#اختصاصی
به قلم: دنیل لوی
مترجم: زینب نیکوکار
اسرائیل و رهبرش بنیامین نتانیاهو در شرایط استراتژیکی پیچیده در قبال ایران و جایگاه منطقهای خود پس از جنگ ۱۲ روزه در ماه ژوئن قرار گرفتهاند. برای دههها، رویارویی میان اسرائیل و ایران بیش از آنکه مستقیم باشد، در سایه و بهشکل غیرمستقیم رخ داده است و نهایتاً در سال ۲۰۲۴، برای نخستین بار درگیریهای مستقیم کوتاهی بین آنها رخ داد. اسرائیل سالها به عملیات مخفی، ترور و حملات سایبری علیه ایران و برخی چهرههای نظامی و علمی آن دست میزد، در مقابل، ایران نیز به گسترش توانمندیهایی پرداخت که آنها را تدافعی میدانست، اما از نگاه اسرائیل تهاجمی بودند، توانمندیهایی که در نزدیکی مرزهای اسرائیل مستقر شدهاند، و در این میان، حزبالله را میتوان مهمترین مهرهی ایران در این ساختار به شمار آورد.
در همین دوران، اسرائیل و بهویژه نتانیاهو در تلاش بودند تا آمریکا را وارد یک درگیری نظامی مستقیم با ایران کنند، هرگونه احتمال مذاکره را از میان ببرند و برجام را حتی پس از توافق نابود کنند؛ چیزی که در دوره اول ترامپ با خروج آمریکا از توافق در سال ۲۰۱۸ عملاً تحقق یافت.
روایت اسرائیل درباره حماس بهعنوان نیروی نیابتی ایران، بیش از آنکه مبتنی بر واقعیت باشد، بیشتر تبلیغاتی بوده است. حماس یک جنبش مقاومت فلسطینی است که ریشه در تاریخ فلسطینی دارد و رابطهاش با ایران بیشتر همکاری دوطرفه است تا وابستگی یک سویه به ایران.
با این حال، به عنوان بخشی از موضعگیری اسرائیل و نخستوزیر آن پس از حمله ۷ اکتبر، تصمیم گرفته شد که به مرور زمان وارد مرحله جدیدی در برابر ایران شوند.
آنچه وضعیت را پیچیدهتر میکند این است که اسرائیل به طور قابل توجهی متحدان نظامی ایران (عمدتاً حزبالله، اما همچنین با فروپاشی رژیم اسد و کنار گذاشته شدن قابلتوجه گروههای الحشد الشعبی عراق) را تضعیف کرد و مهمتر از همه، ایالات متحده را به بمباران مستقیم ایران واداشت. این جنگ در شرایطی بسیار شتابزده انجام شد که در نهایت، خروجی آن در سطوح نظامی و سیاسی ناامیدکننده بود.
بیتردید ایران آسیب دید: برخی تأسیسات هستهایاش هدف قرار گرفتند، دانشمندان و فرماندهان نظامی کشته شدند، حریم هواییاش نفوذپذیر شد، زیرساختهای رسانهای، امنیتی و نهادهایش مورد حمله قرار گرفتند و بسیاری از غیرنظامیان کشته شدند. اما ساختارهای دولتی نه تنها پابرجا ماندند، بلکه با تقویت روایت مقاومت و تابآوری، انسجام تازهای یافتند. و برخلاف ادعاهای اسرائیل و آمریکا، برنامه هستهای ایران نه نابود شد و نه به فراموشی سپرده شد.
“از نگاه تحلیلگران در تلآویو و اورشلیم، نکته نگرانکنندهتر این است که اکنون بسیاری در منطقه، اسرائیل را، و نه ایران را، عامل اصلی بیثباتی، افراطگرایی و رفتارهای غیرعقلانی میدانند.”
نتانیاهو بار دیگر روایت همیشگیاش طی سه دهه اخیر را احیا کرده که اگر ایران تضعیف شود و قدرتش گرفته شود، کل منطقه از شر آن رهایی یافته و میتوان آن را بازسازی کرد. همین روایت را در سفر تقریبا یک هفته ای خود به واشنگتن در ۷ ژوئیه، و در دیدار با ترامپ و مقامات ارشد دولت آمریکا تکرار کرد. روایتی که اگرچه از واقعیت فاصله دارد، اما نتانیاهو همچنان بر آن پافشاری میکند.
