تاریخ : جمعه, ۱۴ آذر , ۱۴۰۴ 15 جماد ثاني 1447 Friday, 5 December , 2025

«ایده روسی» بردیایف به عنوان مبنایی برای جهان‌بینی‌های نومحافظه‌کارانه

  • ۱۸ تیر ۱۴۰۴ - ۱۲:۳۵
«ایده روسی» بردیایف به عنوان مبنایی برای جهان‌بینی‌های نومحافظه‌کارانه
مسئله‌ هویت روسیه و جایگاه آن در جهان همواره یکی از موضوعات محوری در تاریخ اندیشه‌ این کشور بوده است. این پرسش‌ در مناظره‌های میان اسلاووفیل‌ها و غرب‌گرایان به اوج خود رسید.

#اختصاصی

به قلم: سبحان سیاران، پژوهشگر دکتری دانشگاه دوستی ملل روسیه، دپارتمان سیاست مقایسه‌ای

آوای اندیشه نیکلای الکساندروویچ بردیایف (۱۸۷۴-۱۹۴۸)، به عنوان یکی از برجسته‌ترین اندیشمندان روسی قرن بیستم، همچنان بر شکل‌دهی به مباحثات اندیشه‌ای معاصر طنین انداز است. در میان آثار گسترده‌ فلسفی بردیایف، اثر برجسته‌ او با عنوان «ایده‌ روسی: مسائل بنیادین اندیشه‌ روسی در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم»[۲]، که در دوره تبعید وی در سال ۱۹۴۶ در پاریس نگارش شده از اهمیتی ویژه برخوردار است. «ایده‌ روسی» فراتر از یک رساله‌ صرفاً فلسفی است؛ بلکه کندوکاوی جامع در قالب یک دایرهالمعارف در باب هویت روسی بوده که تحلیلی ظریف از ویژگی‌های تعیین‌کننده، سیر تکامل تاریخی و دگرگونی‌های چندگانه‌ آن را ارائه می‌دهد. اثر بردیایف دیدگاهی وسیع از «روح روسی»، رسالت تاریخی مفروض آن و جایگاه هویت روسی در پهنه‌ وسیع فرهنگ جهانی را در اختیار خواننده قرار می‌دهد.

شایان ذکر است که مفهوم «ایده‌ روسی» ابداع بردیایف نبوده است و ریشه‌های آن را می‌توان در جنبش‌های آزادی‌بخش ملی قرن نوزدهم در منطقه‌ بالکان و نیز در آثار فیلسوفانی چون ولادیمیر سالاویوف جستجو کرد. با این حال بردیایف با دمیدن روحی تازه و با تفسیر فلسفی منحصربه‌فرد، این مفهوم را به نیرویی قدرتمند در گفتمان‌های فکری پس از خود مبدل ساخت. خاستگاه خانوادگی بردیایف نیز به طور عمیق بر مسیر فکری او تأثیر گذاشت. وی در خاندانی اشرافی و صاحب‌نام با پیوندهای عمیق با تاریخ و فرهنگ روسیه متولد شد – پدربزرگش سپهبدی در جنگ میهنی ۱۸۱۲ بود و پدرش مناصب برجسته‌ای در میان اشراف کیف و بخش بانکداری داشت – و او در فضایی غرق در حافظه‌ تاریخی و احترام به ارزش‌های روسی پرورش یافت. بدون شک این تربیت بر کاوش او در باب خودآگاهی ملی روسی در «ایده‌ روسی» تأثیرگذار بوده است.

