تاریخ : پنج شنبه, ۲ بهمن , ۱۴۰۴ 4 شعبان 1447 Thursday, 22 January , 2026

رسول گامزتف، شاعر و نویسنده ملی داغستان

  • ۱۲ مرداد ۱۴۰۴ - ۱۵:۰۴
رسول گامزتف، شاعر و نویسنده ملی داغستان
در سال 1950 گامزاتوف از موسسه ادبی فارغ التحصیل شد و برای همیشه روحیه سپاسگزاری و عشق به سال‌های تحصیل را حفظ کرد. وی اعتراف کرد که ادبیات روسی و تحصیلاتش در این موسسه از او یک نویسنده واقعی ساخته است.

به قلم: دکتر بهرام امیراحمدیان، استاد دانشگاه، عضو موسس و دبیر اولین انجمن دوستی ایران و گرجستان

آنچه در پی می آید، شرح مختصری از زندگی این شاعر و نویسنده بزرگ داغستانی و سپس برگردان یکی از داستانهای او در کتاب مشهور وی «داغستان من» است که ترجمه ای به تاجیکی است که من آن را از الفبای تاجیکی به فارسی برگردانده‌ام. کتاب «داغستان من» را در زمان اقامت در تاجیکستان در سال ۲۰۱۲ خریداری کردم. از خواندن بخشهایی از آن حظ بسیار بردم. قلم نویسنده همچون زیبایی های سرزمین کوهستانی نویسنده است که در داستانهایش به تصویر می کشد. قفقاز منطقه ای بسیار زیبا از نظر تنوع جغرافیایی، قومی و فرهنگی است. تعدادی از نویسنگان مشهور روس از جمله لف تالستوی، آلکساندر پوشکین، میخائیل لرمانتف، ماکسیم گورکی، و از تویسندگان مشهور فرانسه، آلکساندر دوما از این سرزمین دیدار و در فضای آن آثاری ارزشمند بر جای گذاشته اند. «قهرمان دوران»، «هدایای ترک»[۱] از لرمانتف، اسیر قفقازی از پوشکین، از آن جمله هستند. آثار ارزشمند این نویسندگان بزرگ از قفقاز، شامل توصیف طبیعت و فرهنگ قفقازی است. رقص قفقازی، مکتبی غنی از انواع رقص‌هایی است که منشا آن از قوم لزگی در قفقاز شمالی است که آوازه آن جهان را فراگرفته است.

من خود حدود ۵ دهه از زندگی علمی و مطالعاتی خود را درباره ققفاز صرف کرده‌ام و بارها در میان مردمان قفقاز جنوبی و شمالی زیسته‌ام و با آنها هم سخن شده‌ام. این سرزمین را دوست می‌دارم. به سروده استاد شهریار «ایگیدلر یورود و قفقازیم سنه مندن سالام اولسون»(قفقاز سرزمین دلاوران، از من بر تو درود» باید به دلاوران این سرزمین درود فرستاد. و اما در باره نویسنده:

رسول گامزاتوویچ گامزاتوف(رسول حمزتف) در ۸ سپتامبر سال ۱۹۲۳، در تسادا (روستایی در منطقه خونزاخ از جمهوری خودمختار شوروی داغستان، در منطقه قفقاز شمالی روسیه) متولد شد. پدرش، گامزات تساداسی، شاعر مردم جمهوری زادگاه خود، برنده جایزه دولتی اتحاد جماهیر شوروی بود و مادرش، (۱۸۸۸-۱۹۶۵) یک زن ساده آسیایی بود.

او با توجه به اینکه مشتاقانه به داستان‌ها و افسانه‌های عامیانه‌ای گوش می‌داد، آنها را برای همیشه در خاطر خود حفظ می‌کرد. اولین معلم او، پدرش، شاعر شناخته شده داغستانی بود. رسول در ۹ سالگی شعر گفتن را آغاز کرد. به زودی شعرهای وی در روزنامه های مهم جمهوری چاپ شد.

گامزاتوف پس از فارغ التحصیلی از مدرسه متوسطه، به عنوان معلم در مدرسه روستای مادری خود استخدام شد. او بعداً به عنوان دستیار کارگردان، سردبیر رادیو، و خبرنگار روزنامه کار کرد. در سال ۱۹۴۳ اولین مجموعه شعر گامزاتوف، به موضوع جنگ اختصاص داده شده بود که به عنوان یک کتاب جداگانه منتشر شد. به زودی نویسنده به عضویت اتحادیه نویسندگان داغستان پذیرفته شد. در سال ۱۹۴۵، گامزاتوف برای ورود به موسسه ادبیات به مسکو آمد. دانش ضعیف زبان روسی او مانعی جدی شد، گامزاتوف در امتحانات ورودی تعداد زیادی اشتباه در دستورالعمل زبان روسی خود مرتکب شد. با این حال، مدیر با اشعار این متقاضی جوان آشنا بود و با این وجود گامزاتوف را به فهرست متقاضیان اضافه کرد. این شاعر و نویسنده جوان دنیای جادویی نویسندگانی را که قبلاً برای او ناشناخته بودند کشف کرد. اصولا او از کودکی با ادبیات روسی آشنایی داشت. او داستان های تولستوی، پوشکین، کریلوف را تحسین می‌کرد.

در سال ۱۹۵۰ گامزاتوف از موسسه ادبی فارغ التحصیل شد و برای همیشه روحیه سپاسگزاری و عشق به سالهای تحصیل را حفظ کرد. وی اعتراف کرد که ادبیات روسی و تحصیلاتش در این موسسه از او یک نویسنده واقعی ساخته است.

گامزاتوف در حالی که دانشجو بود، نخستین مجموعه آثار شعری خود را به زبان روسی منتشر کرد. از آن زمان، تعداد زیادی از آثار گامزاتوف در شعر، نثر، در ژانر روزنامه نگاری به بسیاری از زبانهای جهان («مراقبت از دوستان»، «آخرین قیمت»، «داغستان من» و غیره) را منتشر کرده است. کتاب «داغستان من» یک دائره المعارف واقعی از مردم آوار است. صداقت و صمیمیتی که با آن نوشته شده است، به خواننده این امکان را می‌دهد تا زندگی مردم کم شمار را کاملاً تجربه کند، همه نگرانی‌ها و شادی‌ها، غم‌ها و موفقیت‌های آنها را احساس کند.

گامزاتوف شاهکارهای کلاسیک روسی را به زبان مادری خود ترجمه کرد: پوشکین، لرمانتوف، یسنین و غیره. به پاس کارهای ارزشمند او، چندین جایزه دولتی اتحاد جماهیر شوروی به وی اهدا شده است. برای بسیاری از شعرهای گامزاتوف موسیقی نوشته شده و به آهنگ‌هایی تبدیل شده‌اند که در اتحاد جماهیر شوروی منتشر شده است.

