#اختصاصی
نویسنده: فئودور آ. لوکیانوف؛ سردبیر نشریه روسیه در امور جهانی
جنگی که ایالات متحده و اسرائیل علیه ایران به راه انداختند، شایسته آن است که جایگاهی ویژه در کتابهای روابط بینالملل معاصر داشته باشد. نه به این دلیل که همه چیزهایی را که درباره قدرت میدانیم دگرگون میکند، بلکه به این دلیل که نشان میدهد استفاده از قدرت در حال تغییر است.
رویکردهای کلاسیک به روابط میان دولتها همچنان اهمیت دارند و موازنه قدرت نیز از بین نرفته است. برتری نظامی هنوز اهمیت دارد، اما پیامدهای استفاده از زور نسبت به گذشته کمتر قابل پیشبینی شدهاند، زیرا زور دیگر منجر به نتایج خطی و قابلپیشبینی نمیشود. این موضوع نهتنها در مداخلات نظامی مستقیم، مانند مورد ایران، بلکه در تحریمها و دیگر اشکال فشار نیز صدق میکند.
اگر لفاظیهای رایج به دلایل نیاز داخلی را کنار بگذاریم، تصویر سادهتر میشود. ائتلافی که به صورت کاملا واضح قدرتمندتر بود، متشکل از آمریکا، اسرائیل و دولتهای عربی خلیج فارس، در دستیابی به اهدافی که هنگام آغاز یک کارزار نظامی علیه دشمنی بهمراتب ضعیفتر یعنی ایران و گروههای متحدش در منطقه، با حمایت احتمالی محدود روسیه و چین برای خود تعیین کرده بود، ناکام ماند.
هدف این بود که ضربهای سریع و ویرانگر به حکومتی وارد شود که تصور میشد بر اثر فشار خارجی و شکافهای داخلی تضعیف شده است. مطالبه دونالد ترامپ برای «تسلیم بیقید و شرط» دقیقاً حالوهوای آن زمان را بیان میکرد، زیرا فرض بر این بود که تهران زیر فشار فرو خواهد ریخت. اما برعکس آن رخ داد و نیروهای برترِ مهاجم با مقاومت غیرمنتظرهای روبهرو شدند. ایران پس از ضربه اولیه فلجکننده فرو نپاشید، بلکه خود را بازسازماندهی و بسیج کرد و مهمتر از همه، بسیاری از محدودیتهایی را که پیشتر پاسخهایش را محدود میکرد کنار گذاشت.
اینجا یکی از ویژگیهای تعیینکننده عصر جدید آشکار شد: «کنش متقابل نامتقارن». ایران نمیتوانست از نظر قدرت متعارف با آمریکا و اسرائیل رقابت کند، اما نیازی هم نداشت؛ زیرا از ابزارهای در دسترس خود به شیوههایی استفاده کرد که بسیاری از مزیتهای دشمن را خنثی کرد.
اول، تلاش کرد تنگه راهبردی هرمز را ببندد؛ اقدامی که مدتها تهدیدش را مطرح کرده بود اما پیشتر هرگز انجامش نداده بود. دوم، نهتنها به اهداف آمریکایی در منطقه حمله کرد، بلکه داراییهای شرکای کلیدی آمریکا را نیز هدف قرار داد. سوم، بر ذخایر بزرگ تسلیحاتی تکیه کرد که هرچند از نظر کیفی پایینتر از آمریکا و اسرائیل بودند، اما برای وارد کردن خسارت جدی به کشورهایی که عادت به تحمل چنین ضرباتی نداشتند کافی بودند. چهارم، ایران سطحی از تابآوری در برابر خسارت را نشان داد که بهمراتب بالاتر از دشمنانش بود.
نتیجه کنونی خود گویاست: هیچیک از مسائلی که آمریکا و اسرائیل به خاطر آن وارد جنگ شدند حل نشده است. همه چیز بار دیگر به مذاکرات آینده موکول شده است و همه میدانند که مذاکرات در سنت دیپلماسی ایرانی به معنای سرسختی و صبر است.
در واقع، پس از یک درگیری نظامی شدید که کل جهان را دچار آشوب کرد، وضعیت موجودی که در آغاز جنگ از بین رفته بود، صرفاً دوباره برقرار شده است. تنگه هرمز قرار است دوباره به روی کشتیرانی باز شود، هرچند حتی شرایط آن هنوز روشن نیست و هر دو طرف تفسیرهای متفاوتی از آن دارند.
