#اختصاصی
نویسنده: سرگئی آ. کاراگانوف، رئیس افتخاری شورای سیاست خارجی و دفاعی فدراسیون روسیه
رویدادهای کنونی همپوشان، متناقض و گیجکننده است و درک آنچه واقعا در حال وقوع است را دشوار میکند. در این مقاله، تلاش میکنم و برداشت خود را از تاریخ معاصر ارائه میدهم؛ برداشتی که بر تجربه و دانشی استوار است که طی ۳۵ سال گذشته به من کمک کرده تا از اشتباهات جدی در ارزیابیها و پیشبینیها پرهیز کنم. این ارزیابیها گاهی اندکی دیرتر از موعد مطرح شدهاند، اما در بسیاری موارد سالها یا حتی دههها جلوتر از جامعه کارشناسی بودهاند.
به گمان من، یک جنگ جهانی جدید هماکنون بهطور کامل در جریان است. ریشههای آن به سال ۱۹۱۷ بازمیگردد؛ زمانی که روسیه شوروی از نظام سرمایهداری خارج شد. این کشور ابتدا هدف مداخلهگران خارجی قرار گرفت و سپس با آلمان فاشیستی و تقریباً تمام اروپا روبهرو شد، اما شکست نخورد. دور دوم این رویارویی در دهه ۱۹۵۰ آغاز شد؛ زمانی که مردم شوروی، با وجود سختیهای عظیم، بمب اتمی ساختند تا حاکمیت و امنیت خود را تضمین کنند و به برابری هستهای دست یابند. بیآنکه در آن زمان خود آگاه باشند، آنان برتری نظامی اروپا و غرب را از میان بردند؛ همان برتریای که پایه استعمار و سلطه ایدئولوژیک غرب بود و طی پنج قرن به آن اجازه داده بود سایر نقاط جهان را غارت کرده و تمدنهایی را که زمانی پیشرفتهترین تمدنهای جهان بودند، سرکوب کند.
از اواسط دهه ۱۹۵۰ به بعد، غرب یکی پس از دیگری با شکستهای نظامی مواجه شد. بشریت وارد مسیر رهایی ملی شد و ملتها شروع به ملیکردن منابعی کردند که پیشتر توسط کشورهای غربی و شرکتهایشان تصاحب شده بود. توازن قدرت جهانی به تدریج به سود کشورهای غیرغربی تغییر کرد.
در همان زمان، تناقضهای نظم جهانی نیز عمیقتر شد. نابرابری به سرعت افزایش یافت. نسلهای جدید غربی دریافتند که نسبت به نسلهای پیشین خود زندگی دشوارتری خواهند داشت؛ از جمله به این دلیل که توانایی کشورهایشان برای بهرهکشی و غارت سایر نقاط جهان کاهش یافته بود.
در دهههای ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰، فضای غالب در غرب نوعی یأس و سرخوردگی بود. غرب برای بقا تلاش کرد متحد شود. در اواسط دهه ۱۹۷۰، کمیسیون سهجانبه آمریکا، اروپا و ژاپن تأسیس شد. دولت ریگان برای بازگرداندن برتری غرب، هزینههای نظامی را افزایش داد و افسانه «جنگ ستارگان» را به راه انداخت. آمریکاییها برای نشان دادن اینکه هنوز قادر به پیروزی هستند، به کشور کوچک و بیدفاع گرانادا حمله کردند، اما نتوانستند کسی را متقاعد کنند.
سپس بخت با غرب یار شد. اتحاد جماهیر شوروی زیر فشار فرسایش ایدئولوژیک، ناکارآمدی کشاورزی سوسیالیستی، کمبود دائمی مواد غذایی و مایحتاج ضروری، هزینههای سرسامآور دفاعی، ارتشی عظیم اما ناکارآمد، یارانههای سنگین به کشورهای متحد و نیز اشتباهات و تردیدهای گورباچف فروپاشید.
نظام سرمایهداری جهانی که در بحران به سر میبرد، ناگهان از انرژی تازهای برخوردار شد: میلیونها مصرفکننده گرسنه و نیروی کار ارزان وارد آن شدند. گویی تاریخ به عقب بازگشته بود، اما این سرخوشی دوام چندانی نداشت. غرب که از پیروزی خود سرمست شده بود، چندین اشتباه ژئوپلیتیکی بزرگ مرتکب شد و در همین حال روسیه نیز، عمدتاً از طریق بازسازی قدرت نظامی خود، دوباره احیا شد.
تقابل نیز شدت گرفت. اوباما سیاست «اول آمریکا» را برای احیای قدرت ایالات متحده اعلام کرد. دولت او هزینههای نظامی و تبلیغات ضدروسی را افزایش داد. روسیه تلاش کرد با بازگرداندن کریمه، این تلاش تازه برای انتقامگیری ژئوپلیتیکی را متوقف کند و در همان زمان موجی از هیستری واقعی آغاز شد. اما مسکو این موفقیت را پیگیری نکرد، زیرا هنوز امیدوار بود به توافق برسد. این کشور درگیر روند مینسک شد و نتوانست ببیند که چگونه ارتش و جامعه اوکراین برای جنگ با روسیه آماده میشوند. سپس موجهای جدید تحریمها آغاز شد و در دوره نخست ریاستجمهوری ترامپ، جنگ اقتصادی علیه روسیه به راه افتاد. روسیه که دشمنی آشنا به شمار میرفت، به هدف اصلی این تلاش برای انتقامگیری تبدیل شد. با این حال، طرفداران ترامپ وانمود میکردند که اگر روسیه از چین فاصله بگیرد، حاضر به مذاکره هستند. سپس همهگیری کووید-۱۹ رخ داد؛ پدیدهای که احتمالاً بهعنوان ابزاری برای جنگ جدید طراحی شده بود، اما در نهایت خود غرب را نیز هدف قرار داد.
