تاریخ : چهارشنبه, ۱ بهمن , ۱۴۰۴ 3 شعبان 1447 Wednesday, 21 January , 2026

اسیر قفقاز، اثر آلکساندر پوشکین

  • ۲۹ مرداد ۱۴۰۴ - ۱۱:۰۴
اسیر قفقاز، اثر آلکساندر پوشکین
ترجمه کاظم انصاری بازنویسی دکتر بهرام امیراحمدیان

#اختصاصی

 

«جوانی ام را بمن بازده»
گوته
تقدیم به . . .

***

ای یار مهربان با لبی خندان
ترانه های الهه آزادی را بپذیر !

نواهای این چنگ دور افتاده

و الهامات دقایق فراغت را
به پیشگاه تو تقدیم می دارم .

هنگامی که ناامید و بیگناه بسوى هلاک می رفتم

و از هر سو مورد تهمت و افترا بودم،

هنگامی که تیغ سرد و بران خیانت

و خوابهای سنگین و آشفته عشق،

مرا شکنجه می داد و بسوی هلاکت می کشید،

خوشدل بودم که در کنار تو آرامش داشتم،

و تو تسلی دل شوریده من بودی،

در این لنگرگاه بیکران و آرام خدایا نرا ستایش می کردم …..

در آن روزهای جدائی که غم افزا بود

نواهای اندوه زا و اندیشناک من

مرا به یاد سرزمین قفقاز می انداخت، به فکر پشتوی (۱) تیره و عبوس،

آن زاهد بزرگ و حکمران پنج سر دهکده ها و کشتزارها می افتادم
که برای من چون «پارناس» مقر خدایان بود .
آن قلل سنگی و عظیم،
آن چشمه های خروشان و جلگه های افسرده،
آن دشتهای سوزان، آن کرانه ها
که دوران جوانی خود را با تو می گذراندم
در آنجا که راهزنان خونخوار
در غارها کمین گرفته بودند،
آنجا که قدرت خلاقه و وحشى الهامات
در خامشی و آرامش پنهان است،
بگمانت فراموشم شده است ؟ نه !
خاطرات آن روزگاران که گرامی میداشتی،
تضاد عشق ها و شهوتها و هوسها،
آرزوهای آشنا، رنجهای آشنا،
و ندای اسرار آمیز روح مرا
شاید تو در آنجا بازیابی .
در شاهراه زندگی من و تو از هم جدا گشتیم ..
تو ! ای جوان شایسته هنوز در آغوش راحت غنوده بودی
که در پی پدر قهرمانت به میدان خونین نبرد ؛
زیر باران گلوله چون شاهین تیز چنگ به پرواز آمدی،
میهن قدردان وجود گرانبهای ترا
چون فدائی عزیز و میوه امید نوازش می کرد .
لیک من زود باشکنجه و عذاب آشنا شدم .
و قربانی افترا و جهل کینه توزان گشتم،
اما درد دل رنجور را با تریاق آزادی و شکیبایی درمان کردم .
بی قید در انتظار ایام شادمانی نشستم
و خوشبختی و شادکامی دوستان و آشنایان
برایم بهترین تسلی و بزرگترین دلداری بود
***
در دهکده چرکسهای بیکار
میان آستانه های خویش نشسته اند
از نبردها، اضطراب رزمگاهها .

از زیبایی اسبان خود
و از لذت عیش و سرور بدوى .

فرزندان قفقاز سخن می گویند .

یورشهای مقاومت ناپذیر
روزگاران گذشته را بیاد می آورند .

نیرنگهای شاهزادگان افسونکار
ضربات بیرحمانه قداره ها

نشانه گیری دقیق گلوله های اجتناب ناپذیر،

خاکستر دهکده های ویران شده

و نوازش و محبت مهرویان سیاه چشم اسیر را

در خاطرها مجسم می کنند
***
در خاموشی شب گفتگو جریان دارد

کشتی ماهتاب در آسمان لاجوردی شنا می کند .

بناگاه سواری برابر آنها

پدیدار می شود . چرکس بتندی با کمند

جوانی اسیر را به پیش می کشاند
آن غارتگر نمره می کشد این روس است ! »

به فریاد وی تمام مردم دهکده
چون انبوه سنگدل و بیرحم بسویش می دود .

اما جوان اسیر با اندامی لرزان و زبانی گنگ .

با سری شکسته و خون آلوده
چون مرده بیحرکت ایستاده است .

چهره دشمنان را نمی بیند .
تهدیدها و فریادهای آنان را نمی شنود :

کر کس مرگ بر فراز سرش در پرواز است .
سرمای مهلکی را احساس می کند .
***
مدتی می گذرد . جوان اسیر
هنوز در بیهوشی عمیقی فرو رفته است .

اکنون دیگر خورشید نیمروز در آسمان

با درخشندگی نشاط انگیزی شعله ور است.
انگیزه حیات در او بیدار گشت .
ناله های نا آشکار از میان لبانش برخاست :

اشعه آفتاب اندام سردش را روان بخشید
و آن نگو نبخت بآرامی از جا برخاست :

با دیدگان بی فروغ گرد خود نگریست . . .