تجربه سالهای اخیر نشان میدهد که امکان دستیابی به اهداف سیاسی از طریق زور نظامی در حال کاهش است. ظرفیت مقاومت طرف ضعیفتر در حال افزایش است، در حالی که تمایل طرف قویتر برای پذیرش ریسکهای جدی—بهویژه ریسکهایی که ثبات داخلیاش را تهدید کند—کاهش یافته است. این روند در بسیاری از درگیریها دیده میشود، اما در خاورمیانه آشکارتر است.
پیامد سیاسی گستردهتر، تضعیف نسبی قدرت مسلط یعنی ایالات متحده است. ترامپ نشان داده که بهشدت تمایلی به درگیر شدن در یک رویارویی نظامی تمامعیار دیگر ندارد، پس از آنکه در جنگی که خود آغاز کرده بود به اهدافش نرسید.
در یک سطح، این صرفاً عقل سلیم است، زیرا او میداند دور بعدی احتمالاً مانند قبل به بنبست خواهد انجامید. اما در سطحی دیگر، این پیام را به دیگران میدهد که آمریکا دیگر حاضر نیست صرفاً برای حفظ پرستیژ و تداوم سلطه، ریسکهای غیرضروری را بپذیرد. متحدانش همچنان باید قدرت آمریکا را در محاسبات خود لحاظ کنند، اما دیگر نمیتوانند فرض کنند که واشنگتن همیشه بار نهایی را به دوش خواهد کشید. این یک پدیده جهانی است، نه صرفاً مربوط به خاورمیانه. هرچند در این منطقه آشکارتر است، اما همین منطق در جاهای دیگر نیز صدق میکند.
هنوز برای گفتن اینکه این روند در میانمدت چه معنایی خواهد داشت زود است، اما کل چارچوب خاورمیانه—که ساخت آن از دوره نخست ترامپ آغاز شد—دچار لرزش شده است. آن چارچوب بر آشتی تدریجی اسرائیل با همسایگان عربش، بهویژه دولتهای ثروتمند خلیج فارس، استوار بود و بر همبستگی مالی، همکاری فناوری و به حاشیه راندن ایران و گروههای متحدش تکیه داشت.
آن راهبرد در سال ۲۰۲۳ ضربه سنگینی خورد، زمانی که حماس به اسرائیل حمله کرد و اسرائیل با نیروی عظیم پاسخ داد. با این حال، حتی غزه نیز پروژه را کاملاً متوقف نکرد، بلکه فقط آن را به تعویق انداخت. جنگ علیه ایران قرار بود این مسئله را قاطعانهتر حل کند و هدف آن بازطراحی دائمی منطقه تحت برتری نظامی اسرائیل و ایجاد موازنهای جدید تحت حمایت آمریکا بود. اما شکست در حذف ایران از معادله، این طرح را بر هم زد.
مرحله کنونی درگیری هیچ مسئلهای را حل نکرده است، و این یعنی تلاشهای بعدی برای حل این موضوع از طریق زور محتمل است. اما این تلاشها در شرایطی نامطلوبتر برای اسرائیل و آمریکا انجام خواهند شد. شکست نسبی واشنگتن و موفقیت نسبی تهران—هرچند خسارات وارد شده به ایران نباید دستکم گرفته شود—در حال تغییر موازنه به نفع ایران است.
اکنون بسیاری چیزها به این بستگی دارد که رهبری جوانتر ایران، که تا حدی در نتیجه اقدامات خود اسرائیل به قدرت رسیده، چگونه از این لحظه استفاده کند. خطر بیثباتی بیشتر همچنان وجود دارد، زیرا هیچ توافقی حاصل نشده و هیچ نظم منطقهای پایداری شکل نگرفته است. اما یک نتیجهگیری روشن است: عصری که در آن برتری نظامی بهطور قابل اتکا میتوانست به نتیجه سیاسی مطلوب منجر شود، در حال پایان است. جنگها پیچیدهتر میشوند، پیامدهایشان کمتر قابل کنترل است و نتایجشان کمتر خطی و قابل پیشبینی است. آمریکا و اسرائیل شاید همچنان برتری نظامی عظیمی داشته باشند، اما ایران نشان داده که این دیگر تضمینکننده پیروزی نیست.