انگیزه ها و تمرکز اصلی کارهای گامزاتوف

مشخصه کارهای گامزاتوف اومانیسم فوق العاده، عشق به زندگی و رد همه جزئی نگری های بی ارزش است. همه شعرهای گامزاتوف پر از مضامین عاشقانه است. این عشق به همسر و عشق مادری است و به طور کلی این احساس در وهله اول توسط نویسنده و شاعر ستایش می شود. بهترین شعرهای گامزاتوف بسیار خردمندانه با نگرشی وسیع به زیبایی معنوی متمایز می شوند. زندگی انسان برای گامزاتوف از ارزش بالایی برخوردار است، از این رو تحسین او برای شاهکار انسانی است. یک فرد نباید زندگی خود را دقیقاً مانند آن بگذراند، اما حتماً چیزی را برای فرزندان خود به یادگار بگذارد.

از نظر گامزاتوف، گذشته، حال و آینده جداگانه ای وجود ندارد. کل روند تاریخی برای او با هم ادغام می شود و یک تصویر فرهنگی منحصر به فرد را نشان می دهد. در شرایط سانسور اتحاد جماهیر شوروی، گامزاتوف موفق شد افکار درونی خود را به خواننده منتقل کند. او همیشه آنچه را که منصفانه و درست می دانست، می گفت. تلاش ها برای ایجاد یک کمونیست متقاعد شده در او بی نتیجه بود. نگرش کنایه آمیز وی به جلسات حزبی مشخص است. اکنون تصور آن دشوار است، اما در زمان شوروی، مردم برای اجرای شاعران مشهور و همچنین برای کنسرت های مدرن گردهم می آمدند. گامزاتوف نیز از این قاعده مستثنی نبود. مخاطبان عظیم مردم از وی، نشان دهنده شناخت واقعی مردم از کارهای او بود.

ادبیات داغستان به لطف فعالیت هایش در سراسر جهان به رسمیت شناخته شده است، ضمن حفظ هویت اصلی فرهنگی خود، با ژانرهای جدید غنی شده است. رسول گامزاتوویچ گامزاتوف در سال ۲۰۰۳ در مسکو درگذشت. فعالیت ادبی وی و میراثی که از خود به جای گذاشت به واقع یک دوران کامل در ادبیات داغستان، روسیه و جهان شد.

داستانی که در زیر می آید برگردان از تاجیکی به فارسی است. من بر آن بوده ام که برخی از واژگان تاجیکی که واژگانی اصیل و در فارسی کاربرد کمتری داشته یا به صورتهای دیگری بکار می رود، یا بفراموشی سپرده شده، همان گونه که مترجم تاجیک آن را ترجمه کرده است، بیاورم.

درد و مادر، آتش و آب

از کتاب داغستان من نوشته رسول گامزتف

هر کس مادر خود را به گونه‌ای یاد می‌کند. من مادرم را هم صبح، هم چاشتگاه، هم پگاه یاد می‌کنم. صبحدم وی کوزه پرآب را برداشته از طرف چشمه می‌اید. مادرم آب را، هم چون یک چیز از همه عزیزتر، با احتیاط برداشته می‌آید. اینک، او از زینه‌های سنگی قدم زده، برآمد، کوزه را به زمین گذاشت، به آتشدان الو زد. او الو را هم مثل یک چیز از همه مقدس، با احتیاطی درمی‌گیراند. تا درست‌تر در گرفتن آتش مادرم گهواره را می‌جنباند. وی گهواره را، هم چون یک چیز از همه عزیز، به احتیاط می‌جنباند. در نیمروز، مادرم کوزه گرفته، سوی چشمه می‌رود. بعد به آتشدان الو می‌زند، بعد گهواره را می‌جنباند، پگاه مادرم در کوزه آب می‌ارد، گهواره می‌جنباند، به آتشبدان الو می زند.

وی هر روز، بهار و تابستان، با تحمل، تیره ماه و زمستان چنین کار می‌کند. این کارها را سراسیمه نشده، با تحمل، همچون کارهایی از همه ضرور و مهم انجام می‌داد. به آب می‌رفت، گهواره می‌جنبانید، به آتشدان می‌ماند. به آتشدان الو می‌ماند، به آب می‌رفت، گهواره می‌جنبانید، گهواره می‌جنبانید، به آتشدان الو می‌ماند، به آب می رفت. من مادر خود را همین طور به یاد می‌آورم. هنگام به آب رفتنش، او همیشه به من تأکید می‌کرد:

«از الو باخبر باش». هنگام به آتشدان الو دادن چنین می‌فرمود: «کوزه را چپه نکن، آبریز نریزان». وی باز هنگام لالایی گفتن. و خوابانیدن چنین می‌گفت: «پدر داغستان – آتش، مادرش – آب» کوه‌های ما، در حقیقت، به آتش سنگ بسته شباهت دارند. اینک از آتش سخن می‌رانم:

سنگی به سنگ می‌زنی – شراره می‌پرد،

سنگ به صخره می‌زنی – شراره می‌پرد،

کف را بساوی به کف – شراره می‌پرد،

ناخن به سر نازنی – شراره می‌پرد،

از چشم سر نای بین – شراره می پرد.

حتی کلاه کوهستانی، که از پوست بره است، هنگام دست دست کردن آتش را می‌تابد.

اگر مرد کوهستانی چنین کلاه را به سر پوشیده، به نام خود برآید، برف کوه‌های نزدیک ذوب شدن گیرد. خود برف هم آتشوار می‌تابد. شاخ‌های نخجیر که هنگام طول آفتاب درتگ کوه می‌ایستد، نغز آتشوار می‌تابد. شاخ‌ها نیز هنگام غروب آفتاب گویا در آتش ارغوانی آب می‌شوند.

ضرب‌المثل کوهستان هم آتشناک است و اشک‌های زن کوهستانی هم. نوک تیر کمان هم، دم خنجر از غلاف بیرون کشیده هم. اما آتشی از همه سوزان و از همه داغ، در دل مادر و در آتشدان هر یک خاندان است.

اگر مرد کوهستانی در حق خود سخنی نیک گفتنی یا عموماً خود را تعریف کردنی شود، چنین می‌گوید: «من هنوز به در یگان کس آتش طلبی نرفته‌ام.»

اگر مرد کوهستانی در حق یگان آدم بد، آدم ناساز کپ زدنی شود، چنین می‌گوید: «دود خانه‌اش به اندازه دم موش هم بیرون نمی‌آید.»

اگر دو پیرزن کوهستانی ماجرا کنند، یکی فریاد زده و می‌گوید: «الاها، آتشدانت الو را نبیند». «همان الو در آتشدان بودن هم بمیرد.» دومی در پاسخ می‌گوید:

اگر در حق آدم جسور بخواهند سخنی بگویند، چنین می‌گویند: «وی آدم نه، آتش.»

