#اختصاصی
به قلم: دکتر بهرام امیراحمدیان
آخرین ویرایش شهریور ۱۴۰۴
چنگیز آیتماتف، فرزند توره کول در ۱۲ دسامبر سال ۱۹۲۸ در روستای «شکر» استان «تالاس» قرقیزستان در خانواده کارمند اداره دولتی به دنیا آمد. مادرش هنرپیشه تئاتر بود و پدرش بر اثر مخالفت با سیاست استالینی کشته شد.
در ۱۹۴۲، در سن چهارده سالگی، در دهکده خود آغاز به کار کرد. سپس در مؤسسه کشاورزی قرقیزستان به تحصیل پرداخت و به نوشتن داستانهای کوتاه روی آورد. در ۱۹۵۶ ـ ۱۹۵۸ در «مؤسسه ادبی گورکی» حضور یافت. در ۱۹۵۹ به حزب کمونیست پیوست و در سالهای ۱۹۵۹ ـ ۱۹۸۹ بهعنوان خبرنگار برای روزنامه معتبر پراودا کار کرد. آیتماتف نماینده خلق در شورای عالی (مجلس شوروی) بود؛ او یکی از اعضای کمیته مرکزی حزب کمونیست نیز بود. او از نوامبر ۱۹۹۰ سفیر روسیه در لوکزامبورگ بوده است.
اما فعالیتهای ادبی آیتماتف بود که موجب شهرت او به عنوان یکی از برجستهترین نویسندگان غیر روسیزبان روسی گردید. نخستین نوشتههای او آیندهای بود از تصویر پردازی ظریف روانشناختی و فرهنگ جادویی، چشماندازها و شیوه زندگی روستایی جامعه سنتی قرقیزستان بهصورت فیلم درآمدند و تبدیل به آثار کلاسیک سینمای قرقیزستان شدند.
آیتماتف سالهای ۴۸-۱۹۴۶ در آموزشگاه دامپزشکی و در سالهای۵۳- ۱۹۴۸در دانشکده کشاورزی شهر فرونزه (بیشکک کنونی) تحصیل کرد. در سال ۱۹۵۲ نخستین داستانهای کوتاه او تحت عنوان »روزنامهنگار»، «هاشم»، «راه ما ادامه دارد» منتشر شدند.
بیوگرافی چنگیز آیتماتف
تاریخ تولد: ۱۲، دسامبر ۱۹۲۸در روستای شکر در جمهوری شوروی سوسیالیستی قرقیزستان به دنیا آمد. [در حال حاضر جمهوری قرقیزستان]
تاریخ مرگ، ۱۰ ژوئن سال ۲۰۰۸ نورنبرگ، آلمان (به سبب بیماری ریه و کلیه)
نام تولد چنگیز توره کولو ویچ Torekulovich Aitmatov
چنگیز آیتماتف یک نویسنده روسی- قرقیزی و دولتمرد شناخته شده برای فیلم هایی مانند نخستین آموزگار (۱۹۶۵) [Pervyy uchitel] ، دختری با شال گردن قرمز (۱۹۷۸) و جمیله (۱۹۹۴) بود.
خانواده او دو زبانه، روسی و قرقیزی بود. پدر او، توره کول آیتماتف (Torekul Aitmatov)، یکی از اولین کمونیست های قرقیزستان و دبیر حزب منطقه ای بود. در سال ۱۹۳۷، در حالی که در موسسه استادی سرخ در مسکو حضور داشت، دستگیر و به اتهام ناسیونالیسم بورژوازی ضد شوروی اعدام شد. آیتماتف جوان توسط مادری تنها بزرگ شد. او با حضور در مدرسه روسی، پس از آن موسسه کشاورزی قرقیزستان در فرونزه(نام پایتخت قرقیزستان در دوره شوروی) به تحصیل پرداخت، اما از مطالعه دام به مطالعه ادبیات در مؤسسه ادبیات گورکی در مسکو روی آورد.
