#اختصاصی
به قلم: فئودور لوکیانوف، سردبیر مجله «روسیه در امور جهانی»، مدیر پژوهش باشگاه گفتگوی والدای
در زمانهای بحران، مقایسه وضعیت کنونی با گذشته همیشه وسوسهانگیز است: آیا تاریخ دوباره تکرار خواهد شد؟ جنگ اسرائیل و آمریکا علیه ایران، خاطرههای متنوع تاریخی را به ذهن میآورد، از فجایعی بزرگ مثل جنگهای جهانی تا رویدادهای دردناک اما محدودتر در آغاز این قرن مانند نابودی ساختار دولت عراق. این تجربه تاریخی آموزنده اما عمدتاً بیفایده است. هیچ چیزی دقیقاً عیناً تکرار نمیشود. هرچند از نظر رفتار دولتها نیز تغییر بنیادین رخ نمیدهد. به هر حال، تغییر پارادایم آشکار است و فراتر از آن، میتوان به نسبت دانش و تخیل خود پیشبینی کرد.
پنجاه سال پیش، در آخرین روز ژوئیه ۱۹۷۵، رهبران ۳۵ کشور اروپایی، ایالات متحده و کانادا در هلسینکی گرد هم آمدند تا «اعلامیه نهایی کنفرانس امنیت و همکاری اروپا (CSCE)» را امضا کنند. این سند نتیجه سالها مذاکرات درباره اصول همزیستی بین دو نظام ایدئولوژیک بود که مبارزه آنها شکلدهنده چشمانداز ژئوپلیتیکی اروپا و جهان بود. این اعلامیه رسماً وضعیت موجود پس از جنگ یعنی مرزهای دولتی (عمدتاً دو آلمان، لهستان و اتحاد شوروی) و حوزههای نفوذ ابرقدرتها در اروپا را تثبیت کرد.
نیم قرن پیش از آن، قدرتهای بزرگ تصور میکردند که فصل وحشتناک جنگ جهانی برای همیشه بسته شده، اما در واقع، ظرفیتهای اجتماعی-اقتصادی، ایدئولوژیک، نظامی و فناوری برای بازگشت بحران در حال جمع شدن بود. پس از جنگ جهانی دوم، تمایل قدرتهای پیروز برای جلوگیری از وقوع فاجعهای دیگر، سیستم بینالمللی جدیدی به وجود آورد. با وجود رویاروییهای گاهگاهی و شدید، موازنه قوا و مهار متقابل، ثبات قابل قبولی ایجاد کرد که با کنفرانس امنیت و همکاری اروپا تقویت شد.
نیم قرن پس از ۱۹۷۵ نیز شاهد تغییرات بنیادی در نظم بینالملل بودهایم. در حالی که در سال ۱۹۷۵ هیچکس به نیم قرن قبل به عنوان راهنما نگاه نمیکرد چون مشخص بود عصر تغییر کرده، امروز توافقات هلسینکی همچنان به عنوان پایه همزیستی اروپایی دیده میشوند و اصول مندرج در آنها به عنوان اصولی جهانشمول پذیرفته شدهاند.
این موضوع تقریباً غیرقابل انکار است. اعلامیه نهایی مدل ایدهآل روابط بیندولتی را بر مبنای احترام متقابل، عدم استفاده از زور، خودداری از تغییر مرزها و همکاری برای توسعه همه کشورها توصیف میکند. نظام کنترل و توازن جنگ سرد که همواره تضمینکننده بود، مدتهاست که از بین رفتهاست.
ایالات متحده و متحدانش، اعلامیه هلسینکی (همچنین توافقات یالتا و پوتسدام که سی سال پیشتر انجام شده بود) را به عنوان مصالحهای اجباری با دشمنان بیاخلاق آزادی میدانستند. بنابراین، فروپاشی بلوک سوسیالیستی و انحلال خودخواسته اتحاد شوروی، پانزده سال پس از اعلامیه نهایی، به ایالات متحده و متحدانش آرامش و اطمینان داد تا به درست بودن تاریخی خود باور داشته باشند و بنابراین حق عمل بر اساس اختیار برای اجرای اصول هلسینکی را برای خود قائل شوند. ناپدید شدن تضمینهای قبلی نه تنها ترس ایجاد نکرد، بلکه الهامبخش هم بود.
سالگرد کنفرانس امنیت و همکاری اروپا (CSCE) و ایده استفاده از جانشین آن یعنی سازمان امنیت و همکاری اروپا (OSCE) برای حل منازعات کنونی، این سؤال را مطرح میکند که این اصول که دههها پیش به اتفاق آرا تصویب شدهاند، چقدر در دنیای رو به زوال نظم لیبرال کنونی معتبر و کاربردی هستند.