ما در پاسخ به تهاجم غرب دچار تردید شدیم. هنگامی که سرانجام در سال ۲۰۲۲ واکنش نشان دادیم، چندین اشتباه مرتکب شدیم. ما تمایل غرب برای نابودی روسیه را دستکم گرفتیم؛ تلاشی که از نگاه نویسنده ریشه در ترس غرب از شکست تاریخی خود داشت. همچنین آمادگی رژیم اوکراین برای جنگ و میزان شستوشوی مغزی جامعه اوکراین را دستکم گرفتیم. هنوز امیدوار بودیم که اوکراینیها «مردم خود ما» باشند، در حالی که چنین افرادی در غرب رود دنیپر اندک بودند و با گذر زمان کمتر نیز شدند. اشتباه بزرگتر این بود که با رژیم کییف وارد جنگ شدیم، بیآنکه بپذیریم دشمن و تهدید اصلی روسیه، غرب جمعی است؛ بهویژه نخبگان اروپایی که میخواستند ناکامیهای خود را پنهان کنند و شکستهای قرن بیستم، بهخصوص شکست هیتلر را تلافی نمایند؛ هیتلری که اکثریت قریب به اتفاق اروپاییها زیر پرچم او راهپیمایی کرده بودند. با این حال، مهمترین اشتباه ما این بود که تنها بخشی از مهمترین سلاح خود، یعنی بازدارندگی هستهای را به کار گرفتیم؛ همان سلاحی که برای دستیابی به آن، مردم ما در دهههای ۱۹۴۰ و ۱۹۵۰ بهای سنگینی از جمله سوءتغذیه و حتی قحطی پرداختند.
آمریکاییها مدتها برای شعلهور کردن این جنگ تلاش کرده بودند، بهویژه از اوایل دهه ۲۰۰۰ که اوکراین را بهعنوان نوک نیزه خود پرورش میدادند. در نهایت، ما وارد جنگی شدیم که «عملیات نظامی ویژه» نام گرفت؛ جنگی که عملاً قواعد آن را همانگونه که بر ما تحمیل شده بود پذیرفتیم: جنگی فرسایشی علیه دشمنی که از نظر اقتصادی و جمعیتی برتر است. این نبرد به جنگی سنگری با فناوری قرن بیستویکم تبدیل شد.
با این حال، در سالهای ۲۰۲۳ و ۲۰۲۴، ما بازدارندگی هستهای خود را تقویت کردیم؛ با روشن ساختن اینکه ساختار و استقرار نیروهای هستهای را تقویت کردهایم و همچنین دکترین هستهای خود را بهروز کردهایم. ایالات متحده هرگز قصد نداشت برای اروپا بجنگد، بهویژه اگر خطر تشدید هستهای و تهدید خاک آمریکا وجود داشت. از این رو، حتی در دوران بایدن نیز شروع به عقبنشینی کرد تا از رویارویی مستقیم جلوگیری کند، در حالی که همچنان از جنگ سود میبرد و هزینههای آن را بر دوش اروپاییها میگذاشت. ترامپ نیز، با وجود درخواستهای ظاهری خود برای صلح، عملاً همین سیاست را دنبال کرده و همزمان از جنگ سود برده و از تقابل مستقیم با روسیه پرهیز کرده است.
این جنگ تاکنون آشکارا در دو جبهه جریان داشته است. آمریکاییها ابتدا جنگی را در اروپا برانگیختند و سپس، همانگونه که قابل پیشبینی بود، جنگ در خاورمیانه را این بار با بهانه نابودی توان هستهای ایران شعلهور کردند. دیگر سخنی از گسترش «دموکراسی» در میان نیست. منطق این اقدامات کاملاً روشن است: گسترش درگیری خاورمیانه به جنوب و جنوبشرقی آسیا و همچنین شمال آفریقا. اختلال قابل پیشبینی و برنامهریزیشده در تأمین سوخت و کودهای شیمیایی، ناگزیر به کاهش تولید مواد غذایی خواهد انجامید. مناطق دیگر نیز بیثبات خواهند شد. در همین حال، آمریکا در حال پاکسازی «حیاط خلوت» خود است؛ از کودتا در ونزوئلا گرفته تا محاصره کوبا.
اگرچه ممکن است با جنبههایی از شخصیت انسانی ترامپ همدلی داشته باشیم، اما او نسبت به هنجارهای بینالمللی بیاعتناست. برخی هنوز امیدوارند که بتوان «مذاکره» کرد، اما با چه کسی؟ با او؟ یا با جانشینانش؟ (هرچند گفتوگو با یک قدرت بزرگ هستهای واقعاً ضروری است.)
علاوه بر میل به انتقامگیری، دلایل عمیقتری نیز برای جنگ جهانی در حال شکلگیری وجود دارد. یکی از آنها فرسودگی سرمایهداری مدرن جهانی ــ که اکنون دیجیتالی شده است ــ و از دست رفتن بنیانهای اخلاقی آن است.
این نظام به مصرف فزاینده و بیپایان وابسته است؛ مصرفی که پایههای زندگی انسانی را تضعیف میکند و موجب آلودگی محیط زیست و تغییرات اقلیمی میشود. مصرفگرایی افسارگسیخته که با تأکید بر لیبرالیسم و فردگرایی تشدید شده است، بهطور فزایندهای به تهدیدی برای انسانها بهعنوان موجوداتی اندیشمند تبدیل میشود؛ موجوداتی که خود را آفریدهشده از جانب خداوند میدانند و میکوشند در خدمت دیگران باشند. تاکنون پاسخ روشنی برای این دو تهدید پیدا نشده است؛ یا شاید کسی تمایلی به یافتن چنین پاسخی ندارد. نبود این پاسخها عمیقترین علت بحران نظام جهانی معاصر است.