در سال ۱۹۵۲ او اولین نمایشنامه ادبی خود را در روسیه، با انتشار داستان خود به جامعه روسی معرفی شد. از سال ۱۹۵۸ تا ۱۹۶۶ او خبرنگار روزنامه پراودای شوروی بود. در سال ۱۹۶۷ به یکی از اعضای هیئت اجرایی نویسندگان اتحاد جماهیر شوروی برگزیده شد، و در سال ۱۹۶۸ جایزه دولت شوروی برای ادبیات برای رمان خود «الوداع گلساری» را به دست آورد، که داستان پیرمردی است که با خاطرات زندگی های موازی خود و اسب پیرش، که در حال مرگ است، شرح زیبایی دارد. آیتماتف دو جایزه دولتی در سال ۱۹۷۷ و ۱۹۸۳ به دست آورد، و در سال ۱۹۷۸ عنوان «قهرمان کار سوسیالیستی» را بدست آورد.
وی از سال ۱۹۶۴ تا سال ۱۹۸۵ رئیس اتحادیه سینمایی قرقیزستان شوروی بود ، و در سال ۱۹۸۵ به عنوان رئیس اتحادیه نویسندگان قرقیزستان برگزیده شد. در ۱۹۹۰-۱۹۹۱ به عنوان مشاور میخائیل گورباچف خدمت کرده است و در سال ۱۹۹۰ به سمت سفیر اتحاد جماهیر شوروی در لوکزامبورگ منصوب شد. سپس از سال ۱۹۹۰ تا سال ۱۹۹۳ به عنوان سفیر روسیه، به بلژیک رفت. در سال ۱۹۹۵ او سفیر قرقیزستان در بلژیک، لوکزامبورگ و هلند شد و همچنین نماینده کشور خود در اتحادیه اروپا، ناتو و یونسکو بود. در طول دهه ۱۹۹۰، چنگیز آیتماتف عضو پارلمان قرقیزستان بود.
نمونه کار های او «جمیله» (۱۹۵۸)، «نخستین آموزگار» (۱۹۶۷)، «الوداع گل ساری»(۱۹۶۷)، « کشتی سفید» (۱۹۷۲)، و «روزی طولانی به درازای بیش از صد سال (۱۹۸۸)» که اثر اخیر، به بیش از ۲۰ زبان در سراسر جهان ترجمه شده است.
پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۹۱، رمان های آیتماتف مخاطبان جدیدی در غرب یافت و محبوبیت زیادی در آلمان به دست آورد. او در تاریخ ۱۰ ژوئن ۲۰۰۸ به سبب بیماری ذات الریه و نارسایی کلیه در نورنبرگ آلمان فوت کرد، و جنازه او به قرقیزستان بازگردانده شد[۱].
آنچه بیش از همه آثار آیتماتف را به عنوان نویسنده در جامعه آن روز شوروی معرفی نمود، داستان عاشقانه «جمیله» بود که در سال ۱۹۵۸ منتشر شد و از این به بعد نام نویسنده قرقیزی در محافل ادبی و فرهنگی مسکو مطرح گردید.
آیتماتف نخستین نویسنده قرقیز بود که درک فرهنگ مردمی و سنتی قرقیزستان را تا سطح تحلیلهای روانشناختی ارتقا داد. آیتماتف در نوشتههای اخیر خود، با تفاوتهایی ظریف بار دیگر به مضامین اولیه خود بازگشت. آیتماتف در آثار خود تصویرهای سنتی فرهنگ مردمی قرقیز را با نقشمایههای ادبیات کلاسیک جهان در بافتی از واقعههای پرخطر اجتماعی بههم میآمیزد.
آیتماتف در قرقیزستان همچنان بهعنوان یکی از محبوبترین نویسندگان و سیاستمداران قرقیزستان باقی مانده است. هم او بود که در اکتبر ۱۹۹۰ آقایف را بهعنوان نامزد ریاستجمهوری پیشنهاد کرد. در دهه ۱۹۹۰ نیز طی مباحثات مربوط به قانون و زبانها و دیگر مسائل، وی از ناسیونالیسم میانهروانه آقایف در مقابل تندرویهای ناسیونالیستها حمایت کرد.
