#اختصاصی
نویسنده: فئودور لوکیانوف، سردبیر مجله «روسیه در امور جهانی»، مدیر پژوهش باشگاه گفتگوی والدای
نسخه جدید «راهبرد امنیت ملی ایالات متحده» بهطور چشمگیری از اسناد پیشین فاصله گرفته است. این سند، در نگاه نخست شبیه یک چارچوب معمول ریاستجمهوری به نظر میرسد، اما در عمل بیشتر به یک بیانیه ایدئولوژیک شباهت دارد. بنابراین امکان دارد وسوسه شویم تا آن را صرفاً یک جزوه سیاسی از حلقه اطراف ترامپ بدانیم که با خروج او از قدرت به فراموشی سپرده خواهد شد.
اما این برداشت اشتباه است. به دو دلیل باید این سند را جدی گرفت. نخست آنکه ایالات متحده ذاتاً یک قدرت ایدئولوژیک است؛ کشوری که بر پایه شعارها و اصول بنا شده است. هر خطمشی سیاستی آمریکا، هرچقدر هم در ظاهر عملگرایانه باشد، با ایدئولوژی آمیخته است. دوم آنکه حتی یک رئیسجمهور نامتعارف نیز دستورالعملهایی تولید میکند که عمرشان از دوران او فراتر میرود. برای مثال، راهبرد سال ۲۰۱۷ ترامپ آغازگر دوران تقابل قدرتهای بزرگ بود و بخش زیادی از تحولات بعدی را شکل داد. بایدن در سال ۲۰۲۱ لحن را نرمتر کرد، اما چارچوب زیربنایی حفظ شد. بنابراین این سند جدید نیز ماندگار خواهد بود.
آنچه بیش از همه در این سند جلب توجه میکند، لحن سند نسبت به کشورهای اروپای غربی است. تندترین انتقادات نه متوجه روسیه یا چین، بلکه متوجه اتحادیه اروپا است. از نگاه نویسندگان، اتحادیه اروپا یک انحراف در نظم لیبرال به شمار میرود؛ ساختاری که ملتهای اروپایی را به بیراهه کشانده است. آمریکا اکنون شرکای واقعی قارهای خود را در اروپای مرکزی، شرقی و جنوبی شناسایی میکند و عمداً کشورهای غربی و شمالی را که محرک اصلی یکپارچگی پس از جنگ بودند، کنار میگذارد.
این راهبرد به جهان گستردهتر نیز میپردازد، اما اروپای غربی جایگاهی نمادین دارد. هویت آمریکایی در نفی «دنیای قدیم» شکل گرفت؛ اروپای فاسد و استبدادی که مهاجران برای دستیابی به آزادی مذهبی و اقتصادی از آن گریختند. «جمهوری کشاورزان» مدتهاست از میان رفته، اما اسطوره بنیانگذار آن همچنان نیرومند است. در احیای محافظهکارانه امروز، این اسطوره با قدرت بازگشته است. حامیان ترامپ نهتنها در پی احیای گذشتهای آرمانی هستند، بلکه میخواهند بخش بزرگی از قرن بیستم را نیز عقب بزنند؛ بهویژه بینالمللگرایی لیبرالی که با ورود آمریکا به جنگ جهانی اول در دوران وودرو ویلسون آغاز شد.
پیت هگست، وزیر جنگ، این روند را در سخنرانی اخیر خود در «فروم ریگان» آشکارا بیان کرد: مرگ بر آرمانگرایی آرمانشهری؛ زنده باد واقعگرایی سخت. در این نگاه، واشنگتن جهان را مجموعهای از حوزههای نفوذ میبیند که تحت کنترل قدرتمندترین دولتها قرار دارند؛ دو مورد از آنها آمریکا و چین هستند. نقش سایرین، که احتمالاً شامل روسیه نیز میشود، در راهبرد نظامی آینده پنتاگون روشن خواهد شد.
از نظر تاریخی، این نوسانها در دکترین آمریکایی همواره با اروپا گره خورده بوده است. مفهوم «شهر بر فراز تپه» در اصل نفی اروپا بود. در مقابل، نظم لیبرال قرن بیستم بر پیوند ناگسستنی آتلانتیکی استوار بود. این پیوند پس از ۱۹۱۸ تحقق نیافت، اما پس از ۱۹۴۵ به اصل سازماندهنده غرب تبدیل شد.