با وجود اینکه ترامپ و نتانیاهو خود را پیروز میدانستند و از دستاوردهای نظامی بزرگ خود سخن میگفتند، پرسش های بسیاری در مورد همسویی اسرائیل و آمریکا بر سر گامهای بعدی در قبال ایران بی پاسخ ماند.
در حالیکه جناح “اول اسرائیل” در دولت ترامپ موقتاً دست بالا را پیدا کرده، جناح “اول آمریکا” اجماع قدیمی در حمایت از اسرائیل را به چالش کشیده ، و این روند احتمالا عمیقتر خواهد شد. اگرچه اسرائیل و لابیهایش، بهویژه نئومحافظهکاران جنگطلب، موفق شدند حمله هوایی یک روزه ۲۲ ژوئن را رقم بزنند، اما این اقدام بهجای آنکه به اجماع بیانجامد، به شکافی بیسابقه در جناح راست آمریکا، بهویژه میان طرفداران ترامپ و جنبش ماگا، تبدیل شد.
“تقابل میان “اول اسرائیل” در برابر “اول آمریکا” به نقطه ای بحرانی میان حامیان ترامپ بدل شده است.”
چهرههایی همچون تاکر کارلسون، استیو بنن، مارجوری تیلور گرین و جو روگن، با نفوذ گستردهای که در جنبش ماگا دارند، آشکارا با سیاستهای “اول اسرائیل” مخالفت کردهاند. اگرچه نتانیاهو ممکن است بتواند ترامپ را به درگیریهای بیشتر با ایران بکشاند، اما این موضوع به هیچوجه قطعی نیست. در واقع، آنها حتی درباره ارزش و نتیجه مذاکرات، و اینکه حمله اخیر گامی اولیه برای ادامه جنگ باشد یا تلاشی برای پرهیز از گرفتار شدن در گسترش تدریجی مأموریت توسط ایالات متحده ــ بهعبارت دیگر، تشدید تنش بهمنظور کاهش آن ــ توافق ندارند.
ترجیح اسرائیل روزبهروز آشکارتر میشود؛ این کشور نهتنها تهدید به انجام حملات نظامی بیشتر علیه ایران کرده، بلکه شروطی برای مذاکره مطرح میکند که هدف آنها جلوگیری از پیشرفت دیپلماتیک است، نه تسهیل آن.
در نتیجه، اسرائیل با نوعی دوراهی مواجه است. این کشور بهوضوح نشان داده تا چه اندازه در همه ابعاد به ایالات متحده وابسته است (از نیاز مداوم به تسلیحات آمریکایی گرفته تا مشارکت مستقیم آمریکا در جنگهای اسرائیل، چه به شکل دفاعی و چه تهاجمی)، و در عین حال اکنون بیش از هر زمان دیگری زیر ذرهبین افکار عمومی و نهادهای آمریکایی قرار دارد. حمایت از اسرائیل دیگر یک اجماع سیاسی در میان دموکراتها و حتی جمهوریخواهان بهشمار نمیآید. عمق نفوذ اسرائیل در ساختارهای ایالات متحده، گستردگی و تراکم روابط، کانالهای متعدد دسترسی و ظرفیت بالای لابیگری، همراه با سادهلوحی نخبگان سیاستگذاری در واشنگتن، که آمادگی پذیرش طرحها و ادعاهای ساختگی اسرائیل را دارند، شاید موجب شود اسرائیل بتواند از این موج انتقاد جان سالم بهدر ببرد. اما تداوم این وضعیت در بلندمدت بیش از هر زمان دیگری زیر سؤال رفته است.