در زمانهای قدیم قومی بود با نام «ژوئن. ژوئن»ها که به جنگ و چپاول همسایگان خود میپرداختند و یکی از شیوههای هجوم و حمله آنها این بود که جوانان و نورسان را اسیر میگرفتند و آنها را در بیابانی گرفتار می کردند و موی سرشان را کاملا میتراشیدند و آنها را کچل می کردند. سپس به سرشان پوست شتر میبستند که بر پوست سر میچسبید و موی سر را از رشد باز میداشت و موی به داخل سر فرو میرفت و در نتیجه این عمل، جوان حافظه خود را از دست میداد و تنها به حرف کسی گوش میکرد که او را به این حال آورده بود، یعنی ژوئن. یعنی این جوان در اصل به مانقوُرت(که ابتکار خود آیتماتف بود.) یعنی به فردی اصالت باخته و بی هویت تبدیل می شد. البته بسیاری از جوانان اسیر به این سختی تحمل نمیآوردند و میمردند. شاید از میان ۲۰ الی ۳۰ نفر ۳-۴ نفر زنده میماند و به مانقورت – غلام حلقه به گوش – تبدیل میشدند که همه گذشته خود را از دست داده و تنها به حرف «خواجه» خود گوش فرا داده بنده او میشد.
ژاله، یکی از جوانهایی است که به مانقورت تبدیل شده و وقتی مادرش به جستجوی او در دشت قزاق پاو را می یابد، به او میگوید که من مادر تو-«آنه بیت» هستم. جوان که حافظهاش را از دست داده اکنون حتی مادر خود را فراموش کرده به خواجه (کسی) که او را به این روز آورده میگوید: شبانگاه زنی در این دور و بر پیدا میشود و میگوید من مادر تو ام، آیا او مادر من است؟
خواجه به او پاسخ میدهد: نه، او دروغ میگوید، تو مادر نداری، او را بکش. ژاله که مسلح است و حرف کسی را جز حرف خواجه گوش نمیکند، در نهایت به زاری و تولای مارد اعتنایی نکرده با تیر نیزه سینه مادر را میشکافد.
تمام حوادث رمان در لابلای این قصه مردمی میچرخد و برخی منتقدین از ژوئنها به عنوان نمونهای از «حکومت داران روس»(حاکمان ایدئولوژیک) تعبیر کردهاند که میخواستند اقوام زیر سلطه خود را از اصالت دور و به یک قوم بی هویت که تاریخ و میهن خود را گم کرده است، تبدیل نمایند.
این جسارت نویسنده در روزگار آن زمان شوروی از سوی منتقدین مورد تمجید قرار گرفت و حتی برای چاپ این رمان موانع زیاد ایجاد کردند، ولی در مقابل آیتماتف که در ادبیات شوروی حرف اول را میزد، قادر نبودند دیگر مقاومت کنند. این رمان با شمارگان میلیونی ترجمه و با زبانهای مختلف ترجمه شد. حتی این رمان برای کسب جایزه نوبل برای مولف آن پیشنهاد گردید، ولی به گفته «زمیر ایرعلی اف» ،رئیس سابق قرقیزکینو (اتحادیه سینما گران) قرقیزستان، لابی صهیونیستها به شدت مخالفت کردند و این جایزه که حق مسلم نویسنده بود به او اعطا نگردید.
آیتماتف با نبوغ فطری و دیدگاه به مراتب جلوتر از هم زمان روند معمولی ادبیات شوروی را دگرگون کرد و مقامات سیاسی و فرهنگی مسکو به ناچار او را در میان خود پذیرفته و روی حرفش حساب میکردند. این بود که تمامی جوایز فاخر ادبی را بر او اهدا نمودند و نویسنده چند دوره نماینده مردم در پارلمان اتحاد شوروی، رئیس کانون نویسندگان قرقیزستان و در پایان عمر سفیر قرقیزستان در کشور های اروپایی بود. در سال ۲۰۰۸ نیز در قرقیزستان به مناسبت هشتادمین سالگرد تولد او، سال آیتماتف اعلام شد که نویسنده سرشناس در همان سال دار فانی را بدرود گفت.
