#اختصاصی
به قلم: ویدا یاقوتی، مدیر گروه افغانستان-پاکستان پژوهشکده مطالعات استراتژیک خاورمیانه
مقدمه
در پس پرده تاریخ تکوینی پاکستان، اندیشهی فیلسوف و شاعر سترگ، علامه محمد اقبال لاهوری، همواره با احترام و افتخار یاد میشود. او با آمیختن اندیشهی عقلانی، عرفان مدرن و شاعرانگی بسیط، گفتمانی بس ژرف و اخلاقمحور ارائه داد که زمینهساز شکلگیری ایدهی مستقل مسلمانان شبهقاره گشت. از اقبال بهعنوان «معمار فکری پاکستان» یاد شده و سخنرانی او در اللهآباد در سال ۱۹۳۰ نقطهی عطفی در تکوین نظریه «دو ملت» تلقی میشود. فلسفهی او فراتر از مرزهای وطن بود؛ بر اساس نقد تبیینشدهای از سکولاریسم، ملیگرایی غربی و سلطهی فئودالی، نسخهای اخلاقمحور و معنوی از دمکراسی مبتنی بر توحید و عدالت اجتماعی ارائه داد. آنچه که در متون دمکراسی معنوی یا «Spiritual Democracy» نامیده میشود. شاعری به غایتی روشن و درد آشنا چون «اسرار خودی» عمق شخصیتی ملتها را خطاب میکرده و در قالب آیینی هنری، انگیزه جدایی میهنخواهان مسلمان را زنده میساخت. انگیزش سیاسیِ جمعی و تقویت حسی فرهنگی ـ دینی، انعکاسی از اندیشهی او بود که در سالهای پیش از ۱۹۴۰، به جریان سیاسی مسلملیگ و رهبری محمد علی جناح راه یافت. آنگاه که در نهایت، در ۲۳ مارس ۱۹۴۰، قطعنامهی لاهور به تصویب رسید، زمینهی تکوین رسمی پاکستان فراهم آمد. اکنون اغلب این گام را امتداد مستقیم تفکر اقبال میدانند. اندیشههای اقبال تنها در مرز سیاست باقی نماند، بلکه لایههای اجتماعی و ساختار ملّی را نیز دربرگرفت؛ جامعهای در پی عدالت اجتماعی، خودآگاهی جمعی، و هویت دینی- فرهنگی مستحکم. در همین راستا، نوشتار پیشرو درک بیشتری از تأملات فلسفی و نقش سیاسی- اجتماعی اقبال در ایجاد کشور و بازتاب آن در ساختارهای نوپای اجتماعی و سیاسی پاکستان فراهم میآورد.
از سیالکوت تا کمبریج: شکلگیری یک جهانبینی
محمد اقبال در سال ۱۸۷۷ میلادی در شهر سیالکوت، در ایالت پنجاب، زاده شد. خانوادهاش اصالت کشمیری داشتند و در دیانت و علم شهرتی بسزا یافته بودند. آموزشهای مقدماتی را در مدارس محلی گذراند و سپس در کالج دولتی لاهور به تحصیل فلسفه، ادبیات فارسی و عربی پرداخت. در همانجا استعداد درخشان او در سرودن شعر و تحلیل فلسفی نمایان شد. سال ۱۹۰۵ میلادی، اقبال راهی اروپا شد. نخست در دانشگاه کمبریج فلسفه خواند و با فضای فکری مدرن آشنا شد؛ سپس به دانشگاه مونیخ رفت و رساله دکتری خود را با عنوان «تکوین اندیشه مابعدالطبیعی در ایران» نوشت. در ایران، این اثر با عنوان «سیر فلسفه در ایران» منتشر شد. اقبال به فرهنگ ایرانی بسیار علاقه داشت و همین امر باعث شده است که برخی ملیگرایان، او را ایرانیترین غیرایرانی یا فردوسیِ برونمرز بنامند. او در ادامه مسیر، در لندن نیز به تحصیل حقوق پرداخت. این سالها برای او دوران برخورد دو جهان بود: از یکسو شیفتگی به قدرت علمی و سازمان اجتماعی غرب، و از سوی دیگر کشف محدودیتهای معنوی و بحران اخلاقی آن. اقبال با ذهنی آکنده از تجربههای فلسفی و سیاسی، در ۱۹۰۸ به هند بازگشت. بازگشت او همزمان بود با اوجگیری تنشهای سیاسی و ظهور جنبشهای ملیگرایانه. در این بستر، اقبال بهتدریج از یک شاعر عرفانی به مصلح اجتماعی و سپس متفکر سیاسی بدل شد. اشعارش رنگ اجتماعی گرفت و سخنرانیهایش به نقد سلطه استعمار و بیعملی مسلمانان پرداخت.
