#اختصاصی
نویسنده: دیمیتری ترنین، رئیس شورای امور بینالملل روسیه
در حالی که بحث درباره «نظم نوین جهانی» بینشهای مفیدی ارائه کرده است، هنوز برای نتیجهگیری نهایی زود است. بیتردید، دوران تکقطبی پس از جنگ سرد به پایان رسیده و هژمونی جهانی دموکراسی لیبرال آمریکایی نیز دیگر مانند گذشته وجود ندارد. واقعیتی چندمرکزی ــ که اغلب به اشتباه «چندقطبی» نامیده میشود ــ هماکنون شکل گرفته است. با این حال، این وضعیت هنوز از یک نظم بنیادین که بتواند آن را پشتیبانی کند، برخوردار نیست و نظام بینالملل در حال حاضر با رقابت شدید در سطوح مختلف تعریف میشود.
جهان امروز بدون تردید در مرحلهای انتقالی قرار دارد. قدرتهای رقیب برای سازگار شدن با توزیع جدید قدرت جهانی و ایجاد نظمی جایگزین به زمان نیاز دارند. تا زمانی که چنین تعادلی به وجود نیاید، رقابت و کشمکش ادامه خواهد داشت؛ البته به این امید که به یک فاجعه جهانی منجر نشود.
در میان قدرتهای بزرگ کنونی، ایالات متحده و چین دو بازیگر اصلی هستند. با این حال، روابط آنها تفاوت قابل توجهی با رقابت آمریکا و اتحاد جماهیر شوروی در دوران جنگ سرد دارد. همچنین، رقابت چین و آمریکا تأثیر فراگیر و همهجانبهای بر نظام جهانی ندارد که تقابل واشنگتن و مسکو در قرن بیستم داشت. برای درک مسیر شکلگیری نظم جدید، باید راهبردهای چند بازیگر کلیدی، از جمله روسیه، هند و قدرتهای مهم منطقهای را نیز بررسی کرد.
انقلاب جهانی آمریکا
اگرچه ایالات متحده ممکن است از نظر برابری قدرت خرید عقب باشد، اما همچنان قدرت برتر جهان است. نوشتن مرثیهی افول آن زودهنگام است واشنگتن همچنان مزیتهای مادی تعیینکنندهای در حوزه فناوری، مالی و توان نظامی غیرهستهای نسبت به تمام رقبای بالقوه دارد. افزون بر این، در دورهی دوم ریاستجمهوری ترامپ، ایالات متحده وارد یک حالت تهاجمیِ راهبردی شده تا روند فرسایش برتری خود را متوقف کند. هدف ترامپ روشن است: تثبیت قدرتهای آمریکا، بهینهسازی اتحادها و برچیدن محدودیتهای ایدئولوژیک، حقوقی و متعارف که مانع اعمال قدرت ایالات متحده میشوند.
تقویت این پایه نیازمند احیای برتری فناورانهی آمریکا و بازسازی پایهی صنعتی آن، بهویژه در تولیدات دفاعی است. همچنین شامل بازتعریف نیمکرهی غربی بهعنوان حوزهی انحصاری نفوذ آمریکا میشود. یک «ضمیمه ترامپی» بر دکترین مونرو، که ابتدا در پاناما مشخص شد، در ونزوئلا عملیاتی شد، در مورد گرینلند اعمال گردیده، و برای فشار بر کوبا، کلمبیا و نیکاراگوئه مورد استفاده قرار گرفته است. کانادا نیز از این فشارها بینصیب نمانده است. با این حال، تمرکز بر «حوزهی نزدیک» به معنای عقبنشینی از جهان نیست. بلکه به این معناست که آمریکا در حالی که از جهانیزدایی سیاست خارجی خود امتناع میکند، همزمان نیز حاضر نیست حوزههای نفوذ قدرتهای دیگر را به رسمیت بشناسد. در نگاه خود، ایالات متحده همچنان استثنایی است.