واشنگتن همچنان به هدف راهبردی دیرینه خود پایبند است: جلوگیری از احیای «اوراسیای بزرگ»، بهویژه اکنون که این پروژه میتواند تحت رهبری روسیه و چین شکل بگیرد (و نه صرفاً روسیه تزاری یا شوروی، آنگونه که آنگلوساکسونها در گذشته از آن هراس داشتند). هدف این است که ابتدا اروپا و خاورمیانه بیثبات شوند، سپس دیگر مناطق اوراسیا و آفریقا، و در نهایت ــ اگر شانس یار باشد یا ما دچار ضعف و اشتباه شویم ــ روسیه نابود گردد تا پس از آن بتوان با چین نیز مقابله کرد و بار دیگر «اکثریت جهانی» را تحت سلطه درآورد.
ایالات متحده دیگر هیچ تظاهری به نزاکت، قانونمداری، نظم یا احترام به حقوق بینالملل ندارد. رهبران کشورهایی را که در برابرش مقاومت میکنند دستگیر یا ترور میکند و از تجاوزگری و حتی نسلکشیهایی که توسط دولتهای وابسته به آن انجام میشود حمایت میکند. کافی است به آنچه بر سر فلسطینیان در غزه آمده است نگاه کنیم.
آمریکا که با مقاومت جدی روبهرو نشده، بدون هیچ محدودیتی آتش یک جنگ جهانی را شعلهور کرده است؛ هرچند راههای خروج را نیز باز گذاشته است. در حالی که از «روح آنکوریج» سخن میگوید، در عمل میخواهد رویارویی در اروپا را طولانیتر کند، روسیه را بیش از پیش فرسوده سازد و مسیرهای تأمین و تجارت چین را قطع کند. راهبرد و سیاست آمریکا منزجر کننده است و ممکن است به یک فاجعه جهانی منجر شود. این کشور اکنون با افزایش بودجه نظامی عظیم خود به میزان حدود ۵۰ درصد ــ افزایشی بیسابقه از زمان جنگ جهانی دوم ــ میکوشد برتری نظامی خود را دوباره به دست آورد.
سیاست ترامپ، با وجود همه پیچوخمها و تناقضهای ظاهری، در منطق درونی خود نوعی عقلانیت دارد. این سیاست تا زمانی که آمریکاییها با مقاومت جدی روبهرو نشوند، بسیار خطرناک باقی خواهد ماند. روسیه تاکنون از چنین مقاومتی خودداری کرده و حتی وانمود کرده که خواهان مذاکره است. یا شاید واقعاً چنین قصدی داشته است؟ با توجه به مسیر کلی سیاست آمریکا و وضعیت داخلی آن کشور، هرگونه امید به توافق، مضحک یا حتی بدتر از آن است. قرار است با چه کسی مذاکره کنیم و درباره چه چیزی؟ چگونه کشوری که علیه ما جنگ اقتصادی به راه انداخته است میتواند به توسعه اقتصادی روسیه کمک کند؟
«عملیات نظامی ویژه» بسیاری از خائنان را از کشور بیرون راند و موقعیت نیروهای وابسته به منافع خارجی و حامیان آنها را تضعیف کرد. اما ما هنوز ماهیت واقعی این مبارزه را بهدرستی درک نکردهایم. مسئله صرفاً تصرف شهرهایی در اوکراین نیست، بلکه این است که چه کسی در نبرد تاریخی پیروز خواهد شد: غرب، یا ما و اکثریت جهانی؟ یا اینکه تمدن انسانی مدرن ــ که هرچند پیشرفته است اما ناقص و در برخی نقاط، بهویژه در غرب، رو به انحطاط میرود ــ در آتش یک جنگ هستهای تمامعیار نابود خواهد شد؟
در مورد بیشتر اروپاییها، وضعیت سادهتر و در عین حال بدتر است. نخبگان آنها از نظر اخلاقی و فکری دچار انحطاط شدهاند و تقریباً همه جنبههای مثبت میراث اروپا را کنار گذاشتهاند. این نخبگان که در همه عرصهها شکست خوردهاند، به هیستری جنگی روی آورده، برای خود دشمنی مصنوعی ساختهاند و حتی در حال آمادهسازی برای جنگ هستند.
میتوان تلاش آنها برای ایجاد یک «رایش اروپایی» نظامیشده را به تمسخر گرفت؛ همان ایدهای که ستاد کل آلمان در آغاز قرن بیستم و سپس نازیها در دهههای ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ دنبال میکردند. احتمالاً موفق نخواهند شد. با این حال، آنها منابع مالی فراوان و جمعیت بزرگی در اختیار دارند؛ از جمله مهاجران، اروپاییهای شرقی فقیر و پناهجویان اوکراینی. از این رو، این «گله کفتارهای اروپایی» خطرناک است و هر روز خطرناکتر میشود.
نخبگان کنونی اروپا، این قاره را به نقش تاریخی و ناخوشایند اما آشنای خود بازمیگردانند: سرچشمه بسیاری از تاریکترین پدیدههای تاریخ بشر؛ از جنگهای بیپایان (از جمله دو جنگ جهانی که در فاصله یک نسل رخ دادند) گرفته تا استعمار، نژادپرستی، نسلکشیهای پیاپی و ایدئولوژیهای ضدانسانی.
این «نخبگان» باید سرنگون شوند؛ اگر ممکن باشد، بدون آسیب رساندن به بیگناهان. اما همین «بیگناهان» روزگاری هیتلر، موسولینی و امثال آنها را برگزیدند و امروز نیز از افرادی در بروکسل و برلین پیروی میکنند که قاره را به سوی جنگی بزرگ و نوعی خودکشی جمعی سوق میدهند. این حرکت به سوی پرتگاه، دیگران را نیز با خود خواهد کشید و اگر رویکرد خود را نسبت به جنگی که غرب بر ما و بر جهان تحمیل کرده تغییر ندهیم، ما را نیز در بر خواهد گرفت.