بنیانهای فلسفی و سیاسی اندیشه اقبال لاهوری
اقبال لاهوری، در دامن اندیشهای ادبی و عرفانی رشد یافت، لیکن شعر او هرگز فراق از سیاست نیافت. در مجموعهی مشهور «اسرار خودی»، مفهوم «خودی» بهعنوان نیروی درونی فردی و اجتماعی شناسانده میشود، جایی که آدمی برتر خویش را میسازد و سرنوشت خویش را شکل میدهد؛ مفهومی که هم ضد بزرگنمایی و هم ضد سلطهپذیری به امپراتوریهای غربی بود. به این ترتیب، مفهوم خودی، خرد انسانی و ظرفیت تاریخی را در آغوش دارد و جزمگراییهای دینی خشک را با خردورزی تقویت میکند. اقبال تحت تأثیر فلسفه زمان و خلاقیت برگسون، مفهوم خودی یا «selfhood» را نیروی حیاتی و خلاق درونی انسان میداند که او را قادر میسازد بر محیط و سرنوشت خویش تسلط یابد. همچنین، اقبال مفهوم اراده قدرت نیچه را به «اراده الهی» پیوند زد؛ او معتقد بود که خودی باید در پیوند با خدا و ایمان زنده شود، نه صرفاً قدرت فردی. در کتاب اسرار خودی (۱۹۱۵) این مفهوم را چنین معرفی میکند: خودی سرچشمه هر ابتکار و حیاتی در انسان است. هرچه خودی نیرومندتر، انسان بزرگتر. همانطور که در ادامه اشاره می کند:
هرکه بر خود نیست فرمانش روان می شود فرمانپذیر از دیگران
از خودی اندیش مرد کار شو مرد حق شو حامل اسرار شو
سپس، در اثر دیگری با عنوان بازسازی اندیشه دینی در اسلام (۱۹۳۴)، او با نقد بنیادگرایانه سکولاریسم و ملیگرایی غربی، بنیادهای جامعهی اسلامی را در جانِ توحید و عدالت اجتماعی میجست. از نگاه اقبال، حکومت های انسانمحور چه پادشاهی چه دموکراسی بر بیتوجهی به هدایت الهی مبتنی است. از این منظر، دمکراسی معنوی، مدلی خلاق از تصمیمگیری مبتنی بر ارزشهای اسلامی، جلوهی اصیل ایدهی سیاسی اوست؛ دمکراسیای که در آن تضاد اجتماعی تا حد امکان با عدالت اخلاقی و معنوی کاهش مییابد. جنبش سیاسی مسلمانان هند، پیش از اقبال، بیشتر بر حقوق اقلیت در ساختار واحد هند تمرکز داشت. اما سخنرانی در اللهآباد سال ۱۹۳۰ نقطهی عطفی بود که اولینبار «نظریه دو ملت» را بهوضوح بیان و تأکید کرد که مسلمانان و هندوها دو ملت مجزای فرهنگیاند و تمدّن متفاوتی دارند. این سخنرانی رسماً بیانگر ضرورت وحدت جغرافیایی ـ فرهنگی مسلمانان در منطقهی غربی ـ شمالی هند بود. اقبال در آن سخنرانی صریحاً پیشنهاد داد که ایالتهای مسلماننشین شمالغربی هند، همچون پنجاب، سند، خیبرپختونخوا، بلوچستان، میتوانند در چارچوب حکومت خودمختار گستردهتری قرار گیرند؛ پیشنهادی که بعدها به عنوان پایه نظری پاکستان در نظر گرفته شد. اگرچه لغت «Pakistan» در آن سخنرانی نیامد و این مفهوم بعدها در جغرافیای پیشنهادشده بالفعل نمود یافت. به این ترتیب، به نقل از منابع متعدد، جناح سیاسی پیشرو، یعنی محمد علی جناح، بهتدریج تأثیر اندیشهی اقبال را در استراتژی خود جای داد؛ او در سال ۱۹۴۰ در لاهور صراحتاً وابستگی به این دیدگاه را تأیید کرد و پس از تصویب قطعنامهی لاهور از اقبال چنین تجلیل کرد که «اگر زنده بود، خوشحال میشد که ما دقیقا همانچه او میخواست انجام دادیم». در این معنا، اقبال معمار نظری و فرهنگی مشروعیت پاکستان شد.
