی تحلیل می شد، با این حال پژوهشگران شوروی توانستند از کلیشه ها اجتناب کنند و تصویری جامع تر از اسلام به عنوان یک مذهب بیافرینند.
 

► دگرگونی نگرش کرملین

 تا هنگام پایان پرسترویکای میخائیل گورباچف، نگرش مقامات به مذهب به طرز چشم گیری دگرگون شد. مذهب، دیگر نه دشمن یا رقیب ابدی، بلکه نگهبان ارزشهای اخلاقی و به نوعی متحد دولت به شمار می رفت. جشن گرفتن هزارمین سالگرد پذیرش مسیحیت در روسیه در سال 1988 نقطه عطف این رویکرد جدید بود.

احیای مذهبی با مسیحیت اورتدوکس آغاز شد و مدتی بعد با احتیاط بیشتر اسلام را هم در برگرفت. در سال 1989 دهمین قرن اسلام آوردن بلغارهای ولگا، و دویستمین سالگرد تأسیس شورای مذهبی مسلمانان سیبری و روسیۀ اروپایی که یکی از مؤثرترین سازمانهای اسلامی روسیه بود(در کنار شورای مذهبی مسلمانان قفقاز شمالی) جشن گرفته شد. در این مراسم، شورای مذهبی مسلمانان سیبری و روسیۀ اروپایی از شورای وزیران جمهوری فدراتیو سوسیالیستی روسیۀ شوروی و اسقف مسکو پیام تبریک دریافت کرد.

در دورۀ گورباچف، دولت شوروی (دولت روسیه پس از 1991) با رستاخیز مذهبی که آن را فرآیندی یکنواخت می دید مدارا می کرد. اما به زودی آشکار شد احیای اسلام کاملاً منحصر به فرد است و با احیای مسیحیت اورتدوکس تفاوت دارد. بیشتر شهروندان روسیه پیرو فرهنگ اورتدوکس هستند، مسلمانان در آن زمان در اقلیت به سر می بردند (و هنوز اقلیت به شمار می آیند). خیزش اسلام با خیزش احساسات ملی گرایانه همراه بود. اسلام به سرعت سیاسی شد و به شکلی به اعتراض سیاسی و اجتماعی کمک کرد. در اوایل دهۀ 1990  جدایی طلبان به ویژه در چچن از اسلام بهره برداری کردند، اما این ماجرا به چچن محدود نماند. پس از فروریختن دیوار آهنین، ایده های تازۀ تا آن هنگام ناشناخته، از جمله ایده های افراطی، به مناطق مسلمان روسیه نفوذ کرد. مسلمانان روسیه از هویت مذهبی خود آگاه شدند و احساس کردند بخشی از امت اسلام هستند. سرانجام در حالی که کلیسای اورتدوکس روس، نهادی متمرکز و وفادار به دولت روسیه بود (هنوز نیز چنین است)، به زودی چندین سازمان مذهبی رقیب درون جامعۀ مسلمانان روس ظهور کردند.


► اسلام هراسی
    
شرایط جدید، مقامات روس را که با چالشهای یاد شده روبرو بودند دچار سردرگمی کرد. آنان نتوانستند رویکردی منطقی و پراگماتیک نسبت به اسلام و تحولات مناطق مسلمان کشور در پیش بگیرند.

با وجود آرامش رسمی حاکم بر رابطه میان دولت و اسلام، مقامات هرگز نیاموخته اند نگرش خود را نسبت به فرهنگ و مذهب اسلام به روشنی تنظیم کنند. آنها به اسلام به چشم یک ایدئولوژی و جنبش سیاسی می نگرند که ثبات و حتی تمامیت کشور را تهدید می کند و با قوانین سازگار نیست. مقامات به شکل دوفاکتو به اسلام به دیدۀ تردید و حتی ترس می نگرند، اما علناً به این موضوع اقرار نمی کنند. ضمناً این همان رویکردی است که ویژگی نخبگان حاکم بر اروپا، آمریکا و چین به شمار می رود. به ندرت کسانی که قدرت را در دست دارند جرأت اعتراف پیدا می کنند، اما سوءظن و حتی نگرش مخالف آنها نسبت به اسلام یک راز آشکار است.

جنبۀ جسورانۀ اسلام هراسی این است که مقامات از مسلمانان انتظار وفاداری فراگیر و غیرمشروط دارند، در حالی که دست یافتن به این خواسته غیرممکن است.