بردیایف در این اثر به واکاوی جوهره‌ خودآگاهی ملی روسی می‌پردازد و تجلیات آن را در عرصه‌های گوناگون، از فلسفه و ادبیات گرفته تا دین و اندیشه‌ اجتماعی، بررسی می‌کند. او «ایده‌ روسی» را پدیده‌ای پیچیده و اغلب متناقض تصویر می‌کند که هم شامل جستجویی مشتاقانه برای حقیقت معنوی و عدالت اجتماعی است و هم گرایش‌های نیهیلیستی و آنارشیستی را شامل می‌شود. بردیایف از طریق تحلیل‌های روشنگرانه‌ اندیشمندانی چون داستایوفسکی، تولستوی و سالاویوف، هم وجوه مشترک و هم دیدگاه‌های واگرای آنان را در فهم «روح روسی» شناسایی می‌کند و تصویری چندوجهی از چشم‌انداز فکری پیرامون این مفهوم محوری را ترسیم می‌نماید. بردیایف فلسفه‌ روسی را جزء لاینفک سنت فلسفی جهانی می‌دانست و بر سهم متمایز آن در توسعه‌ ارزش‌های جهان‌شمول تأکید می‌کرد. او خود را وارث هر دو جریان فکری اسلاوگرا و غرب‌گرا می‌دانست و معتقد بود که تلفیقی از این دیدگاه‌های ظاهراً متضاد کلید گشودن درک عمیق‌تری از هویت روسی است. غایت آمال بردیایف این بود که «ایده‌ روسی» بتواند به احیای معنوی روسیه کمک کند و آن را به سوی درکی دوباره از رسالت و هدف تاریخی خود رهنمون سازد. پژوهش حاضر به بررسی راه‌های تحقق این رسالت در منظومه فکری بردیایف می‌پردازد.

معمای روح روسی: کاوشی در هویت ملی

بردیایف با ماهیت متناقض و اغلب متعارض عناصر هویت ملی دست‌وپنجه نرم می‌کرد. او با رد تحلیل‌های تجربی و ساده‌انگارانه، در پی کشف «هدف الهی»[۳] در آینه هویت مردم روسیه بود. وی بر این باور بود که درک روسیه مستلزم یک «انتخاب غایی»[۴] است؛ اذعانی به سرنوشت معنوی غایی روسیه و اینکه قرن نوزدهم، با تب‌وتاب روشنفکرانه و شکاف‌های عمیق اجتماعی‌اش، گویاترین بینش‌ها را نسبت به مفهوم ایده‌ روسی ارائه داده است. در دیدگاه بردیایف امر انتخاب غایی مستلزم درک دوگانگی بنیادین میان آرای یوسف وُلُتسکی[۵] و نیل سورْسکی[۶] بود؛ هر یک از این دو، نمایانگر تفسیری رقیب از مسیحیت روسی هستند: یکی بر قدرت دولت و تقوای مبتنی بر مناسک تأکید می‌کند و دیگری بر آزادی معنوی و تجربه‌ عرفانی. علاوه بر آن بردیایف با به چالش کشیدن ایده‌ اسلاوگراها مبنی بر تکامل ارگانیک، گسستی بنیادین[۷] را در تاریخ روسیه تشخیص داد. او پنج دوره‌ متمایز را مشاهده کرد – روس کیف، دوران سلطه‌ تاتار، روسیه‌ مسکو، روسیه‌ پترکبیر و روسیه‌ شوروی – که هر یک چهره‌ای متفاوت از ملت را ارائه می‌دهند.

بردیایف در بررسی تاریخ روسیه بر آزمون‌ها و بحران‌های مکرری که این ملت با آن روبه‌رو شده بود تأکید کرد؛ از جمله حمله‌ تاتارها، تمرکز مکرر قدرت دولتی، دوره‌های آشفتگی و ناآرامی داخلی، انشقاق در کلیسای ارتدکس روسیه (راسکول)، اصلاحات فراگیر پترکبیر، نهاد ارباب رعیتی (که آن را «زخمی عمیق» بر پیکر جامعه‌ روسیه توصیف کرد)، قیام دکابریست‌ها، سلطنت نیکلای اول و همچنین سطح بالای بی‌سوادی. بردیایف استدلال کرد که این تجربه‌های پرتلاطم تاریخی به شکل‌گیری روح روسی کمک کرده است؛ روحی که به باور او عمیقاً ریشه در تجربه‌های درون‌زا و جستجوهای عمیق معنوی دارد. بردیایف همچنین تأکید کرد که هویت روسی با تلفیقی از اضداد ظاهری مشخص می‌شود. او این تنش ذاتی را به موقعیت جغرافیایی و فرهنگی منحصربه‌فرد روسیه در تقاطع شرق و غرب نسبت داد که منجر به احساس وسعت بیکرانه و میل به بی‌نهایت می‌شود. او این دوگانگی را از طریق مجموعه‌ای از تضادهای آشکار بیان کرد: گرایش به استبداد و آنارشیسم، ستمگری و شفقت، مناسک‌گرایی و جستجوی مشتاقانه برای حقیقت، فردگرایی رادیکال در کنار جمع‌گرایی که گاه هویت فردی را تحت‌الشعاع قرار می‌داد، ناسیونالیسم پرشور توأم با جهان‌گرایی فراگیر، احساسات عمیق مذهبی در کنار خداناباوری ستیزه‌جو، فروتنی متواضعانه در کنار غرور متکبرانه و بندگی در کنار شورش افسارگسیخته.