پدرم شعرهای سرد دلگیر کننده یک جوان را گوش کرده، سپس گفت: «در شعرهایت همه چیز هست. همچنین می‌شود گفت که خانه هست، آتشدان هست، هیزم هست، دیک هست، در دیگ گوشت هست. اما آتش نیست. خانه سرد، دیگ نمی‌جوشد، گوشت مزه ندارد. آتش نباشد، زندگی هم نیست. خلاصه کلام، برای شعرهای تو آتش لازم است.»

باری از شامل پرسیدند: نامام، بگوی چطور شد که داغستان کوچک، نیم گرسنه، قرن‌های قرن در برابر دولت‌های پر اقتدار توانست مقابله کند و بر ضد آنها ایستادگی می‌کند؟ سی سال دراز بر ضد امپراتور روسیه چگونه توانست مبارزه کند؟»

شامل جواب داد: «اگر درون سینه داغستان آتش محبت و نفرت زبانه نمی‌کشد، او هیچگاه به چنین مبارزه نمی‌توانست تاب بیاورد. اکنون همان آتش معجزه‌ها می‌آفریند و کارهایی می‌کرد. اینک همان آتش دل داغستان است، یعنی خود داغستان.

خود من کیستم، دوام می‌داد شامل – پسر باغبان، از آلئول دور دست گیمری. من از دیگر آدمان قدربلندتر و سرفرازتر نیستم. در بچگی‌ام تماماً سست و لاغر بودم. کلانسالان احوال مرا دیده، سر تأسف می‌جنباندند، که دور نمی‌کشم. نام اول علی بود. لیکن وقتی بزرگتر شدم، نامم را شامیل کردند، به امید آنکه دردم هم با نام کهنم از تنم بدر رود. من جهان بزرگ را ندیده‌ام. من در شهرهای بزرگ تربیت نگرفته‌ام. من صاحب مال و ملک زیادی هم نبودم. من در مدرسه آئولمان خوانده‌ام. پدر و مادرم به خر شفالتوی گیمری بار کرده، مرا به بازار تمورخان – شورا روان می‌کردند، که آنها را برده در آنجا بفروشم.

من در راه‌های سنگلاخی کوهستان خرکی بسیار راه گشته‌ام. یک روز چنین واقعه روی داد. از این حادثه خیلی وقت می‌گذرد، لیکن من آن را فراموش نمی‌کنم و نمی‌توانم فراموش کنم. در همان لحظه من شامیل شدم.

در نزدیکی تمیرخان شورا، در یک آئول یک گروه بچه‌های شوخ پیش راه مرا گرفته، مرا مسخره کردند. یکی کلاهم را از سرم گرفته، گریخت. دیگرهاشان تا من از قفای بچه کلاه برده دویدم، که بار خر مرا گشوده، سبدهای پر از میوه را فرو آورد. همه آنها، سراسیمه شدن و دست و پا گم کردن مرا دیده، می‌خندیدند، ذوق می‌کردند. این شوخی آنها در من نفرت و در دلم آتشی برافروخت که هنوز هم شعله‌ور است. از غلاف خنجر دسته صدف را کشیدم. بچه کلاه برده را در پایین آئول دستگیر کردم، به جوی آب لجن انداخته به گلویش خنجر گذاشتم. وی بعد این با التماس و زاری درآمد:

«تو با آتش بازی نکن.»

آن بچه را در جوی آب لجن رها کرده، به اطراف نگریستم. بچه‌هایی که شفتالوهای مرا ریخت و پاش کرده بودند، به هر طرف گریختند. بعد، من به بام نزدیک‌ترین خانه برآمده بانگ زدم:

«های بچه‌ها، اگر نخواهید که شکمتان را آتش خنجر من بسوزاند، بارم را همان گونه که بود، همان گونه برگردانید.»

شوخ بچه‌ها کاری نکردند که من این سخن را تکرار کنم. خود همان روز در بازار این گفت‌وگو را از ریش‌سفیدان شنیدم: نآواز این جوان را حالا می‌شنویم.» من کلاهم را به سر ابرو کشیده، خر خودم را هی کرده، به راهم رفتم. آیا من جنگ و جنجال را می‌خواستم؟ خود آنها مرا به غضب آوردند، از دلم آتش درآوردند.

بعد این سال‌ها گذشتند. یک پگاهی در باغمان کار می‌کردم. آستین بالا زده از پایین خاک سیاه گرفته، به کوه می‌بردم و به میخ هر یک درخت می‌ریختم. خاک را با کلاه کهنه‌ام انداخته می‌کشیدم. آن وقت تن من اندکی زخم‌ها داشت. این زخم‌ها به من در زد و خوردهای گوناگون رسیده بودند. همین دم آدمان کوهستان‌های خودمان، که از آئول‌های دیگر، حتی از آئول‌های خیلی دور بودند، به نزدم آمده، گفتند که اسبم را زین زده مسلح شوم. من مسلح شدن نمی‌خواستم، سخن آنها را رد کردم، چونکه به من باغبانی هزار بار بهتر بود، تا جنگ.

بعد فرستادگان آئول‌ها به من گفتند:

شامیل، اسب‌های بیگانه از چشمه‌های ما آب می‌خورند، آدمان بیگانه شمع‌های ما را خاموش می‌کنند. به اسب‌ خودت سوار می‌شوی یا ما سوارت بکنیم؟

این را شنیده مثل آن دفعه، که بچه‌ها از سرم کلاهم را گرفته گریخته و شفتالوهایم را زیر و زیر کرده بودند، مرا رنجانیده بودند، در سینه‌ام آتش شعله‌ور بود. این آتش مانند آن دفعه سوزان و حتی از آن هم سوزان‌تر بود. من باغ را فراموش کردم، همه را فراموش کردم. آتشی که مرا بیست و پنج سال باز کوه به کوه می‌برد، نه از باد و باران خاموش می‌شود، نه از برف سرد زمستان. آئول‌ها آتش می‌گیرند، دود آتش از پی دود باروت شراره می‌زند، تمام قفقاز می‌سوزد. آتش، نیز، چنین چیزی است.

حکایت می‌کنند، که در زبمان‌های قدیم، اگر دشمن از سر حد داغستان می‌گذشت، مردم در بالای کوه بلندی رفته به اندازه مناره‌ای هیزم انباشته، آتش می‌افروختند. همه آئول‌ها این را دیده، هیمه‌های خود را می‌افروختند. این هیمه‌های عظیم همان ندای شدیدی بودند، که کوهستانیان را وادار می‌نمودند که سمندهای جنگی خود را سوار شوند. از هر خانه سوار بیرون می‌شد، از هر آئول دسته‌ای آماده…. به دعوت آتش، پیاده و سواره بیرون می‌شدند. تا دومی که هیمه‌ها در کوهستان فروزان بودند، پیران و زنان و کودکان در کوه‌ها مانده و می‌دانستند که دشمن هنوز در حدود داغستان است. چون هیمه‌ها خاموش می‌گشتند، معلوم می‌شد که خطر برطرف شده است و به سرزمین اجدادی باز امن و امان آمده است. در تاریخ طولانی کشور خود کوهستانیان بارها وادار شدند، که در قله، کوه‌ها آتش خطر افروزند.