بر پایه چندین اثر او – از جمله «کشتی سفید»، «الوداع گلساری»، «جمیله» و غیره فیلم ساخته شد که از استقبال گرم بر خوردار بودند.
به هر صورت آیتماتف نام خود را در تاریخ و ادبیات قرقیزستان و ممالک شوروی سابق جاویدانه کرد و هیچ نویسنده دیگر در این سرزمین شهرت و جایگاه او را کسب نکرد.
عشق در آثار چنگیز آیتماتف:
مضامین عاشقانه در آثار آیتماتف جایگاه ویژه ای دارد. عشق رحیمعلی آقا، پیرمرد نوازنده به دختر جوان و خواننده ای به نام بیگومای گفت و گو از قدرت عشق است. او می سراید:
گر تو را معشوق فرماید بسوز
تو برای سوختن آماده شو
هرچه خواهی کن ولی آزاده باش
هرچه خواهی شو ولی دلداده شو
اگرچه خویشاوندان او این عشق را همچون امر ناشایستهای محکوم میکنند، ترانههای او را نمیفهمند، سازش را درهم میکوبند، اسبش را میکشند و او را به درختی میبندند. رحیمعلی آغا بر خواستهاش پا فشاری میکند. آنها میتوانند جسم او را در بند کنند، اما روحش را نه.
عشق «ادیگی» ساکن روستای «دل آزار» به «زاریپا» زن دوستش که در دوره اختناق استالینی به سبب نوشته عقایدش در زندان به علت شکنجه کشته شده است نوعی دیگر عاشقانه آثار اوست.. چالشهای ادیگی در ابراز عشق به زاریپا جدال سنت های قبیله ای با عشق است.
عشق جمیله زن صادق (در رمان جمیله) که در جبهه های جنگ در حال مبازره با اشغالگران نازی است به «دانیار»، جوانی نادار و فقیر و معلول به سبب اینکه عشق را می فهمد و برای جمیله آواز می خواند، نمونه ای از عشق ممنوع یک زن شوهر دار(جمیله) به مردی دیگر است و شوهر فراموش می شود که در جبهه در حال مبارزه با اشغالگران است
عشق «سیده» به اسماعیل در داستان «رو در رو» و وفا داری او در پنهان کردن همسری که از جبهه گریخته است یک تراژدی است. مرد گاو همسایه را که تنها محل ارتزاق خانواده ای بی سرپرست است، می دزد و برای خانواده خود مقدار زیادی گوشت فراهم می کند که حاصل دزدی و کاری نفرت انگیز است. در پایان رفتار های سرباز فراری به نفرت تبدیل می شود و زن شوهرش را لو می دهد که در نتیجه مقاومت فراری در برابر پلیس نظامی، کشته می شود.
در مجموعه داستان «رو در رو»، ماجرای عشقی دیگری به تصویر کشیده می شود. «الیاس» راننده کامیون به دختری روستایی به نام «عسل» دل می بندد که بناست به پسر عمویش شوهر داده شود. الیاس با فراری دادن این دختر از مراسم خواستگاری، او را با خود می برد. این ماجرا داستانی از پشت کردن نسل جوان به سنتهای قبیله ای است. آنها زندگی تشکیل و صاحب فرزندی می شوند و سعادت مند زندگی می کنند. اما الیاس به زنی آزاد به نام خدیجه دل می بندد و زن و فرزند را رها می کند. پس از مدتی زندگی مشترک الیاس با خدیجه، الیاس او را نیز فراموش می کند و بدنبال عسل می گردد تا او را باز یابد و دوباره زندگی مشترک را با زن و فرزندش آغاز کند. اما در ماجرایی تراژیک برای او، هنگامی به عسل دست می یابد که او به همسری همکار سابقش مردی به نام «بای لمیر» در آمده است که هم به عسل و هم به فرزند عسل (فرزندی که از الیاس دارد) عشق می ورزد و کودک او را پدر واقعی خود می شمارد. الیاس سرانجام تصمیم می گیرد خود را از زندگی آنها بیرون کشیده و سعادت آنها را در ادامه وضع موجود آنها جستجو کند و از صحنه خارج می شود.