افول غرب نباید به نابودی تمدن انسانی یا حتی نابودی کشور ما منجر شود. باید از گسترش توان نظامی متعارف و هستهای اروپا جلوگیری شود. افرادی مانند مکرون باید خلع سلاح شوند. هنگامی که او از آمادگی برای گسترش «بازدارندگی گسترده» و ارائه تضمینهای هستهای به سایر کشورها سخن میگوید، مردم فرانسه باید بدانند که او آشکارا دروغ میگوید. از اواسط دهه ۱۹۵۰، حتی آمریکا نیز هرگز واقعاً قصد نداشت به خاطر اروپا وارد یک جنگ هستهای تلافیجویانه شود. و اگر مکرون دروغ نمیگوید، مردم فرانسه باید سنت انقلابی خود را به یاد آورند و او را بهعنوان فردی که حاضر است پاریس یا لیون را فدای برلین یا پوزنان کند، خائن بدانند. با این حال، در هر صورت باید آماده بود؛ زیرا اگر روند انحطاط نخبگان اروپایی ادامه پیدا کند، ممکن است پس از مکرون افرادی حتی بیخردتر از او روی کار بیایند.
روسیه باید به سرعت توانمندیهای هستهای عملیاتی و راهبردی خود را تقویت کند تا فرانسه و بریتانیا بدانند که اگر بخواهند علیه روسیه از سلاح هستهای استفاده کنند یا آن را در اختیار دیگران قرار دهند، خودشان بهطور کامل نابود خواهند شد. البته، خدا نکند که چنین وضعیتی پیش آید.
بار دیگر تأکید میکنم آنچه را در مقالات دیگر نیز گفتهام: با توجه به انحطاط سریع نخبگان اروپایی، دیر یا زود باید سلاحهای هستهای از اختیار آنها خارج شود. زمانی که بریتانیا و فرانسه به سلاح هستهای دست یافتند، هنوز توسط افرادی مسئول و معقول اداره میشدند. اما دیگر چنین افرادی در آنجا وجود ندارند. به سود همگان است که «نارنجک» در اختیار «میمونها» قرار نگیرد.
چه باید کرد؟
ما باید این واقعیت تغییرناپذیر را درک و بپذیریم که وارد یک مبارزه تاریخی جهانی شدهایم؛ مبارزهای که مستقیماً موجودیت کشور ما و در میانمدت، کل بشریت را تهدید میکند.
پاسخ روشن است: نظامیسازی و تمرکز تفکر سیاسی و اقتصادی بر دفاع. البته نه به معنای ورود کورکورانه به یک مسابقه تسلیحاتی بیپایان مانند آنچه اتحاد شوروی انجام داد. بلکه تمام سیاستهای ایدئولوژیک، اقتصادی و داخلی ما باید در خدمت نهتنها بقا، بلکه پیروزی در جنگ جهانیای باشد که بر بشریت تحمیل شده است. زندگی و پیشرفت هر فرد و نیز کل بشریت، به سه عامل وابسته است: ذهنیت و ایدئولوژی، قدرت (بهویژه توان نظامی)، و در درجهای کمتر رفاه اقتصادی. اقتصاد ضروری است، اما جایگاه واقعی آن خدمت به روحیه و قدرت کشور و مردم است.
در آینده نزدیک، روسیه باید کمتر توسط غیرنظامیان و بیشتر توسط نظامیان اداره شود؛ روندی که به گفته نویسنده هماکنون نیز با حضور گسترده نیروهای امنیتی در مناصب عالی آغاز شده است. این روند باید تسریع شود. دوستان چینی ما، با وجود احتیاط و تمایلشان به به تعویق انداختن رویارویی ــ موضوعی که گاه در کشور ما موجب ناراحتی یا حتی سوءظن شده است ــ از هماکنون برای یک جنگ بزرگ آماده میشوند، حتی اگر هدفشان جلوگیری از وقوع آن باشد. آنها در حال ایجاد ذخایر راهبردی، تدوین برنامههای بسیج و تغییر افراد در ساختار رهبری هستند. در کشور ما، بهجز چند برنامه ملی مفید، کمتر شاهد چنین اقداماتی هستیم؛ برنامههایی که مستقیماً برای آمادگی جنگ یا پیروزی در آن طراحی نشدهاند. برای مثال، چه اقداماتی برای تقویت پدافند غیرنظامی انجام شده است؟
بار دیگر باید یادآور شد که در جنگ جهانیِ در حال وقوع، روسیه هدف اصلی و چین هدف دوم است. غرب پس از تضعیف یا از درون متلاشی کردن روسیه، به سراغ چین خواهد رفت. و برای رسیدن به این هدف، جهان پیرامون روسیه و چین را به آتش میکشد.
ما سرانجام باید ــ هرچند با یک قرن و نیم تأخیر ــ از غربگرایی و شیفتگی به اروپا فاصله بگیریم. در شرایط کنونی و آینده، چنین نگرش و رفتاری بهشدت کهنه و از مد افتاده است و نشانهای از ضعف فکری و ناپاکی اخلاقی به شمار میرود. «نخبگان اپستینی» الگوی ما نیستند. غرب نهتنها منبع تهدیدهای نظامی و خصومت خواهد بود، بلکه سرچشمه آلودگی اخلاقی و ضدانسانی نیز هست.