ایده روسی بردیایف ظرافت‌های بیشتری را به این تحلیل می‌افزاید و بر اهمیت «کِنوزیس»[۸] (خودتهی‌سازی) در ساخت اندیشه‌ مذهبی روسیه تأکید می‌کند. به عقیده بردیایف در حالی که روس کیفی با حماسه‌ها و چهره‌های قهرمانانه همراه بود، منظومه فکری مذهب ارتدکس، به گفته بردیایف، کمتر حاوی مولفه های روحیه سلحشوری بوده و در عوض بر فروتنی، خودکم‌بینی و عدم مقاومت در برابر شر تأکید داشت. همچنین سنت «یورودستْوو»[۹] (حماقت مقدس)، با درآغوش‌گرفتن شرم و خضوع بیشتر بر این گرایش خودانکاری تأکید می‌کند. بردیایف در ایده روسی همچنین بر تداوم عناصر پاگانیستی در زندگی مذهبی «دْوویِریه»[۱۰](اعتقاد دوگانه) تأکید می‌کند که باورهای ارتدکس را با اسطوره‌شناسی پاگانیستی و فرهنگ عامیانه درآمیخته بود. این امر به ظهور یک عنصر «دیونیزوسی»[۱۱] سرمستانه در روح روسی کمک کرد که در آوازهای دسته‌جمعی و رقص فرقه‌های عرفانی مشهود بود. تمایل به آنارشیسم هنگام از بین رفتن نظم و انضباط بیشتر منعکس‌کننده‌ این روح دیونیزوسی است. به‌طور متناقضی در کنار تسلیم در برابر اقتدار، از چهره‌هایی مانند استنکا رازین و پوگاچف می‌توان نام برد که در آن زمان در ترانه‌های محلی به خاطر شورش‌شان علیه نظم مستقر تجلیل می‌شدند. سنت «استْرانْنیکی»[۱۲] (زائران سرگردان) که در جستجوی حقیقت خدا بودند، بیشتر این تنش بین اطاعت و سرپیچی را نشان می‌دهد. این سرگردان‌ها اغلب اقتدار دنیوی را رد می‌کردند و زندگی را به مثابه‌ سفری برای گریز و انزوا می‌نگریستند.