آن آتش‌ها هم بیرق جنگی بودند، هم فرمان… آنها به کوهستانیان به جای تکنیک‌های امروزی: رادیو، تلگراف، تلفن، خدمت می‌کردند. در پشت کوه‌ها، هنوز هم جاهای بی‌درخت و بی‌سبزه زار نمایان است، گویا در آن جاها گاومیش‌های عظیم خوابیده باشند.

مردم کوهستان می‌گویند که جایی از همه اعتمادناک برای خنجر، غلاف برای آتش – آتشدان، برای مرد خانه. ولی آتش اگر از آتشدان بیرون آید در نوک کوه زبانه کشد، آن گاه خنجر در غلاف خوابیده خنجر نیست، مرد در کنار آتشدان نشسته مرد نیست.

چوپان‌های داغستان وظایف را بین خود بسا قطعی تقسیم کرده‌اند. یکی گوسفندها را روزانه می‌چراند، دیگری جای آنها را شبانه گرفته، رمه را از گرگ‌ها نگاه می‌دارد. اما در بین آنها آدمی هست که نه به گوسفند سروکار دارد، نه به گرگ. وی وظیفه دار است که نگذارد آتش خاموش شود، او محافظ آتش است. او را نگهبان آتش، آتشدار هم می‌گویند. گفتن ممکن نیست که این کسب و کار آدم، فقط نگاه داشتن آتش است. ولی در دم شب چوپان‌ها حتماً چنین آدم را از بین خود انتخاب می‌نمایند و نگاه داشتن آتش را به او باور کرده می‌سپردند.

این کار ضرور و دشوار است. هم خوراک‌پزی، هم گرمی، هم لباس خشک، هم روشنایی، هم صحبت، هم تنباکوکشی، که در هنگام صحبت میان مردها خیلی ضرور است. همه‌اش به آتش و ابسته. در کومه چوپان‌ها آتشدان نیست. آتش در بیرون می سوزد و بنابراین تشویش و زحمت مخصوص را طلب می‌کند. آتش را از هوای ویران: از باد و باران، از برف و طوفان با کف دست، با کولاک، با بر دامن برقع محافظت کردن لازم می‌شود.

ولی دلاوران و شاعران، حافظان و داستان‌سرایان، رقاصان و نوازندگان را نیز نگهبان آتش نامیدن ممکن نیست مگر؟ در بین ما بسیار کسانی هستند که در دل آتش جاوید، آتش نظم، آتش روایات، آتش محبت وطن دارند، این آتش را حفظ می‌نمایند و به دیگران اهدا می‌کنند.

من هم در دل خود شراره این آتش جاوید را احساس می‌کنم. وظیفه خود نیز می شمارم که این شراره را از خاموشی حفظ کنم: آن را دامن زنم، مجبور سازم که روشنی دهد، گرم کند، تا کسی از قفای من می‌آید، این آتش را از من قبول کرده، به سوی آینده ببرد.

آتش درون سینه را هم مانند آنکه خود را از آتش برون، آتش مقرری حقیقی احتیاط می‌کنی، احتیاط کردن ضروری است.

روزهای عید در آئول پس از سرود همیشه، هزل و شوخی می شود، پس از موسیقی و رقص، صحبت. بعد سخن‌های بلند در وصف آتش اکنون قصه در داغستان جستجو کردن آدم برفی را حکایت می‌کنم.

یک نوع کارمندان علم به جستجوی کپتر، یعنی آدم برفی آمده، به مردم کوهستان تماشای غلطی نشان دادند که خود من شاه د آن بودم.

آوارها به آنها گفتند: «به نزد دارگین‌ها روید، ممکن آدمی که در جستجوی آن هستید در همان جا زندگی می‌کند.»

دارگین‌ها در نوبت خود آنها را به نزد لک‌ها فرستادند، لک‌ها به نزد لزگی‌ها، لزگی‌ها به نزد قوموق‌ها به نزد نوغای‌ها، به بیابان، فوغای‌ها، به نزد تاباسرانها. عاقبت سخ ت مانده شده، در آئول کیکونی، منزل کردند. ضمناً پهلوان ما عثمان عبدالرحمان‌اف در همان آئول اقامت دارد. شاید بعضی از خوانندگان این سطرها عثمان را در فیلم «جزیره جواهرات» دیده‌اند. وی در آن فیلم یکباره سی نفر را گرفته، از عرشه کشتی به اقیانوس هوا می‌دهند.

واقعه همین طور شد که اتومبیل عالمان در دریاچه‌‌ای نزد آئول کیکونی درماند. عالمان برای بیرون آوردن ماشین کلی پول خرج کردند، اما نتوانستند ماشین را از دریاچه بیرون آورند. همین وقت عثمان در بالای بام خود می‌نشست. وی ناتوانی آدمان در گرد ماشین جنب و جوش کننده را دیده، از بام پایین آمد و آهسته – آهسته پهلوانانه قدم زده، به نزد آنها رفت. او ماشین را مثل آنکه تارتونکی در کاسه سفالی روغن آلود چسبیده را می‌گیرند، برداشته به جای خشک برد. عالمان بین خود به پچ‌پچ درآمدند، ظاهراً گمان کردند که آدم به یاری آمده باز همان آدم برفی نباشد؟ ول یعثمان به گفت‌وگوی آنها پی برده، گفت:

ـ شما بی‌خودی و بیهوده گشته‌اید. ما کوهستانی‌ها، از برف نه، از آتش روییده‌ایم. اگر در دل من آتش نبود، ماشین شما را از درون لای چگونه می‌توانستم بیرون بکشم؟

وی این را گرفته، آرام آرام سیگاری پیچیاند، سنگ چخماق را بهم زده، گوو را آتش داد و سیگار خود را گیراند، از دهانی صتونی از دود بیرون داد. بعد از این درون سینه فراخ عثمان به دود آمیخته شد. خنده رعدآسایی کرد. هنگام توفان کوه چنین رعد می‌زند، هنگام جابجا شدن سنگ‌ها در سیل کوهستان، چنین صدایی شنیده می‌شود، هنگام جنبیدن زمین در زلزله کوه‌ها چنین صدای رعب آوری می‌توان شنید.

ابوطالب این قصه را شنیده، چنین اظهار کرد: «ماشین آدمانی که به چنین کار بیهوده‌ای مشغول بودند، بیرون آوردن از لای و لجن امکان‌پذیر نبود.»