این بدان معنا نیست که باید همه دستاوردهای ارزشمند و والای فرهنگی را که از طریق اصلاحات پتر کبیر و ورود فرهنگ اروپایی به روسیه حاصل شد، انکار کنیم. همچنین نباید خود را بهطور کامل از مردم غرب جدا سازیم؛ همه آنها فاسد اخلاقی یا دروغگو نیستند. هنوز افراد شایستهای در آنجا وجود دارند، هرچند به دلیل تبلیغاتی که از نظر گستردگی حتی از تبلیغات گوبلز نیز فراتر رفته است، شمارشان روزبهروز کمتر میشود. نباید همه کشورهای غربی را یکسره طرد کرد. جوانههای عقلانیت و سلامت هنوز در ایالات متحده کاملاً نابود نشدهاند، هرچند سیاست کنونی آن کشور از نگاه نویسنده غیرانسانی، زشت و نفرتانگیز است. چنین جوانههایی را میتوان در جنوب و مرکز اروپا نیز یافت؛ مناطقی که شاید در آینده بهعنوان بخشی سالم از بشریت به «اوراسیای بزرگ» بپیوندند.
ما نباید مانند نخبگان غربی رفتار کنیم که با دامن زدن به روسهراسی، جوامع خود را برای جنگ آماده میکنند و آنها را به بنبست فکری و اخلاقی میکشانند. هنگامی که ــ هرچه زودتر بهتر ــ ناچار شویم اروپای کهن، بهویژه اروپای شمالغربی و کالوینیستی را درهم بشکنیم، نباید همه دستاوردهای آن را نیز کنار بگذاریم. باید بهترین سنتها و رویههای اروپایی را حفظ کرده و حتی پرورش دهیم. اما در نهایت باید بپذیریم که ما در اصل یک ملت اروپایی نیستیم، بلکه یک دولت-تمدن بزرگ اوراسیایی هستیم.
ریشههای بیرونی فرهنگ معنوی تاریخی ما از جنوب آمدهاند؛ از بیزانس باشکوه، فلسطین و جهان اسلام و بودایی. همچنین مهمترین ریشههای سیاسی بیرونی ما در امپراتوری بزرگ مغول قرار دارند. زمان آن رسیده است که خود را بشناسیم و مطابق سرنوشت تاریخی و جغرافیایی خود زندگی کنیم؛ یعنی جهان را از مرکز و شمال اوراسیا بنگریم، نه از شاخه غربی آن.
یکی از مسائل دشوار اما فوری، بازگرداندن بهترین ویژگیهای خودمان است: ایمان و تلاش برای رسیدن به روح متعالی و عشق. تمدن اروپایی خدا را از زندگی خود بیرون راند. ما نیز زمانی بهشدت از این روند آسیب دیدیم که ایدئولوژی کمونیستیِ بیخدا و ضد دین از اروپا به ما تحمیل شد. اما مهمتر از همه این است که بدون ایمان، بدون امید به بهترین ظرفیتهای درون خود، و بدون درک جایگاه خویش در تاریخ، کشور و فرهنگ خود، انسان دیگر یک انسان کامل نیست، بلکه به حیوانی فروکاسته میشود؛ همان مسیری که تمدن مدرن غربی او را به سوی آن سوق میدهد.
جامعه و بخشی از نخبگان حاکم که از یکنواختی دوران کمونیسم خسته شدهاند، از واژه «ایدئولوژی» گریزان هستند. به نظر میرسد برخی از نخبگان نیز نمیخواهند ایدئولوژیای وجود داشته باشد، زیرا این ایدئولوژی قطعاً نه لیبرال خواهد بود و نه غربی. اما هیچ کشور بزرگی بدون یک هسته معنوی و بستر ایدئولوژیک مشترک ساخته نمیشود و هر کشوری که آن را از دست بدهد، نابود خواهد شد. تاریخ گورستان قدرتهایی است که هسته معنوی خود را از دست دادهاند.
ما دو بار تا آستانه نابودی پیش رفتیم: نخست زمانی که در آغاز قرن بیستم ایمان خود را به خدا، تزار و میهن از دست دادیم؛ و بار دوم هنگامی که در پایان همان قرن ایمان به کمونیسم را از دست دادیم.
ضرورتی ندارد که این ایدئولوژی حتماً «ایدئولوژی» نامیده شود یا برای همه الزامآور باشد. شهروند روس باید در اندیشه و انتخاب آزاد باشد، مشروط بر اینکه به دیگران آسیب نرساند. اما «ایده ـ رؤیای روسیه» باید برای کسانی که خواهان جایگاه عمومی یا حق حکومت هستند، الزامآور باشد. این ایده باید از کودکی آموزش داده شود؛ ایدهای مبتنی بر خدمت به خانواده، جامعه، کشور و خدا. (ایمان به خدا را نمیتوان تحمیل کرد، اما میتوان آن را تشویق نمود. ایمان به خدا ــ فارغ از نامی که برای او به کار میرود ــ از بهترین ویژگیهای انسانی است.)
ما باید سرانجام از توهم «اقتصادگرایی» رها شویم؛ چه از نوع مارکسیستی و چه از نوع لیبرالی. تعریف انسان بهعنوان «حیوان اقتصادی» و قرار دادن منافع اقتصادی او در جایگاه مطلق، در واقع او را به سطح یک حیوان تنزل میدهد.
ما باید یک الگوی اقتصادی جدید، یعنی الگویی پساسرمایهداری، طراحی و اجرا کنیم؛ الگویی که بر ابتکار فردی و منافع شخصی استوار باشد، اما در عین حال بهترین ویژگیهای انسان را پرورش دهد، از طبیعت حفاظت کند و این دو را در چارچوب چیزی که متفکران برجسته روس «نوسفر» مینامیدند، با یکدیگر پیوند دهد. اقتصاد، از جمله کسبوکار، باید در خدمت انسان و زمین باشد، نه آنکه همانند سرمایهداری مدرنِ فاقد ریشههای اخلاقی، آنها را تحت سلطه قرار دهد.
