#اختصاصی
نوشته: حجت حدیدی، دانشجوی کارشناسی ارشد مطالعات آمریکای شمالی دانشگاه جامع امام حسین(ع)
این یادداشت تحلیلی استدلال میکند که چارچوب سنتی “بازی بزرگ جدید”، که رقابت در آسیای میانه را صرفاً به مثابه یک بازی سهجانبه میان ایالات متحده، چین و روسیه میبیند، برای درک پویاییهای کنونی منطقه ناکافی و منسوخ شده است. تحلیل سیاست خارجی ایالات متحده در قبال آسیای میانه برای دههها تحت سیطره این گفتمان بوده است (Kleveman, 2004). در این چارچوب، منطقه به مثابه یک صفحه شطرنج برای رقابت هژمونیک میان واشنگتن (ترویج دموکراسی و امنیت)، مسکو (حفظ “خارج نزدیک” و نفوذ امنیتی) و پکن (سلطه اقتصادی از طریق BRI) نگریسته میشد (Starr, 2017).
با این حال، دو رخداد کلیدی این پارادایم را به چالش کشیدهاند. نخست، تهاجم روسیه به اوکراین (۲۰۲۲)، منابع نظامی، اقتصادی و دیپلماتیک مسکو را به شدت درگیر کرده و توانایی آن برای ایفای نقش به عنوان تأمینکننده بلامنازع امنیت در آسیای میانه را تضعیف نموده است (Weitz, 2023). این امر کشورهای آسیای میانه را، که نگران تکرار سناریوهای مشابه هستند، به جستجوی فعالانه برای شرکای امنیتی و اقتصادی جایگزین واداشته است. دوم، پس از یک دهه سرمایهگذاری هنگفت، ابتکار کمربند و جاده چین (BRI) با چالشهایی نظیر “دیپلماسی تله بدهی”، بازدهی نزولی پروژهها و مقاومتهای محلی مواجه شده است. اگرچه چین همچنان شریک اقتصادی غالب است، اما کشورهای منطقه اکنون به دنبال “توازن” در سبد سرمایهگذاری خود هستند (Cooley, 2019).
این دو عامل، یک خلاء نفوذ نسبی[۱] ایجاد کردهاند. این خلاء نه توسط ایالات متحده، بلکه به طور فزایندهای توسط قدرتهای میانی[۲] مصمم—مشخصاً ترکیه، ایران و هند—در حال پُر شدن است. در ادبیات روابط بینالملل، “قدرتهای میانی” به دولتهایی اطلاق میشود که اگرچه فاقد قابلیتهای یک قدرت بزرگ برای شکلدهی به کل سیستم بینالمللی هستند، اما دارای نفوذ و تواناییهای قابل توجهی فراتر از مرزهای بلافصل خود میباشند (Jordaan, 2003). این دولتها اغلب از طریق دیپلماسی کنام[۳] عمل میکنند و بر حوزههای خاص (مانند اتصال، فرهنگ یا انرژی) تمرکز میکنند تا نفوذ خود را به حداکثر برسانند (Cooper, 1997). در زمینه آسیای میانه، ترکیه، ایران و هند تجسم دقیق این تعریف هستند؛ آنها به اندازه کافی قدرتمند هستند که پروژههای زیربنایی فراملی را پیشنهاد دهند، دارای پیوندهای تاریخی و فرهنگی هستند و به دنبال تغییر وضع موجود تعریفشده توسط روسیه و چین میباشند.
این بازیگران جدید، که هر یک دستورکار ژئواکونومیک و ژئوپلیتیک مشخصی را دنبال میکنند، نظم نوینی را مبتنی بر اتصال شکل میدهند. این تحول، ایالات متحده را در برابر یک معمای استراتژیک[۴] قرار داده است: مسئله کانونی برای سیاستگذاران آمریکایی این است که چگونه استراتژی خود را تنظیم کنند، در حالی که اهداف کلیدی واشنگتن در آسیای میانه (مانند تنوعبخشی مسیرهای ترانزیتی برای کاهش وابستگی به مسکو و پکن) اکنون مستقیماً به موفقیت پروژههایی گره خورده است که توسط رقبای استراتژیک یا متحدان غیرقابل پیشبینی آمریکا (یعنی ایران و ترکیه) رهبری میشوند. این یک تضاد مستقیم میان اهداف دفاتر مختلف وزارت خارجه آمریکاست.