جستاری در باب هویت: تکاپوی یافتن راهی برای روسیه

مسئله‌ هویت روسیه و جایگاه آن در جهان همواره یکی از موضوعات محوری در تاریخ اندیشه‌ این کشور بوده است. این پرسش‌ در مناظره‌های میان اسلاووفیل‌ها و غرب‌گرایان به اوج خود رسید. اسلاووفیل‌ها به درون می‌نگریستند. آن‌ها بر این باور بودند که روسیه دارای هویت فرهنگی و معنوی متمایزی است که ریشه در مسیحیت ارتدکس و سنت‌های دوران پیش از پتر دارد. این جستار به‌ویژه از بینش‌های نیکلای بردیایف بهره می‌گیرد که این دوره را برای فهم روح روسی و رابطه‌ پیچیده‌ آن با شرق و غرب حائز اهمیت می‌دانست. به عنوان نقطه عطف این مناظرات می‌توان به نامه فلسفی پتر چادایف[۱۳] اشاره کرد که در سال  ۱۸۲۹ در نشریه‌ «تلسکوپ» منتشر شد. این نامه به‌طور گسترده‌ای در میان اندیشمندان فلسفه روسی به عنوان نقطه‌ آغاز اندیشه‌ فلسفی اصیل در روسیه شناخته می‌شود. واکنش دولت نیکلای یکم به این نامه شدید بود؛ چادایف دیوانه اعلام شد و تحت نظارت پزشکی قرار گرفت. این واکنش از حساسیت پرسش‌هایی که چادایف درباره‌ گذشته، حال و آینده‌ روسیه مطرح کرده بود نشئت گرفتند. انتقادهای چادایف جامع و سازش‌ناپذیر بودند. او از فقدان دستاوردهای تاریخی، انزوای کشور نسبت به جریان اصلی تمدن اروپا و ناتوانی ظاهری آن در ارائه‌ هرگونه ارزش قابل‌توجه به جهان ابراز تأسف می‌کرد. او به‌ویژه به حرکت عجیب کشور در زمان و تکیه صرف‌ آن بر اقتباس و تقلید و حذف حافظه تاریخی با هر گام رو به جلو اشاره می‌کرد. با این حال ضروری است که از تفسیر ساده‌انگارانه از اندیشه‌ چادایف پرهیز شود. همان‌طور که بردیایف اشاره می‌کند این انتقاد اولیه یک «لحظه‌ دیالکتیکی» ضروری در تکامل ایده‌ روسی بود. چادایف در اثر بعدی خود به نام «عذرخواهی یک دیوانه»[۱۴] شروع به بیان دیدگاهی ظریف‌تر نموده و اذعان داشت که عقب‌ماندگی خود می‌تواند منبعی از قدرت باشد و به کشور اجازه دهد تا مسیری جدید و منحصربه‌فرد را ترسیم نماید. این ایده که عظمت بالقوه‌ روسیه از شکست‌های تاریخی ادراک‌شده‌ آن زاده می‌شود، به موضوعی تکرارپذیر در اندیشه‌ روسی مبدل گشت.

نبرد اندیشه انسانی: نگاه بردیایف به بحران انسان‌گرایی

نگاه نیکلای بردیایف به مفهوم انسان‌گرایی لنزی حیاتی را پیش روی محقق می‌گشاید که از طریق آن می‌توان به ژرفای منظومه فلسفی گسترده‌ او و فهم چشم‌اندازش نسبت به هویت منحصربه‌فرد روسی پی برد. در ایده‌ روسی بردیایف به بررسی پیچیدگی‌های انسان‌گرایی می‌پردازد و این‌گونه استدلال می‌کند که روسیه تجربه‌ای بی‌همتا از عموم و خصوص من وجه با مفهوم مذکور داشته است؛ تجربه‌ای که نگرشی ارزشمند برای تمام بشریت عرضه می‌کند. بردیایف بر این باور است که روسیه برخلاف اروپای غربی رنسانس را به معنای مرسوم آن تجربه نکرد و در نتیجه از میراث داران بلاواسطه‌ سنت انسان‌گرای کلاسیک محسوب نشد. در عوض روسیه به صورت پیوسته در تلاطم یک بررسی مداوم اخلاقی و اجتماعی از آفرینش فرهنگی خویش بود؛ موقعیتی که می‌توان آن را با آثار دیگر اندیشمندان مانند داستایوفسکی مرتبط دانست. بردیایف این تمایز را برای فهم مسیر اندیشه‌ روسی  امری اساسی می‌شمارد.

بردیایف توضیح می‌دهد که برداشت روس‌ها از «انسان‌گرایی»[۱۵]، اغلب با «بشردوستی»[۱۶] درآمیخته بود. به این معنا که سنت روشنفکری روسیه بیش از هر چیز بر فضیلت ذاتی انسان و تأکید بر همدلی و شفقت متمرکز بود؛ ارزش‌هایی که ریشه در فرهنگ و معنویت ارتدکس روسی داشتند. این تأکید بر ملاحظات اخلاقی نه بر پیگیری کمال فردی یا تمرکز صرف بر آرمان‌های کلاسیک عقل انسانی بلکه در راستای ارزش‌های سنتی روسی قرار داشت. بردیایف تأکید می‌کند که خود واژه‌ «انسان‌گرایی» دلالت بر درک مشخص و تأثیرگذاری از نقش انسان داشت، حتی اگر در ابتدا مستلزم خودبسندگی انسان نبود. برای بردیایف تجربه‌ روسی از انسان‌گرایی شامل یک تحلیل انتقادی از ضعف های احتمالی آن بود؛ پدیده‌ای که همه گیر در سراسر قرن نوزدهم در جریان‌های اجتماعی روسیه حتی در آن دسته از جریان‌ها که به انقلابی انجامیدند و در پی ایجاد جامعه‌ای عادلانه‌تر بودند.