در کوتاهمدت، اسرائیل به دولت ترامپ چشم دوخته تا امتیازاتی ارائه کند، در حالیکه بار هزینهها را بر دوش آمریکا بیندازد. بهطور مشخص، اسرائیل بر روایت شکلگیری “خاورمیانه جدید” پس از جنگ ۱۲ روزه تکیه خواهد کرد تا امکان پیشبرد ابتکار ترامپ برای عادیسازی روابط دوجانبه با کشورهای بیشتر را بیازماید. فراموش نکنیم که ترامپ بانی پیمان ابراهیم بود؛ چیزی که به آن افتخار میکند و مایل به گسترش آن است. همچنین باید یادآور شد که آن پیمان مبتنی بر این اصل بود که آمریکا امتیازاتی به کشور سوم ارائه دهد تا در ازای آن منافع اسرائیل تأمین شود: بهرسمیت شناختن صحرای غربی از سوی آمریکا در قبال مراکش؛ قراردادهای جدید تسلیحاتی در قبال امارات؛ و حذف سودان از فهرست تحریمها، و موارد مشابه.
تناقضآمیز آنکه با وجود چنین زمینهای، ترامپ عمداً از شرطیکردن ارتقاء روابط آمریکا با کشورهای خلیج فارس به پیشرفت در روند عادیسازی با اسرائیل خودداری کرده است و این رویکردیست که با سیاست دولت بایدن تفاوت دارد. در شرایطی که جنایات گستردهای در غزه در جریان است، کشورهای عربی نیز تمایل بسیار کمتری برای پیشبرد چنین دستورکاری دارند. نتانیاهو حتی گامهای جزئی در مسیر تشکیل کشور فلسطینی را بهایی نمیداند که ارزش پرداخت در قبال پیشرفت در روند عادیسازی را داشته باشد. از نگاه او، کافیست که در چشم ایالات متحده، مسئولیت شکست این روند بر گردن فلسطینیها و دولتهای عربی بیفتد.
تنها استثنای مورد انتظار در این میان، احتمال شکلگیری نوعی تفاهم میان اسرائیل و سوریه در پی ظهور رهبری جدید در دمشق و با میانجیگری آمریکا بود. این موضوع پیش از سفر نتانیاهو به واشنگتن با تبلیغات گستردهای همراه بود و هنوز هم ممکن است ، احتمالاً در قالب توافقی برای عدم تجاوز و هماهنگی دفاعی، نه برقراری روابط کامل دیپلماتیک تحقق یابد. با این حال، از اواسط ژوئیه، اسرائیل حملات نظامی خود در جنوب سوریه را تشدید کرده و حتی نیروهای دولتی سوریه را هدف قرار داده است؛ مسئلهای که احتمال دستیابی به پیشرفت کوتاهمدت را کاهش میدهد. (هرچند شاید این فشار نظامی تلاشی برای رسیدن به همان هدف از مسیر اعمال قدرت باشد.)
“اسرائیل امیدوار بود جنگ ۱۲ روزه با ایران را به نقطهی آغاز تازهای برای پیشبرد پروژهی هژمونی منطقهای خود تبدیل کند؛ اقدامی برای تحمیل جایگاه برترش بر کشورهای منطقه، بهویژه در چارچوب نظمی که میتوان آن را صلح آمریکایی–اسرائیلی نامید.”
اما همانطور که اشاره شد، شرایط برای این امر مساعد نیست، بهویژه با توجه به مواضع افراطی اسرائیل در قبال فلسطینیها.
همانطور که استیفن والت، تحلیلگر برجسته دانشگاه هاروارد، اشاره کرده است، قدرت هژمونیک بدون مشروعیت یا خویشتن داری، در بلندمدت دوام نخواهد آورد. اسرائیل نه افق سیاسی واقعگرایانه یا حداقلی قابلقبولی به همسایگان خود ارائه میدهد، و نه نشانهای از خویشتنداری از خود نشان میدهد. پروژهای که صرفا بر قدرت سخت نظامی متکی باشد، اکنون نتیجهی معکوس داده است. اسرائیل بهشدت محبوبیت خود را از دست داده و به نظر میرسد وارد دورهای از بلندپروازی راهبردی شده است، تا جایی که دیگر بهعنوان شریک قابلاعتماد منطقهای یا جهانی تلقی نمیشود.