بهینهسازی ائتلافها نشاندهندهی فاصله گرفتن از اجماع دوران جنگ سرد است؛ واشنگتن دیگر خدمت به نظم بینالمللی به نام دموکراسی را در راستای منافع خود نمیداند. در عوض، ایالات متحده مصمم است شبکه متحدان خود را به یک دارایی تابع تبدیل کند. با بازنویسی گفتهی جان اف. کندی، پیام ترامپ به اروپاییها و کاناداییها روشن است: «نگاه نکنید که آمریکا چه کاری برای شما میتواند انجام دهد، بلکه آنچه آمریکا میگوید انجام دهید.» این تغییر تاکنون پیامدهایی داشته است: از انتقال بار هزینههای نظامی آغاز شد، به اعمال تعرفه بر شرکا گسترش یافت، و حتی تا فشار بر یک متحد برای واگذاری بزرگترین جزیره جهان به آمریکا پیش رفت.
در نتیجه، اگرچه ناتو بهطور نهادی همچنان وجود دارد، اما اعتبار تضمین امنیتی آمریکا عملاً از بین رفته و گسترش بیشتر آن بیمعنا شده است. اتحادیه اروپا که ابتدا ستون اقتصادی رابطه ترانسآتلانتیک بود اما بعداً به یک رقیب تبدیل شد، حمایت آمریکا را از دست داده است. واشنگتن تمایلی به داشتن «یک شماره تلفن واحد» برای تماس با اروپا ندارد؛ برعکس، اروپای تکهتکه و متشکل از دولتهای ملی، منافع آمریکا را بهتر تأمین میکند. ترامپ نسبت به آنچه افراطهای ایدئولوژیک یا دستورکار اقلیمی اتحادیه اروپا میداند، صبر کمی دارد. در عوض، از قدرتهای اروپایی انتظار دارد داراییهای فناورانهی خود را با آمریکا ادغام کنند، برای تبدیل شدن به سدی در برابر روسیه دوباره تسلیح شوند و در نتیجه نیروهای آمریکا را برای جبهههای اولویتدار آزاد کنند و بهطور کامل از واشنگتن در رقابت اقتصادی و فناورانه با چین حمایت کنند.
در خاورمیانه، منطقهای که دههها توجه آمریکا را به خود مشغول کرده بود، ترامپ با تکیه بر خودکفایی انرژی آمریکا جسورتر شده است. او به دنبال طراحی و مدیریت یک توازن منطقهای میان متحدان آمریکا اسرائیل، ترکیه و کشورهای عربی است. توافق ابراهیم چارچوبی برای این هدف ارائه میدهد و ترتیبات مربوط به غزه با هدف مهار مسئله فلسطین طراحی شده است. البته متغیرهای حلنشده همچنان باقیاند: حماس تضعیف شده اما نابود نشده، حزبالله آسیب دیده اما کاملاً از کار نیفتاده و ایران همچنان پابرجاست. ترامپ اقدامی انجام داد که هیچ رئیسجمهور پیشین جرأت آن را نداشت، حمله به برنامه هستهای ایران اما با وجود ادعاهای آمریکا و اسرائیل درباره موفقیت، این مسئله هنوز بهطور کامل بسته نشده است.
با وجود ستایشهای ترامپ از رهبران قدرتمندی مانند شی جینپینگ و ولادیمیر پوتین، او چین و روسیه را بهوضوح رقیب میداند. درباره چین، هدف اصلی جلوگیری از چالش اقتصادی و فناورانهی پکن است که میتواند جایگاه آمریکا را بهعنوان قدرت هژمون جهانی تهدید کند. در این راستا، ترامپ آماده است متحدان اروپایی و آسیایی را وادار کند داراییهای حیاتی خود را با آمریکا به اشتراک بگذارند و برای فشار بر چین در سراسر جهان از قطب شمال تا آفریقا و از آمریکای جنوبی تا آسیای جنوب شرقی همسو شوند. همزمان، او در پی تقویت «زنجیرهی اول جزایر» در غرب اقیانوس آرام است که ژاپن، کره جنوبی، تایوان و فیلیپین را به هم پیوند میدهد.