در قلب انتقاد بردیایف مفهوم «دیالکتیک انسان‌گرایی» در مظان اتهام قرار دارد. او استدلال می‌کند که انسان‌گرایی، با تمرکز بر خودآیینی انسان، می‌تواند به‌آسانی به انکار ارزش‌های معنوی برتر و ارتقای انسان به مقام اقتدار مطلق منجر شود. او داستایوفسکی را به‌عنوان شخصیتی کلیدی در ظهور و بروز این دیالکتیک معرفی می‌کند و نه تنها انسان‌گرایی را به عنوان یک بحران در منظومه ایده روسی بلکه همان‌طور که نیچه نیز بدان اشاره کرد یک پدیده‌ جهانی شناسایی می‌کند. رمان‌های داستایوفسکی، به‌ویژه «شیاطین» و «برادران کارامازوف»، بینش‌های قدرتمندی را درباره خطرات «انسان‌خدایی»[۱۷] ارائه می‌دهند. شخصیت‌هایی مانند کیریلوف در «شیاطین»، که در پی غلبه بر ترس و درد برای تبدیل شدن به خود خدا است، عواقب ویرانگر قرار دادن اراده انسانی در رأس اختیار الهی را نشان می‌دهند. این خود-خدایی، به‌باور داستایوفسکی و بردیایف، در نهایت به نیهیلیسم و توجیه هر عملی، صرف‌نظر از غیراخلاقی بودن، به‌نام خودْ-اثبات‌گری منجر می‌شود. این انحرافی از آزادی است؛ جایی که فرد از هر هدف عالی‌تری جدا می‌شود و به اراده‌ی خویش اسیر می‌گردد. بردیایف خاطرنشان می‌کند که داستایوفسکی جنبه‌هایی از اندیشه‌ غربی را رد کرد و به‌جای آن به فهم عمیق‌تری از طبیعت انسانی روی آورد.

بردیایف تأکید می‌کند که داستایوفسکی راه‌های خود-اثبات‌گری انسان‌گرایانه را آشکار کرد و از نتایج نهایی این رویکرد یعنی مفهوم «انسان‌خدایی» پرده برداشت. از نظر داستایوفسکی مسیر به سوی «انسان‌خدایی» به نظام شیگالف و محقق اعظم در «برادران کارامازوف» منتهی شد؛ یعنی به انکار انسان و آزادی. محقق اعظم، با ارائه نان و امنیت در ازای آزادی، وسوسه‌ قربانی کردن آزادی فردی را برای رفاه زمینی نشان می‌دهد. برای بردیایف این امر نشان می‌دهد که چگونه انسان‌گرایی، وقتی از خداوند جدا می‌شود، می‌تواند به‌آسانی به نقطه‌ مقابل خود تبدیل شود: یک نظام سرکوب که انسانیت حقیقی را انکار می‌کند.

بردیایف خاطرنشان می‌کند که داستایوفسکی را می‌توان یک انسان‌گرای مسیحی نامید که منظومه اندیشه او ریشه در ارزش‌های معنوی مسیحیت دارد. در این معنا تنها از طریق پذیرش حقایق والای معنوی است که جامعه می‌تواند به ارزش‌ها و آزادی حقیقی و پایدار دست یابد. به همین دلیل مهم‌ترین چیز این است که در نظر بگیریم چه چیزی در جامعه بهتر است، نه اینکه فقط به آن چیزی که برای یک اقلیت سودمند است تمرکز کنیم.