در داستان «کلنگهای دیر پرواز» عشق «سلطان مرات» به «میرزا گل» نشان از عشق پاک پسری ۱۵ ساله به دختری دارد که هم مدرسه ای اوست. با وجودی که سلطان مرات برای او نامه ای عاشقانه نگاشته و عشق خود را ابراز داشته است، با این وجود دختر هیچگاه عشق خود را ابراز نمی دارد ولی با رفتارها و عکس العملهای بسیار عاشقانه به پسر می فهماند که او هم او را دوست دارد. در پایان دختر با دادن دستمالی گلدوزی شده که حرف اول نام خود و سلطان مرات را بر آن گلدوزی کرده است، پسر را به اوج هیجان و زیبایی عشق می کشاند.
در داستان «مادر» عشق دختر روستایی به نام «تالگانای» به جوان روستایی به نام «سووانکول» بسیار با شکوه توصیف می شود و هنگامی که خبر مرگ شوهرش از جبهه می آید، این عشق عمیقتر می شود. در عین حال عشق قاسم راننده کمباین به آلیمان بسیار زیبا و عاشقانه است.
در داستان «الوداع گلساری» نویسنده در باره شخصیت داستان و اسب و عشق بین انسان و حیوان و عنصر طبیعت را با پیچیدگی های آن با مهارتی شگفت انگیز به تصویر می کشد. «گلساری» اسبی با احساس است و با وجود عشق او به قهرمان داستان (تانابای) و روابط بسیار نزدیک و عاشقانه آن دو به هم، در عین حال نسبت به صاحب جدید خود (رئیس کالخوز) آشتی ناپذیر است. گویا حیوان هم تاب نامهربانی و بی عدالتی را ندارد و به هیچ عنوان از صاحب جدید و خشن خود تبعیت نمی کند و در هر فرصتی از محل جدید خود می گریزد و به جایگاه خود در دشت و در بین ایلخی و صاحب پیشین خود تانابای بر می گردد. نویسنده در تصویر مکان و زمان و رفتارهای و تعامل بین اسب و انسان و هر دوی آنها با طبیعت با چیره دستی داستان را مصور می کند و خواننده را به دنیای پر رمز و راز انسان، حیوان و طبیعت می کشاند.
تانابای قهرمان داستان مردی است چوپان که در سرد و گرم روزگار با محیطی خشن روبروست که در آن در تعامل با طبیعت بی جان به آن جان می دهد و در رفتار با حیوانات هم انسانی عمل می کند. اسب او «گل ساری» قهرمان دیگر داستان است و تانابای با او سخن می گوید و این رابطه عمیق انسانی و عاشقانه نشان دهنده اهمیت اسب در این فضای جغرافیایی است که فرهنگی مخصوص می آفریند و در زندگی انسان نقش بازی می کند و احساسات و عواطف متقابلی را پدید می آورد که نویسنده با مهارتی خاص آن را شکل می دهد. او که دارای زن و فرزند است، عاشق بیوه زنی است به نام «بوبوجان» که شوهرش را در جنگ از دست داده است. هنگامی که تانابای بدور از چشم زنش به دیدار این بیوه زیبا می رود، بوبوجان به او خوشامد می گوید و همان طور که تانابای سوار اسب است، گردن و یال «گل ساری» را نوازش می کند. هم سوار و هم اسب به نوازشهای این زن زیبا نیازمندند و درد و رنجهای خود را با آمدن به نزد بوبوجان درمان می کنند. تانابای، گل ساری و بوبوجان مثلثی را تشکیل می دهند که نیازشان محبت و دوستی است ولی هر کدام مقصدی دیگر را دنبال می کنند. اینجا اسب در نقطه کانونی است. بوبوجان خود زنی تنها و بی سرپرست با دو فرزند است که در فقر و نداری روزگار می گذراند ولی محبت و عشق را در ویرانه هم می توان یافت ( الوداع گل ساری، ص ۱۰۳)