در حال حاضر، آمریکا در دوران ترامپ به دنبال تقابل مستقیم با چین چه به صورت اقتصادی و چه نظامی نیست. واشنگتن به زمان نیاز دارد تا پایه داخلی و ساختار ائتلافی خود را بازسازی کند. بنابراین، به یک آتشبس موقت رضایت داده است. با این حال، توافق میان ترامپ و شی در بوسان شکننده است؛ هر دو طرف آن را نه یک توافق پایدار، بلکه یک وقفه راهبردی میدانند.
در مورد روسیه، به نظر میرسد راهبرد ترامپ نوعی واگذاری مسئولیت باشد: فشار آوردن به اروپا برای قرار گرفتن در خط مقدم مهار مسکو. این امر به ایالات متحده اجازه میدهد خطر تشدید مستقیم هستهای را کاهش داده و منابع خود را به سمت چین منتقل کند. اروپایی که در وضعیت تقابل با روسیه قرار گیرد، همزمان دو هدف آمریکا را تأمین میکند: تضعیف یک رقیب اقتصادی بزرگ (اتحادیه اروپا) و یک رقیب ژئوپولیتیکی تاریخی (روسیه). اگرچه دولت ترامپ روسیه را تهدیدی همتراز نمیداند، اما در پی تضعیف نزدیکی راهبردی چین و روسیه است. این رویکرد با الگوی کلیترِ مختل کردن هرگونه ائتلاف چندجانبهای هماهنگ است که بتواند برتری آمریکا را بهویژه چارچوبهایی مانند بریکس به چالش بکشد.
جاهطلبیهای جهانی چین
چین بهعنوان اصلیترین رقیب ایالات متحده شناخته میشود. صعود سریع آن از اواخر دهه ۱۹۷۰، عامل اصلی افول نظم جهانی تحت سلطه غرب بوده است. پکن تلاش میکند در این نظم چندقطبیِ در حال شکلگیری، جایگاهی مرکزی به دست آورد و در این مسیر از وزن اقتصادی و جمعیتی خود، جایگاهش بهعنوان یک «دولت-تمدن» با تداوم تاریخی بدون وقفه، و اعتمادش به ارزشها و الگوی سازمانی خاص خود بهره میگیرد. چین با این باور که زمان به نفع اوست، انتظار دارد بهتدریج و بهصورت مسالمتآمیز به این جایگاه برسد. اگرچه بهطور رسمی کمونیستی است، اما در عمل در قبال ساختار نظم بینالمللی، بازیگری محافظهکار است نه انقلابی.
در نتیجه، بزرگترین اقتصاد جهان بیشتر یک قدرت ژئواکونومیک و فناورانه است تا یک قدرت ژئوپولیتیک. با وجود افزایش فعالیتهای بینالمللی، چین همچنان ثبات داخلی را بر درگیریهای خارجی ترجیح میدهد. در صحنه جهانی، خود را بهعنوان قدرتی اصلاحطلب معرفی میکند که بهدنبال تغییر، نه سرنگونی نظام موجود است. پکن همچنان منافع بزرگی در حفظ ساختار نظم پس از جنگ سرد دارد؛ نظمی که طی سه دهه گذشته از آن بهره فراوان برده است. بر همین اساس، رئیسجمهور شی مجموعهای از ابتکارات حکمرانی جهانی را مطرح کرده تا بقای بقایای جهانیسازی را حفظ کرده و آن را به نفع چین بازآرایی کند.
پکن خود را رهبر یک بلوک ضدغربی رسمی نمیداند. در قبال جنگ اوکراین، سیاست «بیطرفی» را حفظ کرده، هرچند گرایشهای راهبردی آن به روسیه آشکار است. چین در برابر حملات مشترک آمریکا و اسرائیل به ایران، و همچنین در برابر اقدام آمریکا در بازداشت رئیسجمهور ونزوئلا که ضربهای جدی به منافع اقتصادی چین در آمریکای لاتین بود واکنشی محتاطانه نشان داده است. اگرچه چین در برابر تعرفههای ترامپ با توقف صادرات عناصر خاکی کمیاب واکنش نشان داد، اما تمایل اندکی برای تشدید تنش بیشتر از خود نشان داده است.