بازتاب اندیشههای اقبال در ساختارهای سیاسی و اجتماعی پاکستان پس از استقلال
اقبال لاهوری در ۱۹۳۸ درگذشت، نه سال پیش از آنکه پاکستان رسماً موجودیت یابد. با این حال، میراث فکری او همچنان بر سیاست، فرهنگ و هویت ملی پاکستان سایه افکنده است. او الگویی از روشنفکری اسلامی بر جای گذاشت که در آن، دین و سیاست، شعر و فلسفه، و سنت و تجدد در گفتوگویی سازنده قرار میگیرند. اقبال برای مسلمانان نه تنها طرح کشوری نو، بلکه افق تمدنی گستردهتری را ترسیم کرد: احیای جهان اسلام در قالب امت واحده، بر پایه عزت نفس، دانش، و عدالت.
میراث اندیشهای اقبال همچنان در ذهنیت سیاسی کشور جاری ماند. او بهعنوان «شاعر ملت» و «متفکر پاکستان» شناخته شد؛ آثار او در برنامههای درسی و نهادهای فرهنگی جای گرفت و نماد وحدت فرهنگی و معنوی گردید. چنین جایگاهی، اقبال را بیش از یک متفکر سیاسی، به نمادی ملی و هویتی بدل ساخت. در سطح ساختار سیاسی، تنشی مداوم میان رویکرد اسلام معنوی و گرایشهای فئودال-ایالتی دیده شد. اندیشهی اقبال دربارۀ «دمکراسی معنوی» و اقتصاد عدالتجویانه، گرچه در بیانیههای رسمی یافت میشد، اما تلاش برای پیادهسازی واقعی آن در سیاست پیچیدهی پاکستان، با مقاومت قوی نخبگان فئودالی روبهرو گردید. دغدغههای او دربارهی تمرکز ثروت و تمرکز قدرت در اقلیتی خاص، همچنان در ساختارهای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی پاکستان به چشم میخورد.
افزون بر این، بازسازی ساختار اجتماعی به پایههای عدالت اسلامی، از جمله طرحهای ترجیحی اقبال بود. او رشد اقتصادی را در چارچوبی اخلاقی میدید؛ جایی که مالکیت خصوصی امانتی است و نباید منجر به تضعیف حقوق اکثریت گردد. اما درعمل، سرمایهداری غربی، نابرابری گسترده و محدودیت در امکان تحرک اجتماعی، با این آرمانها مغایرت داشت. همچنین، در عرصه سیاسی ـ ایدئولوژیک نیز، همواره پرسشهایی پیرامون هویت پاکستان وجود دارد: آیا باید کشور تلفیقی از مدرنیسم اسلامی پیشرفته باشد یا تعبیری سختگیرانۀ دینی؟ این تضاد داخلی، دقیقاً بازتابدهندهی دو خوانش از میراث اقبال است: یکی منعطف و جامع، دیگر بازگشتی به اصول روحانی محض. با این حال، باید بحران های مدرن ناشی از تحولات جهانی نظیر بحران مشروعیت، قدرت متمرکز، بازتفسیر اندیشهها را نیز در این تضاد داخلی در نظر داشت. اقبال خواهان اتحاد اسلامی فرهنگی و عملگرایی معنوی بود؛ او نه ملیگرایی صرف، نه جهاناسلام تئوکراتیک، بلکه ترکیبی متعادل از هردو را میخواست؛ به عبارتی جامعهای اخلاقمدار، دارای خودآگاهی جمعی و عدالت اجتماعی. پرسش این است که آیا پاکستان، پس از گذشت دههها، توانسته به این آرمان نزدیک شود یا در مسیر دیگری قرار گرفته است؟
سخن پایانی: اقبال و ما