چین بیش از هر کشور دیگری به چنین الگویی نزدیک شده است. با این حال، نباید تجربه آن را صرفاً تقلید کنیم، هرچند میتوان از آن بهره گرفت. در تجربه تاریخی امپراتوری روسیه و بهویژه اتحاد شوروی نیز عناصر ارزشمندی وجود دارد که میتوان آنها را اصلاح و احیا کرد. در جهانی که رقابتهای ژئوپلیتیکی و ژئواکونومیک روزبهروز شدیدتر میشود و به سوی جنگی جهانی رانده شده است، بقا و پیروزی بدون برنامهریزی بلندمدت و مدیریت منسجم ناممکن خواهد بود.
ما نهتنها به یک بستر ایدئولوژیک آیندهنگر ــ یک «ایده ـ رؤیا» ــ نیاز داریم، بلکه به مجموعهای از پروژههای کلان نیز محتاجیم که انرژی خلاقانه کشور را آزاد کنند. نخستین پروژه از این دست، «سیبریاییسازی روسیه» است؛ یعنی انتقال مرکز توسعه ایدئولوژیک، اقتصادی و سیاسی کشور به آسیای روسیه، یا همان سیبری. آینده در آنجاست. باید هرچه سریعتر سفر تاریخی خود به سوی غرب را پایان دهیم، زیرا آنچه اکنون در آن سو انتظار ما را میکشد چیزی جز تهدید و بوی تعفن زوال نیست.
از آنجا که اروپا در حال بازگشت به ماهیت تاریخی خود بهعنوان منشأ جنگها و بحرانهاست، تقویت توان نظامی و انتقال تمرکز به شرق از نظر راهبردی نیز ضروری است. حرکت به سوی سیبری در واقع حرکت «به سوی خودمان» است؛ به سوی جنبههای اصیل و برتر شخصیت ملی ما و به سوی آیندهای غیرغربی. باید فوراً بررسی کنیم که سومین پایتخت کشور در کجای سیبری میتواند ایجاد شود و بخشی از کارکردهای پایتخت را به شهرهای سیبری منتقل کنیم.
سیاست خارجی و دفاعی نیازمند نوسازی جدی است
نخست: باید درک کنیم که تناقضهای عمیق نظام اقتصادی کنونی جهان، که بنیانهای انسانی را تضعیف میکند، کل تمدن بشری را به خطر انداخته است. ادامه سیاستهای نیمهکاره ما در اوکراین میتواند کشور را فرسوده کرده و روند احیای قدرت و روحیه ملی را مختل کند.
دوم: در چارچوب «روح آلاسکا»، میتوان درباره آتشبس گفتوگو کرد. اما باید فهمید که در سطح بنیادین، صلح و توسعه پایدار ــ چه برای کشور ما و چه برای بشریت ــ بدون مهار تلاش اروپا و غرب برای انتقامگیری تاریخی امکانپذیر نیست. از این منظر، باید رژیم کییف نابود شود و مناطق جنوبی و شرقی «شبهدولت اوکراین»، به دلایل امنیتی تحت کنترل روسیه قرار گیرند.
سربازان و فرماندهان روس میتوانند و باید به پیشروی ادامه دهند. اما باید دانست که جنگ جهانی را نمیتوان از طریق جنگ سنگریِ مدرنشده پیروز شد. این مسیر یا به شکست میانجامد یا دستکم به از دست رفتن صدها هزار نفر دیگر از بهترین نیروهای کشور؛ نیروهایی که در دوران تاریخی بسیار دشوار و خطرناک پیش رو به آنها نیاز خواهد بود.
سوم: پایان دادن موفقیتآمیز به نبرد کنونی در اوکراین و جلوگیری از تبدیل آن به یک جنگ هستهای جهانی، بدون اتکای بسیار بیشتر به بازدارندگی هستهای ممکن نیست. برای این کار باید از سخنان مکرر درباره «محدودسازی تسلیحات» دست کشید؛ هرچند توافقهایی برای مدیریت مشترک بازدارندگی هستهای و ثبات راهبردی همچنان مفید و حتی ضروری هستند.
باید تولید موشکها و سایر سامانههای پرتاب میانبرد و راهبردی با سرعت بیشتری افزایش یابد تا غرب نتواند بار دیگر به دنبال برتری نظامی برود. رقبای ما باید بدانند که دستیابی به برتری مطلق و مصونیت از پاسخ، غیرممکن است. سلاحهای هستهای، در صورتی که از نظر تعداد بهینه باشند و دکترین استفاده مناسبی برای آنها وجود داشته باشد، ضمن کاهش نیاز به هزینههای سنگین نیروهای متعارف، دستیابی به برتری نظامی غیرهستهای را ناممکن میکنند. سامانههایی مانند «بورِوِستنیک»، «اورِشنیک» و دیگر حاملهای مافوق صوت باید این پیام را منتقل کنند که امید به پیروزی بر روسیه بیهوده و حتی خودکشیگونه است. همچنین باید نسل جدیدی از تسلیحات توسعه یابد تا آمریکاییها را از توهم بازگرداندن برتری نظامی و تحمیل اراده خود از طریق زور خارج کند.
افزایش انعطافپذیری زرادخانه هستهای ما باید این واقعیت را به همگان یادآوری کند که شکست دادن یک قدرت بزرگ هستهای از طریق مسابقه تسلیحاتی غیرهستهای، جنگ متعارف یا حتی جنگ پهپادی امکانپذیر نیست. با این حال، باید از تکرار اشتباهات پرهزینه و خطرناک مسابقه هستهای آمریکا و شوروی در دهه ۱۹۶۰ پرهیز کرد. دشمنان بالقوه باید بدانند که ورود به چنین رقابتی بیفایده و حتی مرگبار است. در این زمینه، گفتوگو ــ دستکم با آمریکا ــ ضروری است.