کوهها دید که سر بفلک کشیده،
توده های عظیم ابر از قلل آن بر می خاست

بر دامنه آنها آشیانه قبیله های راهزنان
و چپرهای خانه های چرکسهای وحشی
سر برافراشته بود . . .

همچنان که کابوسی وحشتناک بخاطر آید،

جوانک نیز بیاد اسارتش افتاد
و بدقت گوش فرا داد :
بناگاه صدای زنجیر پاهایش را بشنید

این صدای وحشتناک همه چیز را برایش روشن ساخت
دنیا در برابر دیدگانش تاریک گشت
وداع ! ای آزادی مقدس !
اکنون دگر او برده و اسیر است .
جوانک در کنار نردهای خاردار
در پس صخره ها خوابیده است
چرکس ها در کشتزارند، نگهبانی نیست،
در دهکده خلوت همه چیز بخاموشی رفته است.
در برابرش جلگه تهی
چون روپوش سبزی گسترده است ؛
از میان آن قله های هم شکل تپه ها
چون رشته زنجیری کشیده شده
و از میان آنها جاده ای خلوت و افسرده
در مسافت دوری ناپدید می گردد . . .
اندیشه تاریک و غم افزائی

قلب اسیر جوان را به هیجان می آورد
این راه دراز بسوی کشور روس می رود،
در آنجا که جوانیِ آتشین را
بی قید و بی خیال مغرورانه آغاز کرده است.
در آنجا که نخستین پر تو شادی را دریافته است .
در آنجا که عزیزان بسیاری را دوست میداشته است،
در آنجا که امید و شادی و آرزو
در طوفان زندگی محو و نابود می گردد.
و خاطرات بهترین روزگاران حیات
در قلب افسرده و ریش پنهان می شود.
***
او دنیا و مردم دنیا را آزموده بود
و ارزش زندگی نا پایدار و بی وفا را می دانست.
در قلب دوستان خیانت می یافت
و در آرزوهای عشق خواب دیوانگان
از افتراهای ساده لوحانه
و از طعنه های دشمنانه ملول گشته بود .
از اینکه قربانی خود بینی عادی است.
آن خود بینی که دیر گاهی از آن نفرت داشت.
بس دلتنگ و اندوهناک بود.
آن دوستدار طبیعت، مطرود از جامعه
مرز میهنش را ترک گفت

و بسوی کشوری بشتافت

که شبح آزادی فرحبخش را در آن می پنداشت.
***
ای آزادی! تنها در جستجوی تو

هنوز در این جهان خاکی سرگردان بود .

آروزها و هوسهای دلش را می کشت .

به تخیلاتش بی اعتنا، به شعر بی علاقه می شد !
تنها به الهامات شادی بخش تو

با اضطراب و هیجان گوش فرا می داد،

و با ایمانی پاک و دعای آتشین

در پیشگاه تو به سجده می رفت

. . . ولی افسوس که نور امید
در این جهان نمی دید.
شما هم، ای آخرین آرزوها!

خود را از او پنهان ساختید.

او برده است . سر را بروی سنگ خم کرده

در انتظار است تا از آن فجر تیره

شعله حیات اندوه بار خاموش گردد

و آزمندانه سایه گور را می طلبد
***
آفتاب در پس کوهها بی رنگ می شود :
از دور هیاهوئی بر می خیزد .

روستائیان از کشتزارها به دهکده می آیند.

داسهای آنها از دور می درخشد .
رسیدند؛ در خانه آتش ها برافروخت
***
رفته رفته صداهای ناموزون
به خاموشی گرائید همه چیز در سایه شبانه

به آغوش آرامش نشاء انگیزی فرو رفت

از دور چشمه کوهساران می درخشد
و از سراشیب سنگی فرومی غلتد :

بر قلل خواب آلود قفقاز روپوشی از ابر گسترده شد. . .
اما این کیست که در روشنایی ماهتاب،

از میان خاموشی ژرف

آرام آرام بسوی او می خرامد !

روسی چشمش را بگشود، در برابر خویش
دختری چر کس دید

که خاموش و مهربان بوی درود می گوید .
روسی خموش بدخترک می نگرد
با خود می اندیشد:.

«آیا این رویای فریبنده است»

«یا بازی پوچ احساسات خسته. . . »
دخترک که ماهتاب بر چهره اش نور می فشاند :
و خنده ای مهر آمیز و مشفقانه بر لب دارد.
در برابر روسی بزانو می نشیند .
و با دستهای آرام و زیبای خود

سبوئی را پر از شیر مادیان
بلبش نزدیک می کند
اما او این مایع روان بخش را فراموش می کند :
با روح تشنه و آزمند خویش
آهنگ سحر انگیز سخنان دلنشین
و نظاره های دختر را می رباید
سخنان بیگانه را نمی فهمد :
اما نگاههای مهر آمیز دختر بوی روان تازه می بخشد .
گوئی صدای نازک و ظریفی می گوید :

«برخیز»! آنگاه اسیر جان می گیرد،
بازپسین نیروی خود را جمع می کند .
و امر گرامیش را فرمان می برد .
بر می خیزد و با آن مایع جان بخش

رنج عطش را فرو می نشاند.