امروز، هنگامی که به سوی آیندهی پاکستان مینگریم، بازتاب اندیشهی اقبال همچنان مانند موجی نیرومند در عمق ساختارهای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی دیده میشود. او از منظری فلسفی و هنری، بنیان خودی و خلاق فرد را، هم در سطح فردی و هم جمعی، مطرح کرد؛ هویتی که به گفتمان «وحدت در تنوع» قدرت میداد. این خودی، تا آنجا امتداد یافت که گفتمان دو ملت را نه صرفاً تفاوت دینی، بلکه اصالت فرهنگی و سیاسی مسلمانان را به رسمیت شناخت. اگرچه در حکومتهای پسابنیادی پاکستان، این اندیشهها همواره بهطور کامل پیاده نشد، اما علامه اقبال همچنان بهعنوان نماد اعتدال میان خرد و ایمان، عدالت و آزادی، شناخته میشود. ساختار سیاسی پاکستان، درگیر کشمکش میان نخبگانی سنتگرا و آرمانجویان عدالتطلب، نمودهای آشکاری از تضاد میان اندیشهی اقبال و منافع دیگر گروهها را نشان میدهد. به این ترتیب، نگاهی هرچند گذرا نشان میدهد که ایده عدالت اجتماعی، خودآگاهی جمعی، و دمکراسی معنوی هنوز در گفتمانهای فرهنگی و دانشگاهی پاکستان حضور دارند. برنامههای درسی، محافل علمی، و گفتمان سیاسی میان صاحبنظران همچنان به طرح ایدههای او میپردازند و برجاماندنها و کاستیها را نقد میکنند. در نهایت، نگاه فلسفی اقبال یادآور آن است که هر شکلی از حکومت یا هویتی که فاقد معنویت و اخلاق باشد، بیمعناست؛ و هر جامعهای که عدالت و خرد را در دستور کار نداشته باشد، به فروپاشی خواهد انجامید. خواندن و بازخوانی اندیشههای او امروز بیش از گذشته ضرورت دارد: بهمنظور اصلاح ساختارها، تقویت انسجام اجتماعی، و هدایت نسلها به سوی کشوری که هم عدالت را پاس دارد و هم زیبایی معنوی را.
منابع
- (۲۰۲۵).The Forever Shining Idea of Pakistan. https://www.dawn.com/news/1704844
- Iqbal’s Vision of Pakistan: A Philosophical and Political Study. https://historypak.com/iqbals-vision-of-pakistan-a-philosophical-and-political-study-2/
https://assets.cambridge.org/97811070/08861/frontmatter/9781107008861_frontmatter.pdf
- International Iqbal Society,(2019). Iqbal and the Reconstruction of Islamic Thought. https://www.institutealislam.com/iqbal-and-the-reconstruction-of-islamic-thought-by-dr-israr-ahmad/
- Khan, A. Q. (2021). A Brief Introduction to Allama Muhammad Iqbal’s Political Philosophy. Pakistan Journal of Social Research, p: 45-60. https://pjsr.com.pk/wp-content/uploads/2021/12/34.-Vol-3.-Issue-4.-Dec-2021-Khan-Ahmad-A-Brief-Introduction-to-Allama-Muhammad-Iqbals-Political-Philosophy.pdf
- Malik, H (1971). Iqbal: Poet-Philosopher of Pakistan. New York: Columbia University Press.
- Satti, S. M. J., & Mangrio, A. D. (2024) the Social Ideas of Dr. Allama Muhammad Iqbal. CRISS.
- SciELO Brazil. (2014). “Islam” as the national identity for the formation of Pakistan: the political thought of Muhammad Iqbal and Abu’l ‘Ala Mawdudi. https://www.scielo.br/j/his/a/pCLmLLGcCRSsv7bw66gzNHd/abstract/?lang=en
- Sevea, I. S. (2012). The Political Philosophy of Muhammad Iqbal: Islam and Nationalism in Late Colonial India. Cambridge University.









