سرزمین سغد باستانکه سرزمین کنونی تاجیکستان را در بر میگیرد، در زمان داريوش يکمبه جزئی از امپراتوری هخامنشیتبديل شد. پس از حملة اسکندر، تاجیکستان به ترتیب جزئی از امپراتوریهای سلوکی، پارت، کوشانو ساسانیبودهاست. در سال ۷۱۵ میلادی (در زمان امویان)، این سرزمین به تصرف عربها درآمد. در سدة دهم ميلادی، تاجیکستان جزئی از قلمرو سامانیانبود.
پس از سامانیان، تاجیکستان به ترتیب جزئی از حکومتهای غزنوی، سلجوقی، خوارزمشاهی، مغول، تيموریو ازبکبوده است.در سدة نوزدهم ميلادی، شمال تاجیکستان (خجند) جزئی از خانات خوقند، و جنوب تاجیکستان جزئی از خانات بخارابوده است. خانات بخارا در سال ۱۸۶۶، و خانات خوقند در سال ۱۸۶۸، زیر سلطة روسیه درآمدند.
پس از انقلاب اکتبر، در سال ۱۹۲۸، جمهوری سوسیالیستی شوروی تاجيکستان(جزئی از اتحاد جماهیر شوروی) تشکيل شد. پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، در سال ۱۹۹۱، تاجيکستان به استقلال دست یافت.
خاندان برمك بلخي
در گزارشهاي نهضت ابومسلم از خالد برمك بعنوان يكي از چند شخصيتِ طراز اول انقلاب نام برده شده است.او در انقلاب ابومسلم در فتح كوفه شركت داشت و بعد از پيروزي انقلاب در هاشميه (نخستين پايتخت دولت عباسي) مستقر گرديد و رئيس خزانهداري و مشاور خليفه شد.خانههاي خالد برمك و خانهي خليفه سفاح دركنار هم قرار داشتند؛ و روابط همسر خالد برمك با همسر خليفه بسيار نزديك و دوستانه بود.آنها بهحدي با هم خوب بودند كه زن خليفه بهدختر خالد شير ميداد، و زن خالد نيز بهدختر خليفه شير ميداد، تا دخترانِ خالد و سفاح خواهران يكديگر شوند.خالد برمك دوتا برادر كهتر هم داشت كه نامهاي عربيشان حسن و سليمان بود، و از كارمندان بلندپايهي دربار عباسي شدند.خالد برمك در خلافت سفاح و منصور خزانهدار دولت عباسي و مشاور اول خليفه بود؛ و درسال 145 كه خليفه منصور تصميم گرفت شهر جديدي را براي پايتخت دولت خويش بسايد خالد برمك را مأمور ساختن شهر كرد.براي اين منظور روستاي بغداد در همسايگي تيسفون ساساني خريده شد.خالد نقشهي شهر را براساس نقشهي تيسفون ساساني تهيه كرد و متولي ساختن شهر شد.
فرزندان خالد برمك سرپرستان فرزندان منصور بودند و آنها را برطبق فرهنگ سنتي ايرانيان پرورش ميدادند.وقتي مهدي پسر منصور به خلافت رسيد سرپرستي پسر و وليعهدش هارون را به يحيا پسر خالد- فرماندار ري- سپرد تا در شهر ري پرورش يابد؛ و هارون به قدري براي يحيا احترام قائل بود كه همواره اورا «پدر» خطاب ميكرد، و بدون نظر و مشورت او هيچ كاري انجام نميداد.هارون در ايران با تربيت ايراني پرورده شد، زبان فارسي را مثل زبان مادريش حرف ميزد و همهي اخلاق و رفتارش اورا يك ايراني تمامعيار نشان ميداد.فضل پسر يحيا برمكي جواني همسنِ هارون بود و درهمان هفتهئي بهدنيا آمده بود كه هارون تولد يافته بود؛ و هردوشان درشهر ري درخانهي يحيا برمكي بهدنيا آمده بودند.مادر هارون بهفضل شير داده بود، و مادر فضل بههارون شير داده بود، و ازاين نظر فضل و هارون برادران يكديگر بهشمار ميرفتند.
