تاریخ : دوشنبه, ۱۱ مهر , ۱۴۰۱ 8 ربيع أول 1444 Monday, 3 October , 2022
ادبیات روسیه

انجمن روشنفکران؛ نگاهی مختصر به کتاب برف سیاه از میخائیل بولگاکف

  • ۱۳ تیر ۱۴۰۱ - ۶:۵۹
انجمن روشنفکران؛ نگاهی مختصر به کتاب برف سیاه از میخائیل بولگاکف
ایا شما خود را در طبقه روشن­فکر جامعه قرار می­دهید؟ یا خود را وابسته به گروه خاصی از روشنفکران می­دانید؟ انجمنی؟ تشکلی؟ یا هر فرقه دیگری؟ اگر هستید پس خدا را شکر که در این وادی تنها نیستم.

مرضیه مرادی، دانش‌آموخته ادبیات روسی

اکثریت روشنفکران، قریب به شاید پانزده درصد، از تاریخچه عصر روشنگری اطلاع دارند؛ گروهی هم همچون بنده در این حد میدانند که عصر روشنگری از قرن هجده شروع شده (درست یا غلط؟) و تا کنون به اشکال مختلف وجود داشته است. بنا به تعریف روشن­فکر، که عبارت است از: «کسی که می‌خواهد چشم‌انداز و دریچه‌ای جدید بر روی انسان بگشاید.  به عبارت دیگر، یک متفکر یا اندیشمند، کسی است که در اندیشه انتقادی، اندیشه، پژوهش و اندیشه بشری در خصوص واقعیات جامعه درگیر است و هدفش ارائه راه کارهایی برای رفع و حل مشکلات هنجاری جامعه توسط گفتمان در حوزه عمومی و کسب اقتدار از افکار عمومی می‌باشد»، در ذهنمان کسانی را مجسم می­کنیم که سعی در انجام هدفی دارند تا بوی بهبود ز اوضاع جهان بشنوند.

حال بیایید باهم صادق باشیم، تعاریف مذکور برای زمانی است که داخل گود هستیم اما ایا اگر از بیرون به آن نگاه کنیم باز هم باعث بهبود وضع جهان شده­ایم؟ این اهداف آرمانی به چه نتیجه­ای منجر می­شوند؟ ترقی یا زوال نسل جدید؟ رشد یا عقب ماندگی آنها از جهان و انسان آرمانی؟ باید پذیرفت که این اهداف گاهی خط فکری جدیدی را راه می­اندازند که ممکن است مردم را به بیراهه بکشاند، همانطور که در حالٖ حاضرٖ جامعهٖ خود شاهد آن هستیم!

چند وقتی می­شد که درگیر سوال اول این نوشتار بودم که آیا من در دنیای روشن­فکران جایی دارم یا خیر؟ و تصادفا زمانی که در کتاب­فروشی چرخ می­زدم چشمم به کتاب برف سیاه اثر بولگاکف افتاد، با این فکر که من باید تمام آثار بولگاکف را بخوانم، کتاب را خریدم. به خانه رسیدم، کتاب را ورق زدم تا ببینم چند صفحه می­شود و آن را کی می­توانم تمام کنم؛ یعنی از ابتدا به فکر انتهای آن بودم! سپس قسمت پشت کتاب را خواندم که معمولا چکیده جذابی از موضوع است. در قسمت پشت کتاب آورده شده بود:

″رمان برف سیاه درزمره آثاری قرار می­گیرد که نگاهی انتقادی به جامعه تاتری و هنری مسکو داشته است. مسئله اساسی که بولگاکف در این کتاب به آن می­پردازد همان مساله­ای است که در زمان حیاتش بسیار با آن درگیر بود؛ سانسور در دنیای هنر…

بولگاکف این استیصال و درماندگی را، که برای یک هنرمند در چنین فصایی رخ می­دهد. با دقت و نکته­سنجی در رمان برف سیاه توصیف می­کند و به تصویر می­کشد.

قهرمان رمان برف سیاه گزارشگری به نام مقصودف است که پس از ناکامی در چاپ رمانش و اتفاقات و سرخوردگی­ها در زندگی یکنواخت و کسل­کننده­اش تصمیم به خودکشی می­گیرد. اما ناگهان داستان برای او بگونه­ای دیگر رقم می­خورد…″

با خواندن این قسمت با خودم گفتم چه مسخره! من را با تاتر و مسائل هنری قرن بیست روسیه چکار؟ بعد فکر کردم خواندنش که ضرر ندارد، حداقل اطلاعاتی از آن زمان دستگیرم می­شود، به عبارتی فقط و فقط فضولی­ام گل کرده بود اما هر چه بیشتر می­خواندم بیشتر غرق در احوالات و اتفاقات آن دوران می­شدم؛ دیگر برایم فرقی نمیکند که قرن بیست درروسیه باشد یا قرن بیست و یک در ایران، زیرا امکان رخ دادن چنین چیزهایی در تمام مکان­های جغرافیایی و زمان­ها همواره وجود دارد.