در هندوستان من عید آتش را تماشا می‌کردم. چه خوش که آدمان چنین عیدی دارند. به من ارمغان گویان شمع سوزان دادند و من آن را چون سلام مملکتی دور دست به کشور سنگستان، به داغستان آوردم. آخر، ما بسیار می‌گوییم: سلام آتشین. به آنها سلامی آتشین رسانید. شاید، زمانی بود  که آدمان به جای سلام در سخن، سلام را با افاده آتش می‌فرستادند. آتش آسوده. آتش سوزنده و جنگ نه، بلکه آتشدان، آتش گرمی و روشنی.

ما عادتی داریم: آئول‌های کوهی شب اول زمستان (بعضا شب اول بهار هم) در بالای خانه‌ها آتشگاه مبارک بادی می‌افروزند. هر آئول آتشگاه می‌افروزد. این آتشگاه‌ها از دور نمایان می‌شود. آئول‌ها از پس کوه و دره و نشیب و فراز رسیدن زمستان یا بهاران را به یکدیگر تبریک می‌گویند. سلام‌های آتشین، آرزوهای آتشین. خود من در بالای کوهپاره «همیرخا» که در بالای سر آئول «سده» خمیده است، چنین آتشگاه‌ها را بارها افروخته‌ام.

اولین کارخانه را در داغستان «چراغ‌های داستان» نامیده شدنشان هم بی‌گفت‌وگو نیست. اکنون به آتشگاه‌ها بسیار چراغان دیگر همراه شده‌اند. پرنده‌ها در بالای تیرهای چوبی برق نیز مانند بالای درخت بی‌ملال می‌نشینند. کبوتران از چراغ‌های برق بالای شاخه‌ها نمی‌روند.

باری من سخن بحر خزر را دیده‌ام. یک هفته دراز خاموش کردن شعله‌های آتش ممکن نمی‌شد. آیا آتشی که درون سینه انسان شعله‌ور است، آب می‌خواهد. آیا لبانی که از حرارت آتش درون سینه خشکیده، سوخته، کف آورده، آهسته – آهسته چنین نمی‌گوید: «آب، آب»؟

پس آب و آتش همراه یکدیگرند.

گفت‌وگوی مادر من این بود: آتشدان – دل خانه، چشمه – دل آئول.

کوه‌ها آتش می‌خواهند، وادی‌ها آب. داغستان هم از کوه‌ها هم از وادی‌ها عبارت است، وی هم آتش می‌خواهد، هم آب.

اگر آدم هنگام به راه برآمدن یا از سفر به خانه برگشتن به چشمه کنار آئول همچنین به آینه نگرد، پس وی در دل محبت، در دل آتش دارد. همین گونه روایت است.

ولی تمام داغستان به عیناً سقانی خزر نمی‌نگرد مگر؟ آیا به جوانی خوش قامت پرجوش و خروش از آب برآمده شباهت ندارد؟

گویا که مردی کوهستانی به سرچشمه خمیده باشد، داغستان من به سر بحر خزر خم شده است و سر و لباسش را به ترتیب درمی‌آورد، و موی لباسش را تاب می‌دهد.

در کوهستان چنین دعای بدی است: «حرام میرد اسبی که آب چشمه را حرام کرده است.» باز «بگذار آب همان چشمه‌های اطراف حیاط خانه‌ات خشک شود». ستایش مردم کوهستان چنین است: «از افتش، در این آئول مردمی خوب زندگی می‌کنند: چشمه و قبرستانش، آباد، تازه.»

در کشور ما به شرف آدمان فرهیخته، بسیار چشمه و چاه‌ها کنده‌اند، این چاه‌ها نام آن آدمان را دارند: چشمه علی، چشمه عمر، چشمه حاجی‌مراد.

هنگامی که پگاه و بیگاه دختران کوزه بر دوش سر چشمه می‌روند، جوانان نیز در آنجا حاضر می‌شوند، تا به خود عروس انتخاب بکنند. در سر چشمه‌ها بسا آتش عشق فروزان، رشته خانواده‌های آینده و پیوند شده‌اند.

به نامی که سرود من، عیانت نیست،

بپرس از چشمه، تا گوید به نام کیست

شاعر ما محمود همین طور نوشته است

باری هنگام به کوه رفتم، در نزد چشمه گاتسنلی منزل کردم. نگرم، مسافری به دو کف آب می‌نوشد و هر زمان می‌گوید:

ـ وه، عجب نعمتی!

ـ به پیاله نوشد – من به او تکلیف کردم.

ـ من با پیاله آب نمی‌نوشم – جواب داد مسافر.

سخن پدرم همیشه چنین بود: از صدای باران و شنیدن صدای آن، هرگز کسی مانده نمی‌شود.

بهاران، هنگام آب شدن برف کوهستان مادرم جویچه‌های به جانب وادی جاری شدن را ساعت‌های دراز تماشا کرده می‌نشست. وی هنوز از زمستان چالک‌ها را آماده می‌کرد، تا که بهاران به زیر ناوه‌ها گذاشته، آب باران جمع بکند.

شغل دوست داشتنی من هم در آب باران پا کوبیده شلب شلوپ راه انداختن بود ما از باران نترسیده، پیش راه جویچه‌ها را می‌بستیم، تا که آب باران جمع شده، تالابچه‌ها به وجود آیند.

تصور می‌کنم که پرنده‌ها هنگامی از کاسه سنگ‌ها خوردن آب باران چه حلاوتی دارند.

شامیل به جنگاوران خود می‌گفت: نبگذار دشمن تمام آئول را گرفته باشد، تمام کشتزارهای ما را ضبط کرده باشد. اما حالا چشمه در دست ماست و ما غلبه می‌کنیم.»

امام سختگیر هنگام هجوم آوردن دسته دشمنان فرمان می‌داد، که پیش از همه چشمه آئول محافظت کرده شود. وقت هجوم آوردن به دشمن خود او فرمان می‌داد، که پیش از همه چشمه را ضبط کنید.

پیشتر، اگر خوندار دشمن خود را وقتی در دریا آب بازی کردنش می‌دید، تا وی از آب درآمده مسلح نمی‌شد، دست نمی‌رسانید.

ولی من اکثراً عادت دیگری تماماً آسایشته را، که به آب وابسته است، به خاطر می‌آورم. من عادت «خرک بارانی» نام دارد. «در تموزی روز اندر وادی داغستان» – بی‌گپ این طور نوشته‌اند. گرمای نصف روزی در جای‌های ما بعضاً خیلی شدتناک می‌شود و همراه گاگ می‌کند. زمین تارس – تارس می‌کند، شاخ‌های تنور تفسان بر این نفس برمی‌آورند. درختان پژمرده و کشتزارها خشک می‌شوند.