آنگاه، سر سنگین خود را
دوباره بروی سنگ خم می کند .

اما با دیدگان بی فروغ
پیوسته بر چر کس جوان می نگرد.

دخترک اندیشناک
دیری در برابرش می نشیند .

گوئی خاموش و صمیمی
می خواهد جوان اسیر را دلداری دهد؛

هر لحظه آغاز سخن می کند
و لبانش را بی اراده از هم می گشاید:

پی در پی آه می کشد و قطرات اشک
در دیدگانش پدیدار می شود .
***
روزها چون سایه در پی هم می گذرد .

اسیر زنجیر شده در کوهها
هر روز در کنار رمه بسر می برد.

غارهای تاریک و خنک

او را از گرمای سوزان در امان می دارد.
آنگاه که قرص ماهتاب نقره فام،
از پس کنگره کوههای تیره رنگ می درخشد
دختر چرکس از راه باریک و تاریکی

برای اسیر جوان شیر مادیان،
عسل خوشبو و ارزن سفید می آورد،
در نهان شام مختصرش را با وی در میان می نهد .
نگاههای مهر آمیز بر او می افکند .
بر سخنان نا مفهوم و نا آشکار خویش
اشاره چشمان را می افزاید.
برای اسیر آواز کهساران
و ترانه های گرجستان زیبا را می خواند

خاطرات تلخ و ناشکیبا را بزبان بیگانه باز می گوید
گوئی نخستین باری است که با روح دوشیزگیش
شیفته و عاشق شده و خوشبختی را دریافته است .
اما قلب اسیر جوان
از دیرگاهی پژمرده بود
و توانائی آن نداشت
که به عشق آشکار و پاک دخترک پاسخ گوید .
شاید هم از آن بیم داشت
که مبادا آتش عشق فراموش شده

که در زیر خاکستر رنج و اندوه پنهان است.
دوباره شعله ور گردد
***
جوانی به یکبار نمی پژمرد،
شادی و کامرانی ناگهان ما را رها نمی کند .
خوشی و سعادت غیر منتظر را
بارها در آغوش خواهی کشید.
اما شما ای خاطرات زنده .
تو ای عشق نخستین!

تو ای نخستین شعله فروزنده

بار دیگر بسوی من پرواز نخواهی کرد.
***

چنین می نمود که اسیر نا امید،

به این زندگانی ملال آور خو گرفته است.

اندوه اسارت و آتش توفنده را

در ژرفای روحش پنهان می ساخت .

هنگامی که در بامدادان سرد .

میان صخره ها افتان و خیزان می رفت

و بر رشته های کوههای عظیم

آبی و گلگون و خاکستری،

چشمان را بی حرکت می دوخت

وه چه مناظر زیبا و با شکوهی!

این قلل که چون سریر برفهای دائمی می نماید .

مانند حلقه های زنجیری از ابرهای بی حرکت جلوه گر است

در میان آنها البروس[۲] عظیم و با شکوه

چون مجسمه ابوالهول سر بر افراشته است.
افسری از یلخ بر تارکش می درخشد

و در آسمان نیلگون سفیدی می زند.
***
آنگاه که پیش قراول رگبار

غرش کنان نزدیک می شود،

اسیر جوان در برابر دهکده

بر فراز تپه ای بی حرکت می نشیند .
در برابر وی ابرها می غلتند

در دشت بخار سبک درهم می پیچد.
اکنون دیگر این ابر وحشتناک
میان صخره ها پناهگاهی میجوید.
عقاب ها از فراز پرتگاهها می پرند.
و در آسمان بهم آواز می دهند.

غرش رعد، شیهه اسبان

و بع بع گوسفندان را خفه می سازد . . .

به ناگاه همراه با تندر و آذرخش

تگرک و باران از ابرها فرو می ریزد،

سیلابی سهمگین جاری می شود،

چون امواج خروشان دریا سراشیبی ها را می شوید،
و تخته سنگهای کهن را بجنبش می آورد.
اما اسیر یکه و تنها بر فراز تپه می نشیند
و بازگشت خورشید فروزان را
که چهره خود را مستور داشته است.
از پس ابرهای سیاه رگبار انتظار می کشد.

با بهجت و سرور بسیار

به غرش خفه رعد گوش فرا می دهد .