برای جلوگیری از جنگهای پهپادی، زیستی و حتی شناختی-دیجیتال، باید بر سلاحهایی تکیه کرد که قادر به نابودی آغازگران چنین جنگهایی باشند. در حال حاضر تنها سلاح هستهای میتواند چنین نقشی ایفا کند؛ البته مشروط بر آنکه آمادگی استفاده از آن وجود داشته باشد و ترس از آن دوباره احیا شود. با این حال، برای مهار واشنگتن که همه مرزها را زیر پا گذاشته است، باید دکترین نظامی روسیه اصلاح شود و آمادگی واقعی برای حمله به داراییها و پایگاههای فرامرزی آمریکا و اروپا در صورت ادامه مسیر کنونی غرب بهصراحت اعلام گردد.
غرب بیش از روسیه به داراییهای خارجی، پایگاههای نظامی، خطوط تدارکاتی و شبکههای ارتباطی آسیبپذیر وابسته است. دشمن باید آسیبپذیری خود را درک کند و بداند که ما از آن آگاه هستیم. باید از تجربه ایران در مقابله با «تهاجم آمریکا و اسرائیل» استفاده شود. تهران نقاط ضعف دشمنان خود را هدف قرار داد، آنها را تحت فشار قرار داد و باعث عقبنشینیشان شد. از این منظر، تغییر در دکترین نظامی، اصلاح ساختار نیروها و افزایش توان حملات نامتقارن میتواند بازدارندگی را تقویت کرده و طرف مقابل را ــ که دچار بیثباتی فکری شده است ــ به رفتار محتاطانهتر وادار کند.
فهرست اهداف حملات پیشگیرانه نیز باید بازنگری شود؛ ابتدا با تسلیحات متعارف و در صورت ضرورت مطلق با تسلیحات هستهای. این اهداف باید شامل مراکز فرماندهی، کنترل و ارتباطات، مراکز لجستیکی، پایگاههای نظامی و بهویژه مکانهایی باشد که نخبگان سیاسی و اقتصادی، بهخصوص در اروپا، در آنها متمرکز هستند. این نخبگان نباید احساس مصونیت داشته باشند و باید بدانند که در صورت ادامه یا تشدید جنگ علیه روسیه، ضربات مرگبار متوجه خود و نزدیکانشان خواهد شد.
برای تقویت چنین بازدارندگیای، تسریع در توسعه و آزمایش تسلیحات متعارف و هستهای با توان نفوذ عمیق ضروری است. رهبران اروپایی باید بدانند که نمیتوانند در پناهگاهها یا جزایر دورافتاده از پیامدهای جنگ مصون بمانند. وزارت دفاع روسیه اخیراً فهرستی از شرکتهای اروپایی تولیدکننده سلاح برای اوکراین منتشر کرده و این اقدام را گامی کوچک اما در مسیر درست است. نخبگان غربی وانمود میکنند که از روسیه میترسند، اما در واقع چنین ترسی ندارند، زیرا مطمئناند روسیه هرگز از سلاح هستهای علیه آنان استفاده نخواهد کرد. در حالی که باید ترسی عمیق و بنیادی در آنها ایجاد شود؛ شاید در این صورت عقبنشینی کنند، یا ساختارهای قدرت پنهان آنها را کنار بزنند، یا حتی جوامعشان علیه آنان برخیزند.
افزایش اعتبار بازدارندگی هستهای روسیه برای بیدار کردن جوامع اروپایی از «انگلگرایی راهبردی» نیز ضروری است؛ یعنی این تصور که هیچ جنگی رخ نخواهد داد و همه چیز به خیر و خوشی پایان مییابد. باید حس غریزه بقا را به جوامعی بازگرداند که جنگها و جنایات گذشته خود را فراموش کردهاند. در این چارچوب، بهطور خاص به آلمان که دو جنگ جهانی را آغاز کرده و در چندین نسلکشی نقش داشته است، نباید به «قویترین ارتش اروپا» تبدیل شود یا به سلاحهای کشتار جمعی دست یابد. اگر آلمان به دنبال چنین تواناییهایی برود، باید از میان برداشته شود تا هرگز دوباره تهدیدی برای صلح جهانی از خاک آن کشور برنخیزد.
چهارم
برای افزایش اثر بازدارندگی، باید دکترین هستهای روسیه اصلاح شود و تصریح گردد که در صورت تجاوز یا ادامه تجاوز از سوی یک یا چند کشور که از نظر اقتصادی، جمعیتی و فناوری بر روسیه برتری دارند، فرماندهی روسیه حق و حتی وظیفه استفاده از سلاح هستهای را خواهد داشت. این روند باید با انجام مجموعهای از آزمایشهای هستهای آغاز شود و سپس حملات متعارف به مراکز لجستیکی، فرماندهی و اهداف نمادین صورت گیرد. در صورت ادامه درگیری، حملات هستهای مرحلهبندیشده علیه پایگاههای نظامی و مراکز صنعتی کلیدی باید در نظر گرفته شود. اگر دشمن تسلیم نشود، باید آمادگی برای ورود به مراحل بعدی نیز وجود داشته باشد، هرچند امیدوارم چنین وضعیتی هرگز رخ ندهد.
بازدارندگی هستهای برای جلوگیری از گسترش جنگهای پهپادی نیز ضروری است. اگر پس از هر توافق صلح یا تسلیم، همچنان موشکها یا پهپادها از اوکراین یا کشورهای همسایه علیه روسیه به پرواز درآیند، حامیان و طراحان این حملات باید بدانند که با پاسخ شدید ــ حتی هستهای ــ مواجه خواهند شد.