در دهه ۱۹۷۰، جنگ جهانی دوم هنوز نقطه مرجع بیچون و چرایی بود. مذاکرات نه برای ایجاد یک روش زندگی جدید، بلکه فقط برای حفظ وضع موجود بود. محدودیتهای قدرتهای بزرگ قبلاً مشخص شده بود و تنها نیاز به بهروزرسانی داشت. اگر جنگ سرد با همان نتیجه غیرقابل تردید یعنی پیروزی برای عدهای و شکست برای دیگران پایان یافته بود احتمالاً نظام جدیدی از روابط در اروپا و جهان شکل میگرفت که بهصراحت مشروعیت یافته بود. اما وقتی برنده به صورت غیررسمی مطرح میشود، منجر به نوعی عدم قطعیت استراتژیک میشود که از موضع قدرت تفسیر میشود. تلاشها برای بازنگری وضع موجود در اولین نشانه تغییر در توازن قوا اجتنابناپذیر میشود. این امر بهویژه زمانی اتفاق میافتد که طرف قدرتمندتر، در پی منافع فوری خود، شروع به تضعیف قوانینی کند که خود تعیین کرده است.
سازمان امنیت و همکاری اروپا (OSCE) ظاهراً بر نظم پس از ۱۹۴۵ و تأکید مجدد آن در ۱۹۷۵ تکیه دارد، اما آن نظم عملاً از بین رفته است. تلاشها برای بازنگری نتایج جنگ جهانی دوم به طرق مختلف تقریباً در سراسر جهان گسترده شده و پایههای مشترک اروپا را بیشتر تضعیف کرده است. اگر غرب همچنان توانایی تحمیل ایدههای خود بر دیگران را حفظ کرده بود (همانند اواخر قرن بیستم و اوایل قرن بیست و یکم، OSCE میتوانست ابزاری مؤثر باقی بماند، اما این توانایی نیز به دلیل روندهای جهانی و داخلی در غرب از بین رفته است.
ایالات متحده در تلاش است موقعیت بینالمللی خود را بازنگری کند، اما نتایج آن تاکنون نامشخص است. اروپا دیگر چراغ سیاسی جهان نیست. اتصال اوراسیا در حال افزایش است اما هنوز تضمین نشده است. خاورمیانه در حال تجربه بازسازی عمیق است. شرق و جنوب آسیا همزمان شاهد توسعه، مشکلات حاد و رقابتهای غیرقابل سازش هستند. همه چیز همزمان در حال رخ دادن است و مانند همیشه در چنین لحظات تاریخی، همه چیز در حرکت است، از جمله مرزها، چه مرزهای فیزیکی و چه مرزهای اخلاقی.
پس به نظر میرسد که نشست اروپایی عملاً بیربط شده است. این نشست تلاش داشت تا تقابل سیستماتیک را تثبیت، پایدار و ساختاربندی کند، اما اکنون دیگر هیچ سیستمی وجود ندارد — و در محیطی پر از فرآیندهای بیثبات و چندجهتی، احتمالاً هیچ سیستم یا تعادلی شکل نخواهد گرفت. تلاشها برای ساختاربندی تقابل، مثلاً در آسیا — جایی که جهانیسازی تجارت عظیم و دوطرفه و سودمند حتی بین رقبا را به وجود آورده — تنها باعث تشدید تقابل خواهد شد؛ دنیای قدیم منطق اقتصادی را به منطق سیاسی واگذار خواهد کرد، همانطور که همیشه این کار را کرده است. و در اروپا، اصرار به بازگشت سازمان امنیت و همکاری اروپا (OSCE) به عنوان مدیریتکننده منازعات و با توجه به فاصله آشکار بین آرزوهای آن و تواناییهایش بیفایده است،
با این حال، روند پنجاه ساله اروپایی یک جنبه داشت که ارزش بازگشت و توجه دوباره را دارد. دیپلماسی آن بر اصول کلاسیک استوار بود: توجه به توانمندی کلی (نه صرفاً نظامی)، درک اینکه نمیتوان همه خواستهها را محقق کرد و فهم نیاز به حداقل اعتماد پایهگذاری شده بر احترام متقابل، حتی در شرایط تفاوتهای بنیادین. همه اینها به نظر بدیهی میرسد، اما پس از سالها دیکتاتوری نظم لیبرال و ادعای برتری اخلاقی، انگار چیزی جدید یا مدتها فراموششده است.