روس با دقت بسیار

به رفتار و کردار این ملت عجیب می نگریست

اسیر میان کوه نشینان می گشت

با آداب و رسوم آنان آشنا می شد،
مهمان نوازی، شور مبارزه
نرمش اندام، چابکی حرکات،
سرعت گامها، نیرومندی و پایداری
و زندگانی ساده آنان را دوست می داشت :
ساعتها بتماشای چرکس چابک می پرداخت

که در کلاه پوستی و شولای نمدین
پیکر نیرومندش بر قاچ زین خم گشته .
پاهای استوارش در رکاب تکیه کرده .
برای آزمودن فنون جنگ و گریز،
در دشت پهناور و یا بر دامنه کوهسار
چون تیری که از کمان جسته باشد .
بر توسن سرکشی با طراف می تازد
از تماشای زیبایی و سادگی
جامه های رزمی چرکس ها
بهجت و سروری بی پایان
قلبش را فرا می گرفت .
چر کس پیوسته سرا پا غرق در سلاح است .
این سلاح مایه افتخار و تسلی اوست،
پیکرش را زرهی فولادین می پوشاند
سرش را با خُود آرایش می دهد،
براندامش پیشتو، دشنه، عمود،
کمان کوبانی و کمند آویزان است،
قداره رفیق دائمی اوست .
در روزهای پیروزی و تیره بختی
و ایام کارو فراغت از وی جدا نمیشود .
چر کس هیچگاه آزرده و دلتنگ نمی گردد .
از دشمنی نمی هراسد .
پیاده و سوار برایش یکسان است :
چهره اش پیوسته چون مردی شکست ناپذیر
و مغلوب ناشدنی می نماید .
قزاق[۳] های لاابالی را هر آن تهدید می کند
دارایی اش تنها اسب سرکشی است
که در میان یخ کوهستانی پرورش یافته
و رفیق شکیبا و باوفای اوست .
در غارها و مرغزارهای خاموش

این وحشی مکار با اسبش پنهان می شود .
همین که رهگذری را می بیند.

چون تیری که از کمان جسته باشد
یکباره به جانبش می شتابد:

به یک لحظه ضربه نیرومندش

نبرد را قطعی می کند،

به سرعت کمندش را می افکند
و حریف را بسوی خویش می کشد
افسار توسن بادپا را رها می کند .
مادیان سرکش کف بردهان و خروشان
از مرداب و جنگل، بیشه و پرتگاه و تنگ

چون باد شتابان می گذرد
رد خون در پی او روان است .

در دشت تهی صدای سمش طنین انداز است
رودخانه سیمابگون در برابرش می غرد .
و امواج خروشان آن به دره ای ژرف فرو می ریزد :
رهگذر به دامان امواج پرتاب می شود .

جرعه های آب تیره رنگ را فرو می دهد .
بیمارو بی حال مرگ را فرا می خواند
و عفریت مرگ را بچشم می بیند . . .

اما مادیان توانا بسان تیر شهاب

وی را به ساحل کف آلوده می کشاند .

***
آنگاه که سایه شب های بی مهتاب

چون حجابی بر تپه ها گسترده است .
چر کس درخت تنومند شاخه داری را می بیند

که در آغوش امواج سهمگین رودخانه
می غلتد و شتابان پیش می رود

چر کس بروی ریشه صد ساله آن می نشیند،

سپر، کلاه نمدین، زره، خود،

قمقمه، کمند و کمان

و تجهیزات جنگی خویش را

به گرد آن برشاخه ها می آویزد .

و سپس خود را در پی آن می افکند

و خاموش و خستگی ناپذیر

در آغوش امواج شتابان به پیش می شتابد.

شب خاموش است، رود می غرد،

و چرکس را با امواج سهمگین خود

در امتداد کرانه های متروک می کشاند .

به انجا می برد که بر فراز تپه های بلند

قزاقها بر نیزه ها تکیه کرده اند

و به جریان پرشتاب رود می نگرند،

در کنار آنها تجهیزات آن آدمکش در تاریکی
سیاهی می زند و بر آب شنا می کند. . .

قزاق! تو درباره چه می اندیشی؟

از رزمگاه گذشته یاد می کنی؟

درباره مرگ خود میاندیشی؟

دعای خیر هنگ ها
و یا زاد بومت را به خاطر می آوری؟

ای رویای افسونکار!

ای دهکده های آزاد!

ای مروز و بوم نیاکان!

ای دن آرام

ای دختران زیبا !
خدا حافظ !
دشمن اسرار آمیز خود را به ساحل می کشاند .
تیری از کمان بیرون میجهد . در هوا می پیچد – بناگاه قزاق خون آلود از فراز تپه فرو می غلتد

***
در روزهای بارانی
چرکس با خانواده آرام خود

در کلبه پدری نشسته است .
ذغالها را در اجاق می تابد؛

ناگاه غریبی خسته که در کوههای خلوت
راه را گم کرده است .

از اسب با وفای خود پائین می جهد .
به کلبه چرکس داخل می شود

و با رعب و شرم کنار آتش می نشیند.

میزبان با نگاهی مهر آمیز مشفقانه

به وی درود می گوید، از جا بر می خیزد

و جامی شراب خوشبو و گوارا

به میهمان تقدیم می دارد .

رهگذر شب در آن کلبه دود آلود

زیر شولای نمناک با آرامش بسر می برد
***
گاهگاه در اعیاد بزرگ

جوانها دسته دسته گرد هم جمع می شوند

و به بازیهای گوناگون می پردازند!