در داستان «نخستین آموزگار»، دو درخت سپیدار بلند که بر فراز تپه ای مشرف به دشت قرار دارد، نمادی از عظمت و در کنارهم بودن و نماد عشق است که دو نوجوان پس از زندگی طولانی، همچون درختان بلند و ستبری می شوند که در برابر باد و طوفان و سرما و گرما و همه فصول سال عظمت خود را نگه می دارند. زیبایی این دو سپیدار با وجودی که فلسفه وجودی خود را از دست داده اند و معلوم نیست چرا در آنجا سربفلک کشیده اند، رمز داستان است. این درخت یاد آور مدرسه ای است که نخستین آموزگار آبادی در آن مدرسه ای برپا کرده و به آموزش مردم بی سواد ده می پردازد. مبارزه انسان با نادانی و مبارزه درختان در برابر خشم طبیعت معادله این فضاست. «آلتینا» قهرمان داستان به مردی به نام «دوی شن» که فاصله سنی زیادی با او دارد، عاشق می شود که زمانی آموزگار او بوده، ولی اکنون فاصله طبقاتی اجتماعی آنها را از هم دور ساخته است. آنها در دو جهت مخالف، بطور ناخود آگاه و نه از روی قصد از هم دور می شوند، ولی دو سپیدار که نماد دوران نخستین آشنایی آنهاست و برای همین منظور کاشته شده است، در کنار هم به حیات خود ادامه می دهند.
به پیوست مقالهای دیگر از این نویسنده را در لینک زیر ببینید:
دانلود مقاله انسان و طبیعت در آثار چنگیز آیتماتف
فهرست آثار چنگیز آیتماتف:
- گذرگاه سخت (۱۹۵۶)
- چهره به چره (۱۹۵۷)
- جمیله(۱۹۵۸)، در سال ۱۹۵۹ در مسکو بروسی چاپ و منتشر شده است.
- اولین آموزگار (۱۹۶۲)
- حکایتهای کوتاه و دشتها(۱۹۶۳)
- بدرود گلساری(۱۹۶۶)
- کشتی سپید (۱۹۷۰)
- بر فراز قله فوجی (۱۹۷۳)
- روزی به درازای بیش از صد سال(۱۹۸۰)
- چوبه دار (۱۹۸۸)
فهرست آثار چنگیز آیتماتف به زبان فارسی:
ترجمه از روسی در شوروی:
- نخستین آموزگار و الوداع گل ساری، دو داستان، بنگاه نشریات رادوگا، مسکو ۱۹۸۸ ترجمه حبیب فروغیان
- سرگذشت مادر و جمیله، ترجمه فردوس، انتشارات حلاج، پخش از انتشارات روزبهان(بی تا)(این کتاب نسخه عکسبرداری شده چاپ پروگرس است)
- نخستین آموزگار و الوداع گل ساری، چاپ نیلوفر، مترجم حبیب فروغیان، چاپ سوم، ۱۳۶۱
- کلنگهای زود پرواز، ترجمه رستمی، چاپ دوم، ۱۳۶۱
- نخستین پرواز درناها، ترجمه از ح. ساسان پور، بنگاه نشریات رادوگا، مسکو، ۱۹۸۵
ترجمه از روسی در تهران:
- کشتی سفید، ترجمه منصور صفوتی، انتشارات کتاب نشر نیک، تهران ۱۳۹۰
ترجمه از فرانسه در تهران:
- پیشگوی نفرین شده، ترجمه دکتر محمد مجلسی، انتشارات دنیای نو (۱۳۸۲)
- رویاهای ماده گرگ، ترجمه دکتر محمد مجلسی، نشر دنیای نو، (۱۳۶۰)
- جمیله، ترجمه دکتر محمد مجلسی، نشر دنیای نو، (۱۳۸۲)
- روزی به درازای یک قرن، ترجمه دکتر محمد مجلسی، نشر دنیای نو، (۱۳۸۷)
- پرنده مهاجر، (سه داستان پرنده مهاجر، رو در رو، سپیدار کوچک من)، ترجمه دکتر محمد مجلسی، نشر دنیای نو، (۱۳۸۸)
[۱] http: //www.imdb.com/name/nm0014907/biof