نخست به این دلیل که مسلمانان روسیه بخشی از جامعۀ اسلامی جهانی با گرایشهای طبیعی آن هستند که شامل رادیکالیسم اسلامی، اسلامگرایی و خواست ایجاد یک دولت اسلامی(سرزمینی که بر اساس قانون شرع اداره شود) نیز می شود. این گرایشها در امت اسلام وجود دارد ، نه قفقاز شمالی می تواند از آنها مصون باشد و نه حتی تاتارستان که به مدت پانصد سال در محیطی مسیحی قرار داشته است. مقامات روسیه با این تصور که   مسلمانان این کشور با گرایشهای کلی جهان اسلام بیگانه هستند هرگز به این مسئله اعتراف نمی کنند. این رویکرد در سایر جمهوریهای پیشین شوروی نیز وجود داشت. در اوایل دهۀ 1990  مقامات آسیای مرکزی  می گفتند ازبکستان مصر نیست یا قرقیزستان سوریه نیست، در قفقاز شمالی هم گفته می شد داغستان        نمی تواند الجزایر یا لیبی باشد. آنها باور داشتند کشورهای پساشوروی از نوعی مصونیت در برابر رادیکالیسم مذهبی، بنیادگرایی، اسلامگرایی، سلفی گری و نظایر آنها برخوردار هستند.

با این حال در نیمۀ دهۀ 1990 محو این اوهام آغاز شد( هرچند به عنوان مثال در قزاقستان تا سال 2012 پابرجا ماندند). رادیکالیسم مذهبی در حوزۀ پیشین شوروی جایش را پیدا کرد. واضح است که مفهوم «رادیکالیسم» بار ارزشی دارد. نقطه ای که در آن شاخه ای از اسلام رادیکال و افراطی یا برعکس میانه رو تلقی می شود دلبخواهی است. این نیز آشکار است که رادیکالیسم معاصر از آلترناتیو اسلامگرای متولد شده در خاورمیانه و کشورهای خلیج فارس سرچشمه می گیرد. این مفهوم از ایجاد مدلی از دولت و نظام اجتماعی حمایت می کند که مبتنی بر اصول اسلام باشد. جست و جوی بدیل مذهبی واکنش به شکست مدلهای غربی، شرقی و ملی گرا(عربی، بعثی، الجزایری، یمنی و انواع دیگر سوسیالیسم؛ «راه لیبی» بر اساس کتاب سبز معمر قذافی) درجهان اسلام در دوران پس از جنگ دوم جهانی است.

دوم به این دلیل که اسلام در روسیه نمی تواند کاملاً مطیع دولت باشد، در این کشور هم مانند همۀ بخشهای جهان اسلام، مذهب برای بیان اعتراض اجتماعی و سیاسی علیه نظام حاکم ناتوان از حفظ منافع مسلمانان، تضمین عدالت اجتماعی و ایجاد روابط عادی با جامعه به کار می رود. مقامات کنونی روسیه که به فساد دچار هستند نمی توانند یا نمی خواهند اطاعت از قوانین مصوب خودشان را به منظور تضمین امنیت شهروندان روس تضمین کنند. اعتراض در اینجا اجتناب ناپذیر است، و از آنجا که نمی تواند همیشه به شکل سکولار- از طریق پارلمان و احزاب واقعی نه آلت دست-  بیان شود، در مناطق مسلمان غالباً شکل مذهبی به خود می گیرد. با این حال، مقامات این اعتراضات را به نفوذ خارجی و هجوم ایده ها و مبلغان رادیکال از خاورمیانه، خلیج فارس، افغانستان و ایران نسبت می دهند.

البته نمی توان نفوذ خارجی را انکار کرد. با فروپاشی شوروی، پردۀ آهنین نه تنها در مرزهای غربی بلکه در مرزهای جنوبی نیز کنار رفت و ایده های سیاسی و مذهبی پیش تر ناشناخته را به مناطق مسلمان روسیه سرازیر کرد. این ایده ها که با اسلام سنتی همبستگی نداشتند، ذهن و روح مسلمانان به ویژه نسل جوان را به آشفتگی دچار کردند. این ایده ها تأثیر سیاسی و اجتماعی نیرومندی داشتند و جذاب وحتی اثربخش به نظر می رسیدند. بحرانهای اجتماعی-اقتصادی و سیاسی دوران پس از شوروی زمین حاصلخیزی برای «اسلام جدید» فراهم کرده بود. نارضایتی داخلی به شکل اجتناب ناپذیری با ایده های اسلامگرا(بنیادگرا، وهابی) ترکیب می شد. شکل گیری اپوزیسیون اسلامی در کشور نخست در چچن آغاز شد. جنگ اول چچن نقش کاتالیزور این فرآیند را ایفا کرد.   

نویسنده: آلکسی مالاشنکو، مدیر برنامه مذهب، جامعه و امنیت بنیاد کارنگی در مسکو؛
برگردان: شیوا علیزاده، دانشجوی دکتری آسیای مرکزی و قفقاز دانشگاه تهران و عضو شورای نویسندگان ایراس؛
منبع: بنیاد کارنگی 


پایان نوشتار/
کد مطلب: 537