کمانها را به شدت می کشند.
و با پیکانهای جگرسوز در میان ابرها

سینه عقابان را می شکافند
زمانی بر فراز تپه های سراشیب
ناشکیبا و برانگیخته کنار هم قرار می گیرند.
و یکباره به پائین می شتابند،

چون گوزنان زمین را بلرزه می آورند

و دشت را با گرد و غباری غلیظ می پوشانند

و با آهنگی موزون می دوند
***
اما دلهایی که برای نبرد زاده شده
از آرامش و صلح یکنواخت ملول می گردد .

بناگاه بازیهای نشاط انگیز و آرام

به بازی وحشتناک و نفرت زا مبدل می شود.

در مجلس سرور و شادی
قداره های تهدید آمیز می درخشد .
سرهای بردگان در خاک و خون می غلتند .

از مشاهده این منظره جوانان مسرور می شوند

از شادی پای می کوبند، کف می زنند
***
اما روس به این جشنهای خونخوارانه

با بی اعتنائی می نگریست .
پیشتر او هم در کسب شهرت و افتخار می کوشید.

و دلش از عطش خونخواری می جوشید .
او برده شرافت بی رحم بود،
هر لحظه عفریت مرگ را مشاهده می کرد .
در دوئل ها با خونسردی و دلاوری

به استقبال گلوله های کشنده می شتافت .

شاید زمانی که در اندیشه فرو می رفت
روزگارانی را بیاد می آورد.
که دوستان گرد وی را گرفته بودند
و در عیش و سرور بسر می بردند. . .
آیا به روزگاران سپری شده
آن روزها که امیدها و آرزوها را می فریفت
تأسف می خورد ؟
یا بر سادگی خشونت آمیز سرور چر کسها
با دیدگانی کنجکاو می نگریست؟
و آداب و رسوم این قوم وحشی را

در آینه حقیقت نمائی تماشا می کرد ؛

خروش و تپش قلبش را
در خاموشی ژرف پنهان می ساخت .

و بر جبین گشاده و بلندش
هیچ دگر گونی پدیدار نمی گشت.

شجاعت و خونسردی او
چر کسهای مهیب را مبهوت می ساخت،
بر جوانیش ترحم می کردند،

و با نجوا میان یکدیگر
بر این صید خود افتخار می کردند .
بخش دوم
توای دختر کوهها
شادیهای قلب و شیرینی حیات را می شناختی ؛

نگاه معصوم و آتشین تو
از عشق و شاد کامی حکایت می کرد.

آنگاه که محبوبت در تاریکی شب
خاموش لبانت را می بوسید،

از عشق و لذت می سوختی
و این جهان خاکی را فراموش می کردی .

می گفتی: های اسیر گرامی !
چهره افسرده ات را شادمان ساز،

سرت را بر سینه ام بگذار
آزادی و زاد بومت را فراموش کن .

ای فرمانروای روح و دل من !
چه خوش بود اگر با تو درغاری پنهان می شدم .

مرا دوست بدار ؛ تاکنون هیچ کس

چشمانم را نبوسیده است ؛

هنوز چر کس جوان و سیاه چشم

در خاموشی شب
به خوابگاه دور افتاده ام نخزیده ام،

در قبیله مرا دختری بیرحم

و دلبری سنگدل می نامند .

اما اکنون دیگر بخت بد در کمین من است
پدر و برادر بر من خشونت می گیرند .

و در برابر اندکی سیم وزر
می خواهند مرا به مردی از قبیله بیگانه بفروشند:

اما من خود را بپای آنها می افکنم
تضرع ولا به وزاری می کنم .

اگر زاریم بر دل سخت آنها اثر نکرد
با دشنه یا زهر به رنج و اندوه خود پایان می دهم .

نیروی سحر انگیز و مقاومت ناپذیری

سراسر وجودم را به سوی تو می کشد:
ای برده گرامی ترا دوست می دارم .

دل و روحم از دیدار تو شادمان می گردد  . . .
اما او بی آنکه لب به سخن گشاید .

با حس تأثر و همدردی
بر این دختر عاشق می نگریست .
غوطه ور در اندیشه های تیره و تار

به سخنان عاشقانه اش گوش می داد
خود را فراموش کرده بود، قلب او را

خاطرات روزگاران گذشته می فشرد

و حتی گاهگاه قطرات اشک
چون دانه های مروارید از چشمش فرو می غلتید .
اندوه عشق تسلی ناپذیر
چون سنگی بر قلبش نشسته بود .
سرانجام در پیشگاه دختر جوان

شکنجه قلبی اش را آشکار ساخت.
***
فراموشم کن ! شادی تو بیهوده است ؛
من شایستگی عشق و محبت ترا ندارم؛
عمر گرانبهایت را بیهوده از کف مده!
جوان دیگری را برگزین!

بگذار عشق سوزان او برای تو

سردی اندوه زای قلب مرا جایگزین گردد

او با تو وفا خواهد کرد، نگاههای مهر آمیز
و زیبائی آسمانی ترا قدر می داند،

گرمی بوسه های نخست

و لطافت سخنان آتشینت را گرامی می دارد ؛

اما من دیگر آرزو و امیدی ندارم
قربانی عشقم رفته رفته پژمرده می شوم.