با شدت بیسابقهای که اسرائیل در اهداف و اقداماتش علیه فلسطینیها از خود نشان داده و با تصاویری که از بیرحمیاش علیه ساکنان غزه به جهان مخابره میشود، شاید همچنان برخی از آن بترسند، اما بیشتر مورد نفرت قرار گرفته تا احترام. تحلیل غالب این روزها این است که جنایات جنگی اسرائیل، عامل اصلی بیثباتی و رادیکالیزه شدن منطقه هستند و باید در برابر آنها ایستادگی صورت گیرد- و این دقیقاً موقعیتی نیست که اسرائیل پنج سال پس از امضای پیمان ابراهیم انتظارش را داشت.
علاوه بر این، آسیبپذیریهای اسرائیل آشکار شد، و این مسئله پیامدهای راهبردی مهمی دارد. بهتدریج این واقعیت بیشتر پذیرفته میشود که اسرائیل در جنگ ۱۲ روزه با ایران ضربات جدیای متحمل شد؛ ضرباتی که نهتنها وابستگی عمیق آن به ایالات متحده را بیش از پیش نمایان ساخت، بلکه آستانه تحمل پایین این رژیم در برابر فشار، و محدودیتهای تابآوریاش- چه در بُعد اجتماعی، چه در سطح سیاسی، و حتی در حوزه نظامی؛ بهویژه با توجه به کاهش ذخایر موشکهای رهگیر و فرسودگی شدید نیروهای نظامی، بهخصوص نیروهای ذخیره را آشکار کرد.
اسرائیل همچنین با چشمانداز گسترش و تعمیق اتحادهای راهبردی ایران روبهرو است؛ اتحادهایی که تنها محدود به روسیه و چین نیست، بلکه در چارچوب عضویت گستردهتر ایران در سازمان همکاری شانگهای و گروه بریکس نیز شکل میگیرد. این روند در حالی رخ میدهد که آمریکا و غرب، که اسرائیل بهشدت به آنها وابسته است، جایگاه ژئوپلیتیکی خود را در مسیر نزولی شتابانی میبینند.
برای ایران، وقتی تهدید تغییر رژیم از سوی اسرائیل مطرح شد، حفظ ساختار نظام به نوعی پیروزی تلقی میشود. علاوه بر این، هدف اسرائیل آشکارا ایجاد هرجومرج در ایران و تبدیل آن به یک دولت شکستخورده بود؛ هدفی که نزد کشورهای همسایه، بهویژه کشورهای خلیج فارس، که بیشترین آسیب را از چنین تحولاتی خواهند دید، چندان محبوبیت نداشت.
چالش راهبردی دیگری که اسرائیل ممکن است برای خود ایجاد کرده باشد، مسئله اشاعه هستهای است. اسرائیل تنها کشور دارای سلاح هستهای در منطقه است و نادیده گرفتن این واقعیت اکنون کمتر ممکن است. بسیاری اکنون منطقه را جایی میبینند که یا باید به همه تسلیحات کشتار جمعی، از جمله تسلیحات اسرائیل، رسیدگی شود یا اینکه به نوعی رقابت آزاد در تسلیحات کشتار جمعی تبدیل شود که در آن کشورهای دیگر نیز به دنبال دستیابی به این توانمندیها بروند.
“ایران تنها کشوری نخواهد بود که در مواجهه با اسرائیل خارج از کنترل، در پی تقویت ظرفیتهای دفاعی و تهاجمی خود است. علاوه بر این، برخی از چهرههای برجسته در اسرائیل مطرح کردهاند که ترکیه ممکن است هدف بعدی این کشور باشد.”
بازیگران منطقه احتمالاً به دنبال ایجاد اتحادهای جدید و پیشتر نامحتمل برای مقابله با تهدید اسرائیل خواهند بود.
در نهایت، تمامی این موارد باید در کنار شکافها، تقسیمبندیها و خطوط گسلی داخلی اسرائیل و فضای پرتنش سیاست داخلی آن سنجیده شوند. این عوامل نقش محوری در تصمیمگیریهای نتانیاهو ایفا میکنند و با وجود وحدت نسبی حول برخی مسائل جنگی، اسرائیل همچنان کشوری عمیقاً دو قطبیشده و در بحران باقی مانده است.