شرح تفکر آن است که تنها مسیر به سوی «بشرمعنایی»[۱۸] از طریق معنویت دینی می‌تواند به تأیید حقیقی ارزش و آزادی انسانی منجر شود. از نظر بردیایف «بشرمعنایی» تجلیلی از جایگاه خداوند و انسان را در بر دارد و به رسمیت شناختن این است که کمال حقیقی انسانی تنها از طریق اتحاد معنوی قابل دستیابی می‌باشد. این مسیری است که هم کرامت فرد و هم اهمیت ارزش‌های معنوی را تأیید می‌کند. این ایده توسط ولادیمیر سالاویوف بیشتر گسترش یافته و بر امکان وحدت بشریت با خداوند، دیدن تصویر الهی در هر انسان و شناخت تنازع مداوم میان خیر و شر در درون هر فرد تأکید دارد. اندیشه سالاویوف تأکید می‌کند که چگونه بردیایف ذات ملی روسی را برای چنین وظیفه‌ای مناسب می‌دانست: جستجو برای آزادی موازی با جستجو برای راهی به‌منظور اتحاد در جامعه در حالی که هر شخص استقلال فردی خود را حفظ می‌کند.

این تأکید بر محدودیت‌های انسان‌گرایی غربی و توانایی اندیشه‌ دینی روسی شاید در برخی از گرایش‌های انسان‌گرایانه‌ معاصر به شکل انتخابی مورد استفاده قرار گرفته است. در نهایت تحلیل بردیایف از دیالکتیک انسان‌گرایی امروزه نیز طنین‌انداز است؛ زیرا انسان مولود عصر مدرن با پرسش‌های اساسی درباره ماهیت بشریت، آزادی و جستجوی معنا در جهانی که اغلب میان ارزش‌های متضاد دستخوش کشمکش است، دست و پنجه نرم می‌کند. نقد هدفمند او به‌عنوان یک هشدار عمل می‌کند و محقق را به‌خاطر خطرات ارتقای هر ارزش ، خواه خودمختاری فردی باشد یا عدالت اجتماعی، به قیمت حذف سایر ارزش‌ها، آگاه می‌سازد. چشم‌انداز بردیایف چشم‌اندازی منفی نیست، بلکه در عین حال برای رسیدن به بهترین ارزش‌ها در راه خیر بشریت تلاش می‌کند.

در نهایت، در جهانی که هر اراده‌ای به طور فزاینده‌ تحت تأثیر فراگیر الگوهای غربی همگن می‌شود، میراث فکری نیکلای بردیایف بر تأیید تزلزل‌ناپذیر هویت‌های اصیل و خودساخته متمرکز است – آوایی آشنا برای ملت‌هایی که با اجتناب از اقتباس صرف، در پی ساختن آینده خود بر پایه اصول درون‌زا هستند.

 

[۲] Русская идея. Основные проблемы русской мысли XIX и начала XX века

[۳] Умопостигаемый образ

[۴] Эсхатологический выбор

[۵] Иосиф Волоцкий: قدیس ارتدکس روسی و ایدئولوژیست قدرت دولتی قوی و مصونیت امر سیاسی از اصول کلیسا

[۶] Нил Сорский: او یک قدیس ارتدکس، کشیش و چهره‌ای تأثیرگذار در کلیسای روسیه بود. او به خاطر دیدگاه‌های غیرمالکانه‌اش، به عنوان بنیانگذار زندگی اسکیتی در روسیه شناخته می‌شود.

[۷] Прерывность

[۸] Кенозис

[۹] Юродства

[۱۰] Дувиерия

[۱۱] Дионисийское

[۱۲] Странник

[۱۳] Петр Чаадаев: فیلسوف، روزنامه‌نگار و یکی از بنیانگذاران فلسفه تاریخ روسیه بود. او به خاطر «نامه‌های فلسفی» خود شناخته می‌شود که واکنش‌های تندی را برانگیخت و منجر به معاینه روانپزشکی و حبس خانگی او شد.

[۱۴] Апология сумасшедшего

[۱۵] Гуманизм

[۱۶] Гуманитаризм

[۱۷] Человекобожество

[۱۸] Богочеловечество

لینک کوتاه : https://www.iras.ir/?p=12607
  • نویسنده : سبحان سیاران، پژوهشگر دکتری دانشگاه دوستی ملل روسیه، دپارتمان سیاست مقایسه‌ای
  • منبع : موسسه مطالعات ایران و اوراسیا (ایراس)
  • 1703 بازدید

برچسب ها

ثبت دیدگاه

انتشار یافته : ۰

دیدگاهها بسته است.