هم اکنون در چهره ام آثار عشقی را می بینی
که از دست رفته و با ناکامی قرین شده .
انعکاس وحشنناک طوفان روحم را احساس می کنی :
مرا بگذار! اما بر سر نوشت

تیره و اندوه بار من دلسوزی کن !
ای محبوبه نگون بخت، چرا زودتر،

در آنروزگاران که من به امید
و آرزوهای نشته انگیز باور داشتم .

در برابر دیدگانم پدیدار نگشتی ؟
اکنون دیگر دیر شده !
من در راه خوشبختی و عشق هلاک گشتم:

شبح امید و آرزو که دل بر آن داشتم
از برا بر چشمانم ناپدید گشت :

آن کس را که محبوب خویش می پنداری

عشق و شهوت را فراموش کرده
و در برابر احساسات لطیف سخت دل شده .
***
چه دشوار است بالبان سرد و بیجان
پاسخ گفتن به بوسه های جانداران .

و با چشم پر شده از اشک

استقبال کردن از تبسم های سرد !

چه دشوار است از رشک بیهوده رنج بردن .
چون روح بی حس و زنگار زده به خواب رفتن

در آغوش یار شیفته و عاشق خفتن،

و درباره مهروئی دیگر اندیشیدن

هنگام یکه ملایم و آهسته
از لبانم بوسه های شیرین می ربائی،

ساعات عشق با تندی و آرامش

از خیالت می گذرد !

اما من خاموش اشک می ریزم .

آشفته و پریشان

گوئی در خواب، در برابر خویش
سیمای آنرا که پیوسته عزیزش می دارم می بینم ؟

آهسته نامش را بر زبان می رانم

و روح و دلم در پی او می رود .
خاموشی می گزینم. نمی بینم و نمی شنوم .
ترا بدست فراموشی می سپارم
و شبح اسرار آمیز او را بآغوش می کشم :

از هجر او در بیابان سرگردانم
و در فراقش اشک خونین می ریزم :
همه جا او به همراه من است .

روح شیدا و سرگشته ام را
با غبار اندوه و غم می پوشاند .
***
پس بگذار با اندیشه های تنهائی

و کُند و زنجیر خود همدم باشم .
بگذار خاطرات روزگاران گذشته،

درد و اندوه و اشک، یار من باشد!

تو نیرو و توانائی آن نداری

که آنها را از من جدا سازی .
اکنون اعتراف قلبم را شنیدی :
خدا حافظ! . . . برای وداع دستت را بده!

جدائی که با سردی و بی اعتنائی باشد

زن عاشق را دیرگاهی محزون نمی سازد ؛ ع

شق فراموش می شود، دوران دلتنگی فرا می رسد .

دلبر زیبا به جوانی دیگر عاشق می شود
***
دختر جوان نشسته بود .
دهانش بازمانده،

بی آنکه اشک بریزد شیون می کرد.

نگاه بی فروغش را بر اسیر دوخته بود،

گفتی خاموش او را سرزنش می کرد

پیکرش می لرزید، چون سایه رنگ پریده بود ؛
دست سرد و بی جانش را
در میان دستهای معشوق نهاده بود ؛
سرانجام اندوه عشق او

با سخنان حزن انگیزی از لبانش جاری گشت
آخ ! روسی روسی!

برای چه بی آنکه از راز درونت آگاه باشم

تا ابد دل بتو دادم ؟

چه کوتاه بود آنزمانی که خود را فراموش می کردم

و بروی سینه ات می غنودم،

چه اندک بود آن شبهای نشاط بخش

که سرنوشت نصیب من کرده بود !
آیا دوباره روزگاران خوش فرا می رسد،

یا اینکه شادکامی ام تا ابد نابود گشته است؟

اسیر ای کاش من، این دختر جوان و بی تجربه را
می فریفتی، و باسکوت و خاموشی و مهر و محبت
مرا خوشدل می ساختی !
آنگاه از تو فرمانبرداری می کردم،

با مراقبت و عشق و مهر خود

بر دل ریش تو مرهم می نهادم،

از دقایق راحت و خواب خود می کاستم
و آسودگی یار اندوهناکم را پاسبانی می کردم .

اما تو این را نخواستی . . . راستی او کیست ؟
محبوبه زیبای تو کجاست ؟
روسی راستی تو عاشقی؟

دلی در اندیشه ات می آید ؟
من رنج و اندوه ترا می فهمم ….
پس تو هم لابه وزاری مرا ببخش !
و براندوه و رنج من مخند .
***
گوئی دیگر قادر به دم زدن نباشد :
زانوها را بغل کرده در آنجا نشسته بود.
اسیر با دستهای آرام آن دختر نگو نبخت را بلند کرد و گفت :
«اشک مریز ! منهم چون تو شکنجه سرنوشت
و رنجهای قلبی را آزموده ام.

نه ! منهم با ناکامی روبرو شدم
عشق منهم یکجانبی بود :
تنها دوست داشتم، تنها رنج می کشیدم،

چون شعله پر دودی

که در میان دشت تهی فراموش شود،
منهم رفته رفته سرد و خاموش گشتم :
اکنون دور از کرانه های امید و آرزو تباه می شوم .
این دشت گور من خواهد بود .