تمام موجودات: رستنی و گیاهان، پرنده‌ها و چرنده‌ها و البته آدمان تشنه آب آسمان، آب باران می شوند. آن گاه پسرکی را از آئول یافته، به او مانند هندوبچه از علف‌های در آفتاب پژمرده لباس ساخته، می‌پوشانند. «خرک بارانی» همین است. خودش برین بچه‌ها از گردن این بچه ریسمان بسته، تا سر آئول اینک می‌کنند و چنین سرود می‌خوانند:

خدایا، خدایا؛ تو باران فرست،

که سیراب گرددت زمین و زمان،

که از ناوه‌ها آب جاری شود،

خدایا، خداوند هفت آسمان،

بر آرد بر آسمان، ابر و مه

ببار، زتو باران دمی بی‌دریغ

که در آب تو روی شوید زمین،

شود سبزه‌پوش و شود نازنین

ساکنان کلانسال آئول همه به کوچه می‌آیند، به نزد «خرک بارانی» تاخته می‌روند و یکی از کوزه، دیگری از تغاره به او آب می‌پاشند و سرود بچگان را تکرار نموده، می‌گویند: «آمین، آمین.»

یک بار من هم «خرک بارانی» شده بودذم. به سر من چنان آب بسیاری ریختند، که راستی اگر آن را جمع کنند، نصف آب باران می‌شود. اما فلک به سرودهای ما نه همیشه گوش می‌داد. آفتاب همان می‌سوزاند. آفتاب داغستان ما را گویا گرم در زمال می‌کرد. آفتاب باعث غمیگین می‌گردید. ما آن را آفتاب غم‌آور می‌نامیدیم. زمین زیر همین افتاب غم‌انگیز و هزارها سال می‌خوابید.

اگر اروپا را در نظر بگیریم روزهای آفتابی در آئول قونیت داغستان بیشترند. آئول سده هم کمتر از آن نیست. آئول‌های دیگر هم. آنها را بی‌دلیل «تشنگان آب» نام نداده‌اند.

به یادم می‌آید که وقتی مادرم یک موزه آب بر دوش و یک کوزه چه آب بر دست داشت، و چهره‌اش خسته می‌نمود. آب از آئول ۳ کیلومتر دورتر بود. به یادم می‌آید هنگامی که زمین از باران خیس می‌شد، و آب شرشرکنان از ناودان به کوچه‌ها می‌ریخت و چاله‌ها از آب سرریز می‌شدند، چهره مادرم می شکفت.

به یادم می‌آید که حبیبات نام هم آئول پیر قامت خمیده‌ای داشتیم. او هر پگاه به کتف زاغولی برداشته، از آئول بیرون می‌رفت و گاه اینجا و گاه آنجا زمین را می‌کافت. وی به وسوسه یافتن آب افتاده بود و همیشه آب می‌جست.

همه می‌دانستند که بیهوده زور می زند، اما کسی چیزی نمی‌گفت، فقط من، که هنوز بچه‌ای نادان بودم، بغاری گفتم:

ـ بیهوده زور می زنی، حبیبات حاله، بی‌کاره محنت می‌کنی، در اینجا آب نیست.

بگذرد بچگی چو آب، ولی

نگذرد بی‌نشان و بی‌آثار

ماند از او ترانه‌های غریب

یاد ماند برای خلق و دیار

بگذرد هم جوانی چون دریا

هر چه بگذاشت، باز پس ناید

کز او قهرمانی خواهد ماند

یادگاری که دیر می‌پاید.

پدرم سخت از من دلگیر شد.

ـ آخر، در اینجا حقیقتاً آب نیست.

ـ بعضاً آدمان نان ندارند، لاکن مگر به این حال آنها خندیدن ممکن است؟ این سخن را به گوشت حلقه کن، پسرم: به حال مستمندان و به حال کسانی که آب می جویند خندیدن ممکن نیست.

ـ خودتان درباره اهالی اینکواچولی‌هایی که خوبسته‌اند مجاری آب‌ها را گشادتر کنند و آب زیادتر آید، شعری نوشته بودید – کو.

ـ وی خنده‌ای اشک‌آلود بود. جوان‌ها این را نمی‌توانند بفهمند. تو حالا نمی‌دانی، که برای داغستان آب چه معنی دارد. حبیبات خاله‌ات چه آرزوی بزرگی داشته است، که در این جای بی‌آب، آب می‌جوید. خیر، خوبش دم شین – باران باریدن دارد.

در این وقت حقیقتاً شرشرکنان ریزه باران می‌بارید.

ت الاف مرغان، چرا این صبحدم خاموشی بگزینید؟

ـ زبس بر دست هوش ما طنین ریزش باران

ـ چرا، ای شاعران، این قدر خاموشید و حیرانید؟

ـ زبس بر دست هوش ما طنین ریزش باران

پدرم همیشه می‌گفت که روز به آئول از کوهی دور به واسطه قبول آمدن آب خوشبختانه‌ترین روز حیات او بود. تا آن روز پدرم برابر همه به دست زاغنول گرفته در ساختن آب‌رسانی هر روز کار می‌کرد. من آن روز آمد – آمد آب را نغز در یاد دارم. وقتی که آب جاری شد، پدرم به روی آن حتی انداختن گلها را منع کرد.

ساکنان آئول پیرزنی صد ساله را انتخاب کردند که اول او یک کوزه آب بردارد. پیرزن کوهستانی کوزه‌اش را پر کرده، از آن یک پیاله اول را به پدرم داد.

پدرم که مدال‌هایی جایزه گرفته بود، گفت: من تاکنون لایق دریافت چنین مدالی نشده بودم. او در همان روز شعری درباره آب سرود، که آنها دیگر خودستایی نکنند، اکنون ما، مردم کوهستان هم، از آنها بدتر آب نمی‌خوریم. او می‌گفت که از شیلدیراسی آب دیده، فارامتر آهنگی را در یکی از عروسی‌ها و یا عید نشنیده است. وی بر این باور بود که هیچ سمند تندرویی، هیچ بتیل جوانی مانند زنی که حالا به آب می رود، نمی‌‌توانند خرامان بروند. وی با بیل و لوله‌های آبرسانی به انقلاب مدح و ثنا می‌گفت. زمانی را یاد می‌آورد که زمستان در کنار آتشدان برف را آب کرده، ذخیره می‌نمودند: آن وقت‌ها از برداشتن کوزه‌های سنگین، قامت زنان کوهستانی ما بر محل می‌خمید. آری، آن روز برای پدرم روز بزرگی بود.

بدینگونه یک ماه مرداد توسن ماخاچ قلعه را یاد دارم. پدرم کسالت سختی داشت اطرافش پر دکتر و دارو بود. او می‌گفت: «احوالم سنگین، اوضاع بدنم را صد انبرگیرا به چار طرف می‌کشند.»

وی اکنون دارو نمی‌خورد، زیرا چنین می‌شمارد که هم وقتش گذشته و هم بی‌فایده است. حتی نمی‌ماند که بالشش را درست بکنم، هیچ فایده ندارد، می‌گفت. هنگامی که احوالش تمام بد شد، مرا فریاد کرده گفت:

ـ یک دارو هست…. همان احوال مرا بهتر می‌کند.