يحيا برمكي در خلافت هارون الرشيد وزارت خليفه و رياست كل خزانهداري دولت را به دست گرفت.در نيتجهي اصلاحات بزرگي كه او در دولت عباسي انجام داد، دولت عباسي در دوران هارون الرشيد به اوج شكوه و شكوفائي و پيشرفت رسيد.فرزندان برمك در بغداد در زمان هارون الرشيد يك مركز بزرگ علمي به نام خزانه الحكمه تأسيس كردند و صدها رياضيدان و پزشك و اخترشناس و اديب از اطراف و اكناف كشور بزرگ عباسي به اين مركز جلب كردند.اين همان مركزي است كه چند سال بعد به بيت الحكمه تغيير نام داد، و چنان خدمات ارزندهئي به تمدن و فرهنگ جهاني كرد كه اثرش تا امروز برجا مانده است (و جاي سخن ازآن در اين گفتار كوتاه نيست).يحيا برمكي برمك در شهر ري نيز يك كارخانهي بزرگ كاغذسازي و يك بيمارستان تأسيس كرد كه تا آغاز قرن پنجم هجري دائر بود.
فرزندان برمك چندين بزرگمرد ايراني- عموما مَزدايَسنا- را وارد دستگاه خلافت عباسي كردند تا توسط آنها به خدمات شايسته به تمدن و فرهنگ ايراني ادامه دهند.يكي از نامدارترين مردان آنها در دستگاه عباسي مردي مَزدايَسنا اهل سرخس بود كه نام عربيِ فضل به او داده شد.او براي پرورش مأمون- وليعهد هارون الرشيد- وارد دستگاه دولت عباسي كرده شد.فضل سرخسي چندين سال سرپرست و مربي مأمون و همچنان مَزدايَسنا بود، و در اواخر عمر هارون الرشيد بنا به ضرورت مسلمان شد.همين بزرگمرد بود كه جنگ بزرگ عرب و عجم بعد از هارون الرشيد به راه افكند و مأمون را به خلافت نشاند.
مأمون را جعفر برمكي از روز تولدش نزد خودش و درخانهاش پرورده بود، و همسرش بهاو شير داده بود و فرزند او بهشمار ميرفت.مادرِ مأمون بانوئي از خانداني مزدايَسنا اهل بادغيس بهنامِ مَراجل (به فارسي: مَرا گُل) بود.
فرزندان برمك شديدا ايرانگرا بودند، و همواره ميكوشيدند كه ارزشهاي فرهنگي ايران را احياء كرده بهبهترين نحوي اجرا كنند.بغدادي (در تاريخ بغداد) مينويسد كه مجوسان نميتوانستند علنا پرستش آتش را رواج دهند، ولي براي آنكه آتشپرستي را زنده نگاه دارند بهمسلمانان گفتند كه بايد در مسجدها آتشدان نصب شود وآتشها هميشه روشن باشد و عود و بخور درآنها ريخته شود.وي ميافزايد كه فرزندان برمك به هارون الرشيد گفتند كه دستور دهد دركعبه آتشدان نصب شود و هميشه با عود وبخور بسوزد و هيچگاه خاموش نشود؛ و هدفشان ازاين كار آن بود كه دركعبه آتش پرستيده شود.براي آنكه بدانيم از اين سياستِ برمكيها چه اثري برجا مانده است كافي است بهواژهي «مَناره» توجه كنيم كه معنايش «آتشدان/ آتشگاه» است؛ و ميدانيم كه تا امروز درتمام كشورهاي اسلامي دركنار هرمسجدي دستِكم يك مناره وجود دارد، منتهي ديگر درآنها آتش افروخته نميشود وكاربرد خاصي دارد.يك شاعر عرب در زمان برمكيها در اشاره به غيرمسلمان بودن آنها چنين گويد:
«وقتي در مجلسي ذكري از شرك بهميان آيد، چهرهي اولاد برمك گشاده ميگردد؛ ولي همينكه كسي آيهئي از قرآن را تلاوت كند، آنها بيدرنگ حديثي از مزدك ميآورند.»
عرب ديگري در اشاره به بيباوريِ يحيا برمكي نسبت به اسلام چنين سروده است:
«من از زور بيكاريْ خود را بهساختن مسجد مشغول ميدارم، ولي عقيدهام دربارهي مسجد مثل عقيدهي يحيا برمكي است.»