در این جا روی استخوانهای دور افتاده ام

این زنجیرگران وزن، زنگار خواهد خورد .
***
اختران شبانه رو بتاریکی گرائید.

پیکر عظیم کوههای چون برف سفید

در آن دورها، از میان پرده شفافی می درخشید .
پس تو هم لابه وزاری مرا ببخش !
و براندوه و رنج من مخند .
گوئی سر بهم نهاده، چشمها بزیر انداخته

و در خاموشی از یکدیگر وداع می کنند
***
اکنون دیگر اسیر افسرده و ناامید
در کرانه ده به گردش می پرداخت .

پیوسته بآسمان سوزان می نگریست
و روزهای خویش را یکی پس از دیگری سپری می ساخت.

او در انتظار آزادی بسر می برد .
اگر بز کوهی از پس بوته می جهید

و یا اسبی وحشی در تاریکی شب

شتابان باطراف می دوید؛

هیجانی سرا پایش را فرامی گرفت

زنجیرش را به صدا می آورد.

با نا شکیبائی انتظار می کشید

تا سایه قزاقی
که ویران کننده دهکده ها

و نجات دهنده دلیر بردگان نامیده می شود

آرام و دزدانه بسوی او بخزد.

با نومیدی بسیار فریاد می کشید
و این منجی پنداری را فرا می خواند . .

اما گرد او را خاموشی گرفته بود

تنها امواج زمزمه می کرد،

شتابان پیش می رفت و می غرید

حیوانی وحشی وجود انسانی را احساس می کرد.
و در دشت تاریک بسوئی می گریخت .
***
روزی اسیر روسی آواز جنگ آوران را
در کوهها می شنود.
آنها فریاد می کشند: «به یلخ بروید! به یلخ ».
افسارهای فلزی اسبان صدا می کند .
کلاههای نمدین از دور سیاهی می زند،
زره ها در نور خورشید می درخشد .

اسبان زین شده می خروشند .
کف بردهان می آورند،

همگی برای فرار آماده اند.

یکباره این فرزندان وحشى جنگ و ستیز
چون سیلی سهمگین از فراز تپه ها سرازیر می شوند.

به سوی کرانه های کوبان می تازند
و به غارت و چپاول می پردازند .

***
دهکده خاموش شد: سگان پاسبان
کنار کومه ها در آفتاب خوابیده اند.
کودکان سبزه فام و برهنه،
آزادانه با طراف می دوند و هیاهو می کنند.
پیر مردان گردهم نشسته اند.
حلقه های آبی رنگ دوده از چپق آنها بر می خیزد .
خاموش به تصنیف هایی گوش می دهند
که دختران جوان می خوانند.
از شنیدن آواز این دلبران زیبا
دلهای فرتوتشان جوان می گردد
و از شادی و فرح لبریز می شود

آواز چرکس

در رودخانه موجی خروشان می رود .

خاموشی شب چون حجابی بر کوهها گسترده

قزاق خسته سر را

بر نیزه اش تکیه می دهد

و خواب او را می رباید.

قراق! بیدار باش!

چون در خاموشی شب
دشمن از پس رود می آید .

***
قراق بر قایقی سوار است .
توری را بر کف رود می کشد.

قزاق : هشیار باش ؛

مبادا چون کودکان

که روزهای گرم بآب تنی می روند

در رودخانه غرق شوی.

چون دشمن از پس رود می آید
در کرانه رودخانه پر آب

دهکده های حاصلخیز نمایان است
آبشارها با شادمانی زمزمه می کنند.

دختران زیبای خواننده بدوید !
دلبران رعنا بسوی خانه بشتابید !
چون دشمن از پس رود می آید .
دختران آواز می خواندند.

روسی در ساحل نشسته بود .
اندیشه می کرد: چگونه ازین زندان بگریزد ؟
اما زنجیر اسیر گران وزن بود،
ورودخانه ژرف تند رو …
حجاب تاریکی بردشت گسترده شد .
دهکده بخواب رفت .

قله کوهها به تیرگی گرائید،

قرص ماه با نور پریده رنک
بر فراز کلبه های سفید می درخشید .
هلن بر روی آب چرت می زد،

فریاد دیرگاه عقابان

خاموش گشت،
صدای سم اسبان یلخی از دور
آرام و خفه در کوهها می پیچید

***
ناگاه در میان خاموشی شب

صدای پا بگوش اسیر رسید،
و در تاریکی حجابی زر دوز
بدرخشیدن آمد .

با چهره افسرده و رنگ پریده
دختر چرکس بسویش نزدیک می شد .

لبانش در پی سخنان زیبا می گشت،
چشمانش را غبار اندوه پوشیده بود.
گیسوانش بر سینه و شانه ها ریخته،

چون دو مار سیاه در پیچ و تاب بود.
به یک دست دشنه ای داشت
در دست دیگرش اره ای می درخشید .