ـ چه دارویی است،

ـ در دره بوستراب چاه خردی هست…. چشمه …. خودم یافته‌ام ….. از همان جای ک قلپ آب…

روزی دیگر یک زن کوهستانی به کوزه از همان چشمه آب آورد. پدرم چشمانش را بسته، کمی نوشید.

ـ تشکر، طبیب من.

ما گشنه نپرسیدیم که او که را و چرا در نظر داشت: آب را، زن کوهستانی را، چشمه دره دور را یا تمام کشور عزیز را، که این چشمه را به وجود آورده است.

ماردم یه من گفت: هر یک آدم باید چشمه مقدس خود را داشته باشد. وی همچنین می‌گفت، که اگر در نزدیک کشتزار آب سرچشمه را شرشرکنان جاری باشد دروگران هرگز خسته نمی‌شوند.

روایتی هست که در ایام جوانی‌اش، شامیل و استادش قاضی محمد را در دره گیمری، در قلعه‌ای جنگی، دشمنان محاصره کردند. شامل خود را به پایان به بالای نیزه‌های دشمنان پریده، با خنجر به خود را گشوده است. وی از نوزده جای بدنش زخم خورده، با وجود این، زنده مانده است و به کوه گریخته است. مردم کوهستان گمان کرده‌اند که او هلاک شده است. وقتی که او در آئول پیدا شده است، مادر سیاه پوشش با حیرت و شادی و مسرور پرسیده بود:

ـ شامیل، پسرکم، چه گونه زنده ماندی.

ـ در کوه به چشمه‌ای برخوردم – جواب داد شامیل. مردم کوهستان در بیابان عربستان از شتر افتاده، مردن امام خود شامل پیر خود را شنیده، در آئول در ته کوچه خود نشسته می‌گفتند:

ـ در آن نزدیکی چشمه داغستان نبوده است.

در نوح من به سر قبر خواجه مرا در رفته، سنگ مزارش و همچنین کتیبه آن را دیدم: «در اینجا شیر داغستان مدفون است». من سر بریده این شیر را نیز دیده‌ام.

ـ ای سر، تو چه از تن جدا شدی؟

ـ راه داغستان، راه وطن، راه چشمه را جسته، ره گم زدم، گمراه شدم.

آئول من در دامن کوه واقع گشته است. در رو به رویش همواری است و در آن همواری خود نزاخ است. قلعه را از چار طرف آئول‌ها احاطه کرده‌اند، که آنها از قلعه خیلی دورند. این قلعه با تیرکش و سنگ اندازهایی خود به اطراف دهان باز کرده است: وی تهدید می‌کند، باز می‌دارد، چشم می‌دواند. از تیرکش‌ها به سوی کوهستانیانی ناآرام و سرکش بسا تیرها پریده‌اند. از تیرپرانی‌های این قلعه کبوترهای آئول من «سده» نه یک بار رمیده و در آسمان اضطراب‌آمیز پر زده‌اند. نگاهی از همه خوفناک و صدایی از همه بلند کدام؟ – می‌پرسیدند کوهستانیان. – نگاه و صدای قلعه خونزاخ.»

اما به زمان من دهشت خونزاخ فقط در افسانه و روایت‌ها تا زمان ما آمده است. ما بچه‌های مکتب، از تیرکش‌های آن به یکدیگر نیم خورده‌های سیب یا برف می‌غراندیم. بعضاً شیپور پیشاهنگی هم می‌نواختیم و ضمناً، کبوترهای شاخه‌های اطراف را می‌رماندیم. آری، در خونزاخ مکتبی جای‌گیر بود، که من در آن وقت سال خوانده‌ام. من اکنون کجایی روم، در کدام منزلی باشم، از مغز گولدواس سمفونی، از مغز آهنگ‌های رقص صدای طرب‌انگیز آئول کودکی‌ام،

جیرسینگاسی شادی‌آمیز زنگ مکتب را می‌شنوم. صدای زنگ خصوصاً همان وقت شادی‌آموز بود که از تمام شدن درس‌ها خبر می‌داد. این صداها حالا هم به گوشم می‌رسید و مرا اکنون به راهروی مکتب، به کوچه، از مکتب به خانه، بلکه برعکس، به مکتب، به کلاس، به خوابگاه هدایت می‌کند. در کلاس، ما سی نفر بودیم. ماهی یک بار هم کدام از درس‌ها آزاد گشته، مشکاب می‌شد. برای گناهی به این کار دو روزه هم می‌ماندند. ضمناً، من بی‌گناه هم دائم دو روز پیاپی آب می‌کشاندم، چونکه نوبت دار  من عبدالغفور یوسف اف وقت رسیدن نوبتش همیشه کسل بود. یاد دارم، که روس‌های آب کشانی من به هفتم و هشتم هر ماه راست می‌آمد.

چشمه بیرون از حدود قلعه بود. به  آن طرف رفتن آسان بود:

یکم اینکه سطل خالی، دوم پایراه‌ها نشیب، فهمیدن دشوار نیست که در بازگشت وضعیت تماماً دیگر می‌شد، در تنگ کوچه منتظر من می‌ایستادند. آنها تشنه بودند. به سطل من در افتاده، نیمی آب را به دولچه‌ها گرفته، نیمه‌اش را به زمین می‌ریختند: از دست آنها خلاص شدن آسان نبود. من آب را می‌بایست تا مکتب می‌رساندم.

درباره این چشمه قصه و روایت‌های بسیار موجود است. اینک یکی از آنها، که پدرم به من حکایت کرده بود.

دیوارهای قلعه از زخم تیر قبلیر شده‌اند. در بالای مناره‌های آن بارها بیرق‌های سبز و سرخ جای یکدیگر را گرفته، پرافشانی کرده‌اند. در روزهای جنگ میهنی قلعه از دست به دست می‌گذشت: گاه سفیدها ضبط می‌کردند، گاه سرخ‌ها سفیدها را زده پیش می‌راندند، در آن گاهی «گاتسینسکی» شینگ می‌گرفت، گاهی پارتیزان‌های «مسلم آتایف». پارتیزان‌ها قلعه را شش ماه از دشمن محافظت نمودند. اما هر روز مدت ۲ ساعت تیراندازی قطع می‌شد.

در همین ساعت‌ها زمانی محافظات از قلعه برآمده به آب می‌رفتند. باری پولکوونیک علی خانف به پولکوونیک جعفراف گفت:

ـ بیا زن‌ها را از آب آوردن مانع شویم. بگذار هنگ عطایف از تشنگی بمیرند. پولکوونیک جعفراف جواب داد:

ـ اگر ما به سوی زنهایی که برای آب آوردن می‌روند آتش بگشاییم، آن گاه تمام داغستان از ما روی برمی‌تابند.