امروز واشنگتن هر دو گرایش را در هم میآمیزد. از یک سو به اروپای غربی میگوید مشکلات داخلی خود را حل کند و بهجای «انگلوار زیستن بر آمریکا» مسئولیت بپذیرد. از سوی دیگر، درون این بلوک مقاومت علیه سیاستهایی را تشویق میکند که آنها را شکستخورده میداند. این رویکرد کنارهگیری نیست؛ تلاشی است برای اصلاح سیاسی نیمی از قاره. هدف، تغییر رژیم است؛ نه به معنای کلاسیک جنگ سرد، بلکه در سطح فرهنگی و ایدئولوژیک: گذار از ارزشهای لیبرال-جهانیگرا به ارزشهای ملی-محافظهکار. از این طریق، واشنگتن امیدوار است تسلط خود را بر «اروپای احیاشدهای» تقویت کند که به متحدی کلیدی در اهداف کلان آمریکا بدل شود: سلطه بر نیمکره غربی ــ و از همین رو احیای صریح دکترین مونرو ــ و دستیابی به ترتیبات تجاری با چین که منافع آمریکا را تأمین کند.
غافلگیرکنندهترین بخش سند، نحوه برخورد با روسیه است. برخلاف راهبردهای پیشین، روسیه نه بهعنوان یک تهدید یا بازیگر یاغی و نه بهعنوان یک رقیب جهانی ترسیم میشود. در عوض، روسیه بهعنوان بخشی از چشمانداز اروپایی و عنصری اساسی در توازن قاره دیده میشود. هدف جدید واشنگتن مهندسی نوعی سازش اروپایی است که روسیه در آن مشارکت داشته باشد، اما نه بهعنوان یک قدرت جهانی همتراز. منطق ساده است: خود اروپاییها قادر به تنظیم این توازن نیستند، پس آمریکا باید به نیابت از آنها مداخله کند.
در اصل، نویسندگان پیشنهاد بازگشتی نوین به «کنسرت اروپا»ی قرن نوزدهم را مطرح میکنند؛ با حضور روسیه، اما در چارچوبی محدود. شباهت این رویکرد با پروژه لیبرال پس از جنگ سرد چشمگیر است. آن زمان نیز غرب تصور میکرد روسیه در یک نظام اروپایی باثبات اما تحت رهبری ایدئولوژیک غرب ادغام شود. شعارها تغییر کردهاند، اما سلسلهمراتب همچنان باقی است.
دستکم این نکته دلگرمکننده است که واشنگتن از تصویر کارتونی روسیه بهعنوان نوعی «موردور» دست کشیده است؛ تصویرسازی فانتزیای که در سالهای اخیر بر گفتمان غربی مسلط بود. لحن جدید آرامتر، عملگرایانهتر و تقریباً بالینی است. اما جایگاهی که برای روسیه در نظر گرفته شده، همچنان قابل پذیرش نیست. نقش یک شریک درجهدو در خانهای اروپاییِ بازسازیشده، با جاهطلبیهای راهبردی روسیه همخوانی ندارد.
افزون بر این، حتی پیشفرض این طرح نیز تردیدبرانگیز است. این تصور که اروپا بتواند خود را ــ با روسیه یا بدون آن ــ به یک موجودیت سیاسی منسجم بازسازی کند، بسیار نامطمئن است. تکهتکه بودن قاره عمیق، منافع آن واگر و وابستگیاش به قدرتهای بیرونی ریشهدار است. راهبرد آمریکا اروپایی را تصور میکند که بر اساس ترجیحات واشنگتن بازسازماندهی شده و در چارچوبی آتلانتیکی ادغام شده است که در نهایت اهداف آمریکا را تأمین میکند. اینکه چنین اروپایی حتی در سطح نظری امکانپذیر باشد، خود پرسشی جداگانه است.
روسیه نیز این پروژه آمریکایی را با دقت بررسی خواهد کرد. اما مسیر آن از پیش تعیین شده است. اهداف راهبردی بلندمدت مسکو ــ حاکمیت، نظم چندقطبی و آزادی عمل فراتر از صحنه اروپا ــ بهراحتی در توازن قارهای طراحیشده توسط آمریکا نمیگنجند. حتی اگر خانهای سراسر اروپایی بازسازی شود، روسیه راضی نخواهد شد که صرفاً یکی از ستونهای تزئینی آن باشد.
دکترین جدید آمریکا شاید سنجیدهتر از لفاظیهای سالهای اخیر باشد، اما همچنان روسیه را در چارچوب نظمی غربمحور و محدودشده تصور میکند. این چشمانداز به گذشته تعلق دارد. روسیه مسیر خود را ادامه خواهد داد؛ نه بر اساس بیانیههای ایدئولوژیک صادرشده از بیرون، بلکه بر پایه درک خود از نقش آیندهاش در سیاست جهانی.