با این حال، رهبری چین درگیری راهبردی با ایالات متحده را اجتنابناپذیر میداند و خود را برای آن آماده میکند. چین بهطور تهاجمی در حال گسترش توان نظامی خود در حوزههای هستهای و متعارف است. به نظر میرسد این کشور در مسیر دستیابی به نوعی برابری نسبی در توان هستهای راهبردی با ایالات متحده (و بهطور ضمنی روسیه) قرار دارد. رژه «روز پیروزی» در سپتامبر ۲۰۲۵، که یادآور شکست ژاپن نظامیگرا بود، عمداً برای نمایش این قدرت روبهرشد نظامی برگزار شد.
در عرصه دیپلماسی، چین روابط خود را با روسیه (تنها شریک بزرگقدرتیاش) عمیقتر کرده است. این رابطه نه یک اتحاد کلاسیک است و نه یک بلوک رسمی، بلکه نوعی همسویی راهبردی مبتنی بر منافع مشترک و دیدگاههای نزدیک است. در حالی که سیاست خارجی و امنیتی چین جهانیتر شده، کانون اصلی آن همچنان پیرامون نزدیکش است: تایوان و دریای چین جنوبی که آنها را قلمرو حاکمیتی خود میداند و همچنین آسیای شمالشرقی، جنوبشرقی و آسیای مرکزی. اگرچه چین درباره مسائل جهانی اظهارنظر میکند، اما تمایل کمی دارد که درگیر بحرانهای مناطق دوردست مانند ونزوئلا یا ایران شود.
چرخش اوراسیایی روسیه
روسیه، که چهارمین اقتصاد بزرگ جهان بر اساس برابری قدرت خرید (PPP) است، پس از فروپاشی اتحاد شوروی و دوره گذار پرآشوب، دوباره بهعنوان یک قدرت بزرگ ظاهر شده است. از زمان آغاز عملیات نظامی در اوکراین در سال ۲۰۲۲، این کشور دستخوش تحول عمیق داخلی شده است، فرآیندی که با بیش از ۳۰ هزار تحریم از سوی آمریکا، اروپا، ژاپن و دیگر کشورهای همسو با غرب شتاب گرفته است. در واکنش به این فشار اقتصادی بیسابقه، روسیه انعطافپذیری و سازگاری قابلتوجهی نشان داده که بسیاری از ناظران را غافلگیر کرده است.
بازپسگیری «حاکمیت کامل» از غرب تحت رهبری آمریکا، از سوی کرملین بهعنوان دستاورد اصلی سالهای اخیر معرفی میشود. پیامد ژئوپولیتیک این گسست بنیادی است. چشمانداز «اروپا از لیسبون تا ولادیوستوک» به تاریخ پیوسته است. در حالی که پایتختهای اروپایی تلاش کردهاند روسیه را منزوی کنند، مسکو خود را بهعنوان یک «دولت-تمدن» مستقل بازتعریف کرده و عملاً به سه قرن جهتگیری اروپایی خود پایان داده است. در نتیجه، محورهای ژئواکونومیک و ژئوپولیتیک روسیه بهطور چشمگیری به سمت شرق و جنوب چرخش یافته و گفتمان فزایندهای درباره انتقال مرکز ثقل کشور به سیبری شکل گرفته است.
روسیه که درگیر تقابل با غرب و جنگ نیابتی در اوکراین است، تعامل خود را با آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین، موسوم به «اکثریت جهانی» افزایش داده است. این کشور به شرکای راهبردی چین و هند و همچنین روابط عملگرایانه با ترکیه و کشورهای خلیج فارس تکیه دارد. همزمان، روسیه در تلاش است نهادهای چندجانبه غیرغربی مانند بریکس و سازمان همکاری شانگهای را تقویت کند. مسکو به جای تمرکز بر معماری امنیتی اروپا، اکنون بهدنبال شکلدهی یک چارچوب امنیتی اوراسیایی با محوریت بازیگران آسیایی است.