برمكيها مأمون را براي اتمامِ برنامهي ايرانيگرايي درنظر گرفته بودند و اورا درحد توانشان مثل شاهزادگانِ ساساني تربيت ميكردند.با وجودي كه سياست دربارِ عباسي برآن بود كه كارگزارانش مسلمان باشند, باز هم ميبينيم كه مربي مأمون را جعفر برمكي از يك خاندانِ مزدايَسنا تعيين كرد، و اين مرد تا چند سال همچنان مزدايَسنا ماند؛ و قدرت و نفوذ خاندان برمكي در دستگاه خلافت مانع ازآن بود كه خليفه بتواند با ارادهي آنها دائر بر انتصاب او مخالفتي نشان دهد.يعقوبي مينويسد كه در خلافت هارون همهي امور كشور دردست يحيا برمكي و دوپسرش فضل و جعفر بود و چنان بود كه خليفه هيچ اختياري از خود نداشت.مسعودي مينويسد كه يكبار رئيس بازرسي (صاحب البَريد) نامهئي بهخليفه نگاشته گزارش داده بود كه فضل برمكي (فرماندار وقت خراسان) بجاي آنكه بهامور رعيت بپردازد بهشكار و خوشگذراني مشغول است.هارون چون نامه را خواند آنرا بهيحيا برمكي داد وگفت: پدر! نامه را بخوان و هرچه را صلاح ميداني بهفضل بنويس تا دست از كارهايش بكشد.يحيا در پشت همان گزارشِ محرمانه بهپسرش فضل چنين نوشت:
«به اميرالمؤمنين گزارش رسيده كه تو مشغول شكار وتفريح هستي و بهامر رعيت نميپردازي.كارهايت را بهتر انجام بده.روزهايت را درطلب بزرگي بگذران و شبهايت را بهكامراني و لذتجويي اختصاص بده.بسياركس بظاهر عبادتگزارند ولي شبها بهكارهاي ديگر ميپردازند.شب كه پرده برديدگانِ مردم افكند زمان كامجويي و لذتطلبي است.احمقاني كه بيپرده به خوشگذراني ميپردازند بهانه بهدشمنان و رقيبان ميدهند تا درپشت سرشان زبان بگشايند و بدنامشان كنند.»
فرزندان برمك چنان تدابير شايستهئي در كشورداري ازخود نشان دادند كه كشور عباسي در زمان آنها وارد بهترين دوران شكوه و رفاه و امنيت وآرامش وآسايش گرديد؛ كشاورزي رونق بسيار يافت، صنايع بهنهايتِ رُشد وتوسعه رسيد، و بازرگاني بينالمللي بهوضعيت دورانِ انوشهروان و خسرو پرويز برگشت.براي آنكه بدانيم تودههاي درون كشور پهناور عباسي در دورانِ برمكيان چه زندگي مرفه وچه آسايش وآرامشي داشتهاند، اين جمله از مسعودي را نقل ميكنم كه مردم درزمانِ برمكيها ميگفتند «دورانِ آنها دورانِ عروسي و شادي دائمي است و هيچگاه پايان نخواهد يافت».همهي مورخان اعم از مورخانِ سنتي عرب و شرقشناسان اتفاق نظر دارند كه دوران خلافت هارون الرشيد و مأمون بهترين دورانِ پنجقرنهي خلافت عباسي بوده؛ و شكوه و شوكتي كه درآن زمان نصيب كشور خلافت گرديد در هيچ زمان ديگري بهچشم نديده بود و نديد.آنچه را ما اوج شكوه تمدن موسوم بهاسلامي ميدانيم همين دوران است.
افشينها و اخشايدها
در تقسيمبندي جغرافيائي دوران اسلامي، سرزمين تاجيكستان امروزي شامل بلخ، اشروسنه، و فرغانه بود.بخشي از فرغانه در بخش شمالي تاجيكستان، اشروسنه در شمالغرب تاجيكستان، و نيمهي شرقي بلخ در بقيهي تاجيكستان واقع ميشود.
اشروسنه تا اواخر قرن دوم هجري در بيرون از قلمرو دولت عربي واقع شده بود و در دست شهرياراني بود كه لقب «افشين» داشتند.افشين تلفظ بسيار كهني است و خالصا ايراني است.اشكال ديگري اين لقب عبارتست از «خَشايته»، «اَخشايد» و «شاه».معروفترين افشين تاريخ اسلام همان افشين معروف پسر كاووس خاراخره- آخرين شاه اشروسنه- است، و داستانش را در ارتباط با سركوب شورش مصريان در زمان مأمون، و در ارتباط با سركوب نهضت خرمدينان و «بابك» درزمان معتصم ميخوانيم، و جاي سخن ازآن در اينجا نيست.كاووس خاراخره آخرين شاه ميترائيست ايراني بود و آخرين مهرابه (معبد ميترا) را در شمال تاجيكستانِ كنوني بنا كرد.در اوائل قرن سوم كه طاهر پوشنگي- معروف به ذواليمين- فرماندار سراسر ايران شد اشروسنه را ضميمهي قلمرو خويش كرد.