نظم جدید آسیای میانه نه بر سر ایدئولوژی، بلکه بر سر ژئواکونومیک اتصال در حال شکلگیری است. سه کریدور اصلی که توسط قدرتهای میانی هدایت میشوند، مستقیماً سیاست ایالات متحده را به چالش میکشند.
نخست، ترکیه با استفاده از ابزار دیپلماتیکِ سازمان کشورهای تُرک (OTS)، به شدت در حال ترویج کریدور میانی (TITR) است. این مسیر که چین را از طریق قزاقستان، دریای خزر، آذربایجان، گرجستان و ترکیه به اروپا متصل میکند، به طور همزمان روسیه و ایران را دور میزند. این پروژه در ظاهر، رویای استراتژیک واشنگتن و همسو با “استراتژی جاده ابریشم جدید” (Starr, 2017) است. اما معضل آمریکا این است که شریک اصلی این پروژه، ترکیه، یک متحد ناتوی به شدت غیرقابل پیشبینی است (Weitz, 2023). آمریکا با این چالش مواجه است که آیا باید از پروژهای حمایت کند که در نهایت نفوذ ژئوپلیتیک یک متحد غیرقابل اعتماد را افزایش میدهد.
دوم، ایران به دلیل موقعیت جغرافیایی منحصربفرد خود، ارزانترین و مستقیمترین مسیر برای اتصال کشورهای محصور در خشکی آسیای میانه (به ویژه ازبکستان و تاجیکستان) به آبهای آزاد است. کریدور شمال-جنوب (INSTC) و توسعه بندر چابهار، برای کشورهای آسیای میانه یک ضرورت اقتصادی حیاتی جهت کاهش وابستگی به مسیرهای روسی یا چینی است. اینجاست که تضاد سیاستی آمریکا به اوج خود میرسد. استراتژی ایالات متحده برای آسیای میانه صراحتاً بر “افزایش اتصال جنوب به شمال” (U.S. Department of State, 2020) تأکید دارد، در حالی که استراتژی آن در خاورمیانه مبتنی بر “فشار حداکثری” و انزوای کامل اقتصادی ایران است. تحریمهای آمریکا عملاً مانع اصلی توسعه کریدورهایی هستند که خود آمریکا (از نظر تئوریک) باید از آنها حمایت کند. این بنبست، اعتبار آمریکا را در منطقه تضعیف میکند، زیرا واشنگتن راهحل جایگزینی ارائه نمیدهد (Kucera, 2022).
سوم، هند با انگیزه مهار رقبای استراتژیک خود، یعنی چین و پاکستان، وارد منطقه شده است. سرمایهگذاری هند در بندر چابهار ایران، محور اصلی سیاست “اتصال به آسیای میانه” دهلی نو است. هند یکی از ارکان اصلی استراتژی “هند-اقیانوس آرام” آمریکا برای مهار چین است. با این حال، تنها مسیر عملیاتی هند برای نفوذ در آسیای میانه، از طریق ایرانِ تحت تحریم میگذرد. این امر آمریکا را در وضعیتی قرار میدهد که یا باید بین استراتژی مهار چین (حمایت از هند) و استراتژی مهار ایران (تحریم چابهار) یکی را انتخاب کند، یا شاهد شکست هر دو سیاست به دلیل تضاد داخلی باشد.
نباید کشورهای آسیای میانه را ناظران منفعل این رقابت دید. آنها بازیگران فعالی هستند که از این وضعیت برای پیشبرد سیاست خارجی چندوجهی[۵] خود استفاده میکنند (Cooley, 2012). رهبران آسیای میانه آگاهانه در حال استفاده از پیشنهادات ترکیه، ایران و هند هستند تا وابستگی خود به روسیه و چین را متوازن کنند. این رویکرد عملگرایانه، اجرای یک سیاست منسجم از سوی آمریکا را دشوارتر میسازد.