روسیه با کنار گذاشتن پارادایم لیبرال دهه ۱۹۹۰، به ارزشهای سنتی مبتنی بر ارتدوکس، اسلام و دیگر ادیان تاریخی کشور روی آورده است. در داخل سنتگرا، اما در خارج یک قدرت تجدیدنظرطلب است: منتقد صریح جهانشمولی لیبرال و هژمونی آمریکا، و حامی دولتهایی که در برابر فشار غرب مقاومت میکنند.
در حالی که روسیه درگیر جنگی فرسایشی در اوکراین است، توان نظامی و صنایع دفاعی خود را بازسازی میکند. رهبری کشور رویکردی بسیجگونه اتخاذ کرده و خود را برای یک تقابل بلندمدت آماده میداند. تقابل با اروپا احتمالاً سالها ادامه خواهد داشت. با این حال، روسیه با چالشهای ساختاری جدی روبهروست: رشد اقتصادی پایین، میراث صنعتیزدایی پساشوروی، و بحران جمعیتی رو به تشدید.
مسیرهای متفاوت در جهان چندمرکزی
هند، پرجمعیتترین کشور جهان و سومین اقتصاد بزرگ، بهسرعت در حال تبدیل شدن به یک قدرت جهانی است. مشابه چین، هدف راهبردی آن بازسازی جایگاه تاریخیاش در سلسلهمراتب جهانی به نظر میرسد. دهلی نو در حال حاضر موازنه پیچیدهای را حفظ میکند: جذب سرمایه و فناوری از آمریکا؛ مدیریت رابطه پیچیده با چین که هم رقیب است، هم شریک اقتصادی، و هم همسایه درگیر اختلاف مرزی؛ و حفظ روابط با روسیه بهعنوان متحد تاریخی و تأمینکننده سنتی تسلیحات.
هند عضو فعال «کواد» (به همراه آمریکا، استرالیا و ژاپن) است و همزمان در بریکس و سازمان همکاری شانگهای نیز حضور دارد. هند به جای عدمتعهد سنتی، سیاست «چندهمسویی فعال» را دنبال میکند و با قدرتهایی تعامل دارد که خود در رقابت با یکدیگرند. اولویت اصلی هند همچنان توسعه داخلی یعنی رشد اقتصادی، ارتقای اجتماعی و پیشرفت فناوری است.
در مجموع، هند در حال تبدیل شدن به یکی از چهار ستون اصلی نظم قدرت قرن بیستویکم در کنار آمریکا، چین و روسیه است. نفوذ ژئوپولیتیک آن با رشد سریع اقتصادیاش افزایش یافته و انتظار میرود در آینده نقش مهمی در اقیانوس هند، خاورمیانه، شرق آفریقا و جنوبشرقی آسیا ایفا کند. با این حال، چالشهای اصلی هند در پیرامون نزدیک خود قرار دارد: روابط با پاکستان، کشوری هستهای که همچنان پرتنش است، و روابط با بنگلادش نیز دچار تنش شده است. با وجود این، هند با تکیه بر جاهطلبی نخبگان خود، در مسیر تثبیت جایگاهش در میان قدرتهای برتر جهان قرار دارد.
اروپا که یکی از اصلیترین برندگان نظم پس از جنگ سرد بود، اکنون به یکی از قربانیان اصلی بازآرایی دشوار غرب تبدیل شده است. مشکلات این قاره هم ریشه داخلی از فشارهای مهاجرت گرفته تا هزینههای گذار سبز و بوروکراسی سنگین و هم ریشه خارجی دارد.
ایالات متحده اکنون در همه حوزهها از ایدئولوژی و اقتصاد گرفته تا سیاست داخلی و راهبرد کلان با اروپا رقابت میکند. در نزدیکی مرزهای خود، اشتباهات راهبردی اروپا در قبال روسیه بهویژه در اوکراین به بحرانهای امنیتی و اقتصادی منجر شده است. اروپا با کمبود رهبری، فقدان چشمانداز راهبردی و فلج تصمیمگیری روبهروست و نفوذ جهانیاش بهسرعت در حال کاهش است.