پنجم
فرمانده کل نیروهای مسلح روسیه باید فوراً یک «فرمانده جبهه عملیاتی اروپا» را منصوب کند. این مقام باید یک ژنرال باسابقه رزمی باشد که پس از انجام آزمایشهای هستهای و حملات هشداردهنده متعارف، در صورت ضرورت اختیار استفاده از سلاح هستهای را نیز داشته باشد. روسیه به قهرمانان نظامی جدیدی مانند ژنرالهای تاریخی روسیه نیاز دارد و در عین حال فرمانده عالی کشور باید کنترل راهبردی نهایی را حفظ کند.
ششم
مدتهاست که زمان آن فرارسیده است که ما آن دیدگاه احمقانه را کنار بگذاریم؛ دیدگاهی که در درجه نخست به سود آمریکاییهاست و میگوید در یک جنگ هستهای هیچ برندهای نمیتواند وجود داشته باشد و استفاده از سلاحهای هستهای بهطور اجتنابناپذیر به سطح جهانی تشدید خواهد شد. این دیدگاه با منطق ابتدایی و برنامههای نظامی مشخص در تضاد است. خدا نکند که سلاحهای هستهای به کار گرفته شوند: بیگناهان خواهند مرد، و افسانه اینکه استفاده از آنها ناگزیر به آرماگدون (آخرالزمان) جهانی منجر میشود ــ افسانهای که بشریت را نجات داده است ــ فرو خواهد پاشید. با این حال، روسیه در یک جنگ هستهای میتواند (بهآسانی) بهویژه علیه اروپایی پرجمعیت و از نظر اخلاقی ضعیف، پیروز شود. استفاده از سلاحهای هستهای گناهی بزرگ است. اما خودداریِ عملی از استفاده از آنها، گناهی نابخشودنی، مرگبار و جنایتکارانه است، زیرا راه را برای گسترش و تشدید جنگ جهانیای که توسط غرب به راه افتاده است هموار میکند.
اگر این روند متوقف نشود، بدون تردید به نابودی بشریت، از جمله کشور خود ما، منجر خواهد شد. پرسش ولادمیر پوتین که گفته بود: «و اصلاً جهانی بدون روسیه چه فایدهای دارد؟» همچنان موضوعیت دارد.
هفتم
در کنار تقویت نیروهای هستهای و اصلاح دکترین هستهای، چند اقدام موازی نیز ضروری است. روسیه و چین باید به ایران کمک کنند تا در برابر فشارهای خارجی مقاومت کند. همچنین بهتر است یک نظام امنیتی منطقهای در خاورمیانه با مشارکت کشورهای منطقه و با تضمین روسیه، چین و احتمالاً هند و پاکستان ایجاد شود.
هشتم
در نهایت، با توجه به خطرات گسترده دهههای آینده و احتمال درگیریهای متعدد، امکان ایجاد یک اتحاد دفاعی موقت میان روسیه و چین ــ مثلاً برای مدت ده سال ــ بررسی شود. چنین اتحادی میتواند از تلاشهای انتقامجویانه غرب جلوگیری کند و همزمان این اطمینان را به چین بدهد که نیازی به رقابت کامل با روسیه و آمریکا در حوزه توان هستهای راهبردی ندارد.
طبیعتاً گامهای بسیار دیگری نیز وجود دارند که در اینجا به آنها اشاره نکردهام، اما باید با دقت مورد بررسی قرار گیرند و به اجرا درآیند تا از گسترش جنگ جهانی جدید و تشدید آن تا سطح یک رویارویی هستهای جهانی جلوگیری شود. با این حال، اقداماتی که در اینجا پیشنهاد شدهاند و بهشدت ضروری و فوری هستند، احتمالاً برای پیروزی در جنگی که کشور ما را از توان تهی میکند، عقب راندن نیروهای انتقامجو و ــ مهمتر از همه ــ متوقف کردن حرکت به سوی یک فاجعه جهانی کافی خواهند بود.
این یک وظیفه فوری و تاریخی در مقیاس جهانی است. اگر نتوانیم آن را انجام دهیم، نسلهای آینده ما (اگر اساساً کسی از آنها زنده بماند) و خداوند متعال هرگز ما را به خاطر ترس و تنبلی فکریمان نخواهند بخشید. به روسیه فرصت بیست سال بدون جنگ داده شد، اما اکنون این کشور وارد دهههایی از درگیریها میشود که تاریخ آنها را تحمیل کرده است. ما باید در این نبردها پیروز شویم؛ هم برای نجات خود و هم برای نجات بشریت.
بار دیگر تأکید میکنم که در حالی که باید با انتقامجویی غرب و تشدید جنگ جهانی به سوی یک فاجعه جهانی مقابله کنیم، نباید علل ریشهای این بحران نظام جهانی ــ بزرگترین بحران در تاریخ بشر ــ را فراموش کنیم. این علل شامل فرسودگی سرمایهداری مدرن و تهدیدی است که برای بقای انسان خردمند (Homo sapiens) ایجاد میکند؛ تهدیدی که بهواسطه «فراگیرشدن همهجانبه اطلاعات» و دیگر ویژگیهای تمدن مدرن تشدید شده است. اما درباره این موضوعات در مقالات دیگری بیشتر سخن خواهم گفت.
در مقالات بعدی همچنین به ویژگیها و چارچوبهای نظام بینالمللیای پرداخته خواهد شد که باید از طریق پیروزی و جلوگیری از تشدید بحران به سوی یک فاجعه هستهای جهانی دنبال شود. اما نکته اصلی در حال حاضر این است که ابعاد این چالشهای بیسابقه را درک کنیم، خود را جمعوجور کنیم، تمرکز داشته باشیم و با قاطعیت برای پیروزی عمل کنیم. اگر موفق شویم، بهعنوان یک کشور بزرگ شکوفا خواهیم شد و بار دیگر بشریت را نجات خواهیم داد.