در جمعبندی باید گفت که چارچوب آمریکا-روسیه-چین دیگر برای توضیح تحولات آسیای میانه کافی نیست. نادیده گرفتن نقش مستقل قدرتهای میانی منجر به تحلیل ناقص خواهد شد. بزرگترین مانع برای یک استراتژی موفق آمریکا در آسیای میانه، تضاد در سیاست داخلی خود واشنگتن است. تا زمانی که این ناهماهنگی بوروکراتیک حل نشود، سیاست آمریکا در منطقه واکنشی و نامنسجم باقی خواهد ماند.
ایالات متحده باید به این سوال دشوار پاسخ دهد: در آسیای میانه، چه چیزی اولویت اصلی است؟ اگر اولویت، مهار بلندمدت نفوذ چین و روسیه باشد، واشنگتن باید رویکردی عملگرایانهتر اتخاذ کند. این امر ممکن است مستلزم پذیرش نقش ترکیه و ارائه معافیتهای تحریمی هدفمند و استراتژیک برای پروژههای اتصالی حیاتی مانند چابهار باشد تا به هند و کشورهای آسیای میانه گزینههای جایگزین واقعی داده شود. اما اگر اولویت، حفظ فشار حداکثری بر ایران باشد، واشنگتن باید بپذیرد که عملاً در حال واگذاری آینده ژئواکونومیک آسیای میانه به پکن و مسکو است، زیرا تنها مسیرهای جایگزینِ عملیاتی را مسدود میکند.
عصر بازی بزرگ کلاسیک به پایان رسیده است. عصر جدید، یک بازی چندلایه است که در آن قدرتهای میانی، قواعد اتصال و تجارت را بازنویسی میکنند. ایالات متحده یا باید سیاستهای متضاد خود را یکپارچه سازد و با واقعیتهای جدید ژئواکونومیک سازگار شود، یا خطر تبدیل شدن به یک ناظر حاشیهای در منطقهای را بپذیرد که زمانی برای امنیت جهانی آن حیاتی بود.
منابع:
- Cooley, A. (2012). Great Games, Local Rules: The New Great Power Contest in Central Asia. Oxford University Press.
- Cooley, A. (2019). Exit from Hegemony: The Unraveling of the American Global Order. Oxford University Press.
- Cooper, A. F. (1997). Niche Diplomacy: A Conceptual Overview. In A. F. Cooper (Ed.), Niche Diplomacy: Middle Powers in the Global Scene (pp. 1-24). Palgrave Macmillan.
- Jordaan, E. (2003). The Concept of a Middle Power in International Relations: Distinguishing between Emerging and Traditional Middle Powers. Politikon: South African Journal of Political Studies, 30(1), 165-181.
- Kleveman, L. (2004). The New Great Game: Blood and Oil in Central Asia. Grove Press.
- Kucera, J. (2022, August 15). Iran’s growing trade with Central Asia vexes U.S. Eurasianet.
- Starr, S. F. (2017). The New Silk Roads: Transport and Trade in Greater Central Asia. Central Asia-Caucasus Institute & Silk Road Studies Program.
- U.S. Department of State. (2020, February 5). United States Strategy for Central Asia 2019-2025: Advancing Sovereignty and Economic Prosperity.
- Weitz, R. (2023, May 10). The Ukraine War’s Impact on Central Asia and the Caucasus. Foreign Policy Research Institute (FPRI).
[۱] Relative Power Vacuum
[۲] Middle Powers
[۳] دیپلماسی کُنام(Niche Diplomacy) یعنی یک کشور به جای دخالت در همهی مسائل جهانی، فقط روی یک موضوع خاص (مانند صلح یا محیط زیست) تمرکز میکند تا در همان یک زمینه، مهم و تأثیرگذار شود.
[۴] Strategic Paradox
[۵] Multi-Vector Foreign Policy