فرغانه نيز تا پايان قرن دوم در بيرون از قلمرو دولت عربي بود و طاهر پوشنگي در اوائل قرن سوم ضميمهي قلمرو خويش كرد.شهرياران فرغانه لقب «اَخشايد» داشتند.اَخشايد همان «خَشايته» است كه لقب داريوش بزرگ بوده و در تمامي سنگنبشتههاي او به اين شكل آمده است: «اَدَم داريَوَوش خَشايتَه» (يعني منم داريوش شاه).اينها نيز مثل افشين درزمان طاهر پوشنگي وارد ارتش عباسي شدند.يكي از بقاياي اخشايدهاي فرغانه كه از افسران ارتش عباسي بود در اوائل چهارم هجري در مصر تشكيل سلطنتي خودمختار داد كه يك قرن با نام «سلطنت اخشيدي» برپا بود و خدمات شاياني در مصر انجام دادند.
سامانيان
در اينكه سامانيان، مشخصا، اهل شمال تاجيكستان امروزي بودند همهي مورخان اتفاق نظر دارند.در تاريخ ميخوانيم كه اصل سامانيها از يك روستاي مرزي ايران شرقي به نام سامان (يعني مرز) بودهاند و نياي بزرگشان در اوائل قرن نخست هجري «سامانخداه» نام داشتهاند.نميخواهم دربارهي تاريخ سامانيها سخن بگويم؛ زيرا جايش دراين گفتار نيست.ولي خدماتي كه سامانيها به فرهنگ و تمدن ايراني كردند به حدي است كه ما جز اينكه با ستايش بسيار زياد ازآنها ياد كنيم هيچ راهي نداريم.سامانيها در احياي فرهنگ و تمدن ايراني كمر همت بربستند؛ اديبان و دانشمندان را مورد حمايت قرار دادند، كتابخانههاي بزرگ در بخارا و نيشابور و خوارزم تأسيس كردند؛ آزادي عقيده در سراسر قلمروشان برقرار كردند؛ همهي امكانات علمي را در اختيار دانشپژوهان قرار دادند تا بتوانند به ثمردهي بپردازند.رودكي سمرقندي مؤلف كليله و دمنه به نظم دَري، ابوشكور بلخي مؤلف آفريننامه به نثر دري، دقيقي بنيانگذار شاهنامه به نظم دري، ابوالمؤيد بلخي مؤلف شاهنامه به نثر دري، فردوسي طوسي مؤلف شاهنامهي فردوسي، بلعمي مترجم تاريخ طبري به نثر دري، همهشان از پروردگان دستگاه سامانيان بودند، و كارهايشان را با حمايت و تشويق دولتمردان ساماني انجام دادند.ديگر سخنوران دوران ساماني عبارتند از: شهيد بلخي، ابوحفص سُغدي، خبازي نيشابوري، تخاري، احمد برمك، بانو خجسته سرخسي، بانو شهرهي آفاق، ابوطاهر خسرواني، طخاري، ابوالمثل، يوسف عروضي، اميرآغاجي، كسائي مرزوي، ابوالحسن لوكري، استغنائي نيشابوري، ابواسحاق جويباري، اورمزدي، جلاب بخاري، ابوشعيب هروي، شاخسار، خفاف، سرودي، زرينكتاب، حكيم غمناك، شاكر بخاري، ابوالقاسم مهراني، عبدالله عارضي، قريعالدهر، ابوسعيد خطيري، لمعاني، ابوحنيفه اسكاف، غواص گنبدي، علي قرط اندگاني، ابوشريف، صفار مرغزي، و ابوعاصم.
محمد ابن زكريا رازي كه يكي از اعجوبههاي تاريخ علم است، ابوعلي سينا كه بينياز از توصيف است، ابونصر فارابي كه درتاريخ فلسفهي جهان لقب معلم ثاني يافته است، و محمد ابن موسا خوارزمي، همهشان از تحصيلكردگان عهد ساماني در مدارس بخارا و نيشابور، و مورد حمايت دولتمردان ساماني بودند.آخرين اينها ابوريحان بيروني بود كه در جهان به خوبي شناخته شده است.
كشور سامانيها سرزميني بود كه اكنون تاجيكستان، افغانستان، غرب قرغيزستان، ازبكستان، نيمهي شرقي تركمستان، استان خراسانِ ايران و پارهي كوچكي از سيستانِ ايران را تشكيل ميدهند.ايرانِ كنوني عمدتا بيرون از قلمرو سامانيها بود.