خلاصه­ای که از داستان بنظرم آمد غمگین­تر از پشت جلد کتاب است، شخصیت گمگشته­ای که عاشق هنر و صحنه است، چیزی از زدوبند­ها و قوانین تحمیلی نمی­داند و تنها بفکر کسب درآمدی و لذت بردن از هنر نوشتن است. نوشتنی نو که همه اطرافیان او را مسخره و از او انتقاد می­کردند؛ زیرا به روش قدیمی خو کرده بودند و نوشته­ای متفاوت از عقاید و باورهای خود را قبول نمی­کردند. هنرمندی که از نوشته­های خود لذت می­برد اما دیگر فرهیختگان با قوانین مسخره­شان این لذت را از او سلب می­کنند.

زمانی که مقصودف برای امضای قرارداد می­رود، مکالمه جالبی به این شرح با خود دارد:

″قرارداد را خواندم، اما صادقانه بگویم، چیزی از آن نفهمیدم و نخواستم بفهمم. می­خواستم بگویم:( فقط نمایش مرا روی صحنه بیاورید. دیگر چیزی نمی­خواهم. بگذارید هرروز بیایم اینجا و دو ساعت روی این کاناپه بشینم، عطر شیرین تنباکو را ببویم، صدای زنگ ساعت را بشنوم و در رویا غوطه بخورم.)

خوشبختانه این­ها را با صدای بلند نگفتم.

تا حدی یادم می­آید که قرارداد پر بود از کلمات «من بعد» و «در صورتی که» و هر بند با این کلمات شروع میشد «نویسنده نباید…»″

تنها خواسته او اجرای نمایشش بود اما گروه تاتری آن را با باید­ها و نباید­هایش دربند کشید. در جای جای کتاب، با مقصودف همزاد پنداری کردم، چه زمانی که در مهمانی شرکت می­کند اما خود را وصله ناجور و غریبه آن جمع می­بیند، در دنیای خود غرق شده و تنها می­ماند، از دنیای آنها بیزار و خسته می­شود، از تلاش برای دیگری بودن خسته می­شود و یا زمانی که پی به افکار و نیات بزرگان دنیای تاتر می­برد، یا زمانی که سعی می­کند ظاهری آراسته داشته باشد و سخنانش در مخاطب موثر واقع شود تا بتواند در دل ایوان واسیلیویچ خود را جا کند در حالی که فقط به یک عروسک خیمه شب بازی  تبدیل شده و تلاشش بی ثمر می­ماند.

برف سیاه بیشتر از سانسور و همرنگ جماعت شدن سخن گفته و من از روشنفکری و طبقه روشنفکر جامعه! اما نکته­ای که برایم در این کتاب بسیار بسیار اهمیت داشت احوالات مقصودف بود، استیصال و درماندگی وی در پافشاری برای هنرش، در از بین رفتن شخصیت­های محبوبش، در چگونه گذراندن زندگی در این دنیای جدید و نهایتا اقدام به خودکشی وی که نقطه اوج تحولات درونی اوست. همین نکته نقطه مشترک بین آن زمان و حالای من شد و مرا به قرن بیست­و­یک پرتاب کرد، درگیری­های حال الان ما چگونه است؟ آدمی که می­خواهد در دنیای هنر ظاهر شود با چه سختی­هایی مواجه می­شود؟ آیا کسانی که امروزه در دنیای هنر هستند واقعا روحی هنرمند دارند یا هنر شده راه شهرت و ثروتمند شدن آنها؟ خوشبختانه آن روزها افراد سعی داشتند که تفکراتشان شبیه به دیگری باشند تا در این طبقه جایی داشته باشند اما بدبختانه امروزه تنها با تغییر پوشش، یا بعضی از خود بی خود شدن­ها و یا خواندن کتابی خاص خود را در این گروه جا می­دهند. آدم­هایی که مغزشان تهی و تنها ظاهرشان آراسته است، هرچند که دیگر ظاهرشان هم آراسته نیست، در میان هنرمندان جایی برای خود باز می­کنند بی آنکه ذره­ای بویی از هنر برده باشند. دنیای جدیدی ساختند که در آن نه به زدودن سیاهی­ها بلکه به افزودن آنها فکر می­کنند و جهان را به جایی غیرقابل سکونت تبدیل می­کنند. با اتمام این کتاب مطمئن شدم که من هم در دنیای روشنفکران امروزی جایی ندارم و بهتر است که رخت بربندم از این دیار غریب و عطایش را به لقایش ببخشم!

نویسنده

لینک کوتاه : https://www.iras.ir/?p=5821
  • نویسنده : مرضیه مرادی
  • منبع : روسکی میر

برچسب ها

برچسب ها