همین طریق، تا زن‌ها از چشمه برنمی‌گشتند، هر دو طرف صلحی غیررسمی را رعایت می‌کردند.

هنگامی که به مادر آن وقت بیمارم خبر جایزه لنین گرفتن پسرش را رسانیده‌اند، وی آهی کشیده، جواب داده است: «خبری خوش. لیکن اگر می‌شنیدم که پسرم به کس، مستمند یا یتیمی دست یاری دراز کرده است، زیادتر خرسند می‌شدم. همان پول را برای آئول تشنه لب برای آب رسانی بدهد. این را مردم تعریف کردند. پدرش وقت جایزه گرفتنش تمام پول جایزه را دارد، که چشمه‌های نور برپا کنند. جایی که چشمه هست، جای پا هست و جایی که جای پا هست، راه است. راه به همه و به هر کس در کار. راه نباشد، آدم خانه‌اش را نمی‌تواند بیابد، بی‌راهه می‌رود.»

پدرم دائم تکرار می‌کرد که من سالی در داغستان در زمان احداث اولین کانال به دنیا آمدم. این کانال از «سولاک» تا ماخاچ قلعه کنده شده است. «بی‌آب حیات نیست.» – این شعار در یک پلاکارد نوشته شده و به دست کارگران کانال حمل می‌شد.

آب، اینک از تنه شاخه لوله‌ها آب می‌تراود، گویا شاخه‌ها را دستان کسی می‌فشارد. اینک آب از کوه‌ها سرازیر می شود، از بالای سنگ‌ها چکیده، از نوک کوه‌ها سرازیر شده مثل درنده‌ای زخم خورده در تنگناها غریده در وادی‌های سبز و خرم مانند بره‌ها باریکنان می‌رود.

داغستان مرا چار رود سیمین فام – چارگیسو دربر گرفته‌اند. آنها رودهای سولاک و سامور چون خواهران خود را پیشواز می‌کنند. سپ همه‌شان – رودهای داغستان دریای خزر را به آغوش می‌گیرند.

آتش و آب – تقدیر خلق‌ها، آتش و آب – پدر و مادر داغستان، آتش و آب – خورجینی که تمام بساط ما در آن است.

در داغستان  ما به نزد پیران برجا مانده و بی‌کس، پسران و دختران رفته، در کار و با خانه‌اشان، بهره‌برداری کشاورزی‌اشان یاری می‌رسانند. آنها پیش از همه، چه کار می‌کنند؟ هیزم می‌شکنند و به کوزه آب می‌آورند. زاغان سیاه از چه شامه‌ای می‌فهمند که در بنایی آتش خاموش گشته است و همان دم به آن جا پریده می‌روند و غار غار می‌کنند.

آتش و آب – این است آن دو امضاء، دو رمزی که در زیر سازشنامه آفرینش داغستان ثبت شده است.

نیمی از افسانه‌های داغستان – در وصف جوانی دلاور است که اژدها را کشته، آتش آورده است، تا که آئول گرم و روشن شود.

نیمی دیگر افسانه‌های داغستان، در ستایش دختری داناست که با حیله خواب اژدها را براند، آب آورده است، تا که تشنگی مردم آئول را برطرف کند، کشتزارها را سیراب کند.

اژدهایی از دست جوانی دلاور و دختر دانا کشته شده به کوه‌ها به سلسله کوه‌های قهوه‌ای رنگ تبدیل شده‌اند.

داغ – یعنی کوه را دارد، استان – معنی کشور را. داغستان کشور کوهستان، کشور کوه، سرزمین کوهستان، کشور سرفرازان – داغستان.

به مثل کودکی کاندر داغستان

حرف‌ها را چنگ اندازد

همیشه ورد می‌سازم

همیشه می‌کنم تکرار: داغستان

به هر یک پرسشی که یا چه بی‌تردید

کنم اظهار: داغستان

به نام که سرود من؟ به نام او

به که؟ از بهر داغستان

این قوم کوچک بسی اژدها را مغلوب ساخته، تا که همیشه آتش و آب داشته باشد. اکنون رودها نور می‌دهند، آب به آتش بدل می‌شود. دو رمز نخستین به هم آمیخته، یک می‌شود.

آتشدان و چشمه برای مرد کوهستان عزیزترین سخنانند. در حق آدم بی‌هنر و بیکاره می‌گویند: «چراغ خاموش گردیده». در حق آدم بد می‌گویند: «وی از قبیل کسانی است که به چشمه تف می‌کنند.»

قدحی شراب را برداشته، ما هم می‌گوییم:

حمد باد آن را که او دو مبدائی جاوید را –

چشمه را و داش را شایسته دستان کرده است

صد هزاران حمد باد آن را که بی‌هیچ ادعا

لمعه‌ای افروخته، یا جوی آبی کنده است.

یک نفر کوهستانی پیر از یک کوهستانی جوان می‌پرسد:

ـ تو در عمرت آتش  را دیده‌ای، از آن گذشته‌ای؟

ـ آیا می‌دانی، که یخاب چگونه می‌شود، و تو خود را به آن انداخته‌ای؟

ـ خود را هم چنین به آتش اندوخته‌ام.

ـ خیر این طور باشد، تو کلان شده‌ای. اسب را زین زن، ترا همراهم به کوه می‌برم.

یک کوهستانی با کوهستانی دیگری جنگ کرده، می‌گفت:

ـ مگر دود موری من از دوست موری تو باریکتر است؟ مگر من به در کسی برای قرض‌گیری آب رفته بودم؟ اگر تو مرا همین گونه آدم می‌گفته باشی، گرد به پیش هو، وی شخ می‌روم، همان جا یک به یک گپ می‌زنیم.

در یک دروازه من چنین کتیبه را خوانده‌ام: «در آتشدان الوگیران است، درآیید، مهمان شوید.»

الو در حقیقت گران است. نه به شوخی، نه برای اظهار فضل شما را تکلیف می‌کنم: شرم ندارید، درآیید، در آتشدان الوگران است، در چشمه آب شفاف است، بفرمایید، نور دیده، تاج سر.

داغستان من، رسول حمزتف، ترجمه عبدالله ذاکر؛ محرر مسئول عطا همدم، نشر سوم، دوشنبه، نشریات ادیب، ۲۰۱۱ (۳۶۰ صفحه)، صفحات ۱۹۷-۲۰۱۰

 

 

[۱] با ترجمه و شرح موضوع، توسط بهرام امیراحمدیان، در مجله کلک بچاپ رسیده است.

لینک کوتاه : https://www.iras.ir/?p=12790
  • نویسنده : دکتر بهرام امیراحمدیان، استاد دانشگاه، عضو موسس و دبیر اولین انجمن دوستی ایران و گرجستان
  • منبع : مجله کلک
  • 952 بازدید

برچسب ها

ثبت دیدگاه

انتشار یافته : ۰

دیدگاهها بسته است.