گوئی دخترک بجنگ اسرار آمیز

و نبرد دلیرانه می رفت

***
دختر کوه ها، به اسیر می نگرد
و می گوید : «بگریز»
«بشتاب ! ساعات شب را از کف مده»
«این دشنه را بگیر! آسوده خاطر باش ».
«رد پایت در تاریکی»
«دیده نخواهد شد».
***
آنگاه با دست لرزان اره را بگرفت ؛
خود را بروی پاهای اسیر خم کرد :
زنجیر آهن بزیر اره ضجه می کشید .
قطرات اشک بر گونه های دخترک می غلتید ؟
زنجیر از هم بگسیخت و با غرش فرو ریخت .

دخترک می گوید: «اکنون آزادی بگریز»!

اما نگاه افسرده و اندوه زای وی
طوفان عشق و هیجان درونش را می نماید .
بادی غران صفیر می کشد .
حجاب دخترک را در هم می پیچد .
روسی نالان می گوید: «آه ! محبوبه ام ! »

«تا ابد، تا دم مرگ من از آن توام»
بیا این کشور شوم را ترک گوئیم!
«تو هم با من بگریز ا…» – «نه  روسی ! نه»
دیگر شیرینی حیات در کامم تلخ شد .
پیشتر شادمان و کامروا بودم
خود را سعادتمند می پنداشتم،
و اما اکنون دیگر دوران شادی سپری شد .
و خوشبختی را از کف دادم،
تو دیگری را دوست می داری
«پس او را جستجو کن ! با اوخوش باش».
«چه سود دارد من با تو بیایم ؟»
«پیوسته با رنج و اندوه همدم باشم» . .
«خدا نگهدار ! امیدوارم که عشق مقدس»
«پیوسته با تو همراه و همدم باشد ! »

«و در برابر محبوبه ات سر افکنده شوم؟»

«خدا نگهدار، امیدوارم که عشق مقدس»

«پیوسته با تو همراه و همدم باشد»

«خدا نگهدار، رنج و شکنجه مرا فراموش کن»
«برای آخرین بار … دستت را بمن ده».
***
دستها را بجانب دخترک در از کرد .

بادلی پرشور او را در آغوش کشید .
بوسه های طولانی جدائی

پیوند عشق را استوار ساخت . . .

افسرده دل دست بهم دادند
و در خاموشی بکرانه رود رفتند .
اکنون دیگر در ژرفای رود خروشان

شنا می کند و امواج کف آلوده

بر فراز سرش می خروشد

به صخره های کرانه دیگر رسید

با دستها به آن چنگ انداخت
و خود را به سنگهای سرد چسبانید . . .

ناگاه امواج بآرامی صدا می کند.
و از دور ناله ای بگوش می رسد. . .
روسی بکرانه خلوت بالا می رود .
به عقب می نگرد، ساحل روبرو روشن است .
امواج کف آلود از دور سفیدی می زند .
اما دخترک چرکس

نه در کرانه رود

و نه بر دامنه کوه نمایان است .
همه جا خاموش است . . تنها صدای ملایم باد
از سواحل خواب آلود بگوش می رسد .
و در روشنائی ماهتاب .

در میان زمزمه آب

گردابی می چرخد و ناپدید می گردد .
روسی همه چیز را دریافت

برای آخرین بار

بر دهکده خلوت و چپرهای کلبه ها

بر دشتی که زمانی رمه ها را در آنجا می چرانید

بر سراشیبی که زنجیر گران وزن را

بروی آن می کشانید،

بر آن نهرها که هنگام نیمروز

در کنار آنها استراحت می کرد و می خوابید

و به آهنگ سرود آزادی
که چرکسها برفراز کوهها می خواندند.

گوش می داد، نظری افکند

***
تاریکی در آسمان رو بکاهش می رفت،
روشنائی روز بردره تاریک گسترده می شد، پ

سپیده دمید . اسیر آزاد شده
در جاده باریک و خلوت پیش می رفت .

ناگاه از میان پرده مه .
سر نیزه های براق بدرخشیدن آمد،

و صدای قزاقهای پاسدار که از فراز تپه ها بهم آواز می دادند،
بگوش رسید . . .

 

[۱] – منبع:  دختر روستائی، اثر آلکساندر پوشکین، ترجمه کاظم انصاری، نشر اندیشه، تهران ۱۳۵۲ ، قطع وزیری جلد مقوایی

با سلفون، ۱۹۷ صفحه، قیمت صد ریال، ص ۱۶۷-۱۹۷

[۲]  – نام این قله به روسی البروس(Elbrus) است و مترجم محترم آن را در متن به صورت «البرز» نوشته بود که اشتباه است و بدینوسیله آن را اصلاح کردم. قله البروس واقع در کوههای قفقاز بزرگ، بلندترین نقطه روسیه و اروپاست. امیراحمدیان

[۳]  – قزاق

لینک کوتاه : https://www.iras.ir/?p=12908
  • نویسنده : دکتر بهرام امیراحمدیان، استاد دانشگاه، عضو موسس و دبیر اولین انجمن دوستی ایران و گرجستان
  • منبع : موسسه مطالعات ایران و اوراسیا (ایراس)
  • 1630 بازدید

برچسب ها

ثبت دیدگاه

انتشار یافته : ۰
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.