در مقابل، ژاپن پنجمین اقتصاد بزرگ جهان، هویت راهبردی منسجمتری حفظ کرده است. این کشور پس از جنگ جهانی دوم در چارچوب امنیتی آمریکا عمل کرده، اما همزمان توان نظامی داخلی خود را تقویت کرده است. ژاپن بهتدریج محدودیتهای قانون اساسی خود در استفاده از نیرو را بازتعریف کرده و حتی از نظر فنی توان توسعه سلاح هستهای مستقل را دارد. ژاپن در حال آمادهسازی خود برای تقابل احتمالی با چین است، اما با توجه به جغرافیا و جمعیت، میداند که نمیتواند جنگی طولانی و شدید را با این همسایه بزرگ تحمل کند. بنابراین، مسیر بلندمدت آن احتمالاً کاهش تدریجی وابستگی به آمریکا و در عین حال جلوگیری از قرار گرفتن در حوزه نفوذ چین است. راهبرد ژاپن بر حفظ حاکمیت از طریق قدرت ملی و شبکه متنوعی از روابط با قدرتهای بزرگ استوار است.
ظهور نظمهای منطقهای
فراتر از قدرتهای بزرگ، مجموعهای از کشورها در حال افزایش نقش بینالمللی خود بهعنوان محورهای منطقهای هستند. ترکیه تحت رهبری اردوغان تلاش میکند میراث ژئوپولیتیک امپراتوری عثمانی را احیا کند و همزمان حوزه نفوذ ترکمحور ایجاد نماید. این سیاست در مداخلات آن در عراق، سوریه، لیبی و غزه دیده میشود و در پیوندهای عمیق با آذربایجان و حضور فزاینده در آسیای مرکزی نیز مشهود است.
اسرائیل با حمایت قوی آمریکا در حال بازطراحی خاورمیانه است: ایجاد مناطق حائل امنیتی، تلاش برای خنثیسازی تهدید ایران، و عادیسازی روابط با کشورهای عربی.
عربستان سعودی به قدرت غالب جهان عرب تبدیل شده و تا حدی جایگزین رهبری تاریخی مصر شده است. این کشور علاوه بر نقش دینی و اقتصادی، از ذخایر مالی عظیم خود برای افزایش نفوذ سیاسی و حتی نظامی استفاده میکند. احتمال اتحاد نظامی با پاکستان هستهای میتواند معادلات منطقه را بهطور اساسی تغییر دهد.
ایران نیز با وجود تحولات داخلی و خارجی، یک قدرت پایدار باقی خواهد ماند. صرفنظر از روابطش با آمریکا، اسرائیل یا عربستان، ایران همچنان بازیگری کلیدی در این رقابت منطقهای خواهد بود. با کاهش هژمونی آمریکا در خاورمیانه، رقابت میان ایران، ترکیه، اسرائیل و عربستان برای شکلدهی به توازن منطقهای تشدید خواهد شد.
خاورمیانه تنها نمونهای از پدیدهای گستردهتر است: شکلگیری نظمهای منطقهای جدید. از برزیل و آرژانتین تا اندونزی و ویتنام، و از آفریقای جنوبی تا نیجریه، قدرتهای نوظهور در حال ایجاد نظمهای منطقهای خود هستند. این روند نهتنها ژئوپولیتیک، بلکه حوزههایی مانند هوش مصنوعی، انرژی، مالیه و منابع آب را نیز در بر میگیرد.
این فرآیند پرآشوب خواهد بود. همه کشورها قادر یا مایل به پیروی از منطق «قدرت = حق» نخواهند بود، اما در هر صورت، حقوق بینالملل و نهادهای چندجانبه تضعیف خواهند شد. سازمان ملل بیشتر بهعنوان محلی برای گفتوگو، نه تصمیمگیری باقی خواهد ماند. سازمان ملل محصول نظم پس از جنگ جهانی دوم بود. بحران کنونی جهان، نسخه مشابه همان تحول تاریخی اما با تلفات انسانی کمتر است. تنها پس از عبور از این دوره و رسیدن به یک موازنه جدید است که نهادهای تازه یا اصلاحشده برای اداره جهان شکل خواهند گرفت. در سال ۲۰۲۶، این افق هنوز دور است.








