#اختصاصی
نویسنده: فاطمه صادقی شیخ، کارشناس ارشد روابط بینالملل دانشگاه تهران
مقدمه
مجموعهای از تحلیلها و دیدگاههای منتشر شده از سوی کارشناسان و اعضای شورای امور بینالملل روسیه، باشگاه گفتگوی والدای و مراکز مطالعاتی روسیه، تصویری نسبتاً منسجم از جنگ ایران و آمریکا و پیامدهای آن ارائه میدهد. در این تحلیلها، جنگ تنها یک درگیری نظامی میان تهران و واشنگتن برداشت نشده، بلکه از زوایای مختلف سیاسی، اقتصادی، ژئوپلیتیکی و نظام بینالملل مورد توجه قرار گرفته است. در مجموع، نویسندگان بر چند محور اصلی تأکید دارند: محدودیت قدرت نظامی آمریکا، تابآوری ایران، تغییر ماهیت استفاده از قدرت در نظام بینالملل، اهمیت تنگه هرمز، نقش انرژی و نفت در راهبرد آمریکا، پیامدهای جنگ برای چین و روسیه و فرصتهایی که این وضعیت برای نهادهایی مانند بریکس و سازمان همکاری شانگهای ایجاد میکند. جنگ ایران و آمریکا در نگاه تحلیلگران روس فقط یک جنگ منطقهای نیست، بلکه واقعهای است که میتواند نشانههایی از تغییر در شیوه اعمال قدرت، تضعیف برخی ترتیبات موجود و حرکت تدریجی نظام بینالملل به سمت چندقطبی شدن را آشکار کند و سرعت ببخشد.
مسیری به سوی ریاست جمهوریِ امپراتورمآبانه آمریکا: ناتالیا تسوتکووا[۱]
از دیدگاه او، جنگ آمریکا علیه ایران معمولاً با سه عامل توضیح داده میشود: فشار اسرائیل، راهبرد گستردهتر آمریکا برای مهار تهران و تمایل دونالد ترامپ به کنترل منابع نفتی خاورمیانه. با این حال، تسوتکووا معتقد است که وضعیت سیاسی داخلی آمریکا نیز در سوق دادن رئیسجمهور به سمت راهحل نظامی نقش مهمی داشته است.
به اعتقاد این نویسنده، پیش از جنگ یک ائتلاف گسترده از گروههای سیاسی، اقتصادی و فکری حامی سیاست سختگیرانه در قبال ایران شکل گرفته بود. این ائتلاف شامل جناح جمهوریخواه طرفدار اسرائیل و شبکههای مالی و لابیگری آن، حامیان مسیحی جنبش MAGA، اندیشکدههای راستگرا، به خصوص بنیاد هریتیج[۲] و برنامه «پروژه ۲۰۲۵[۳]»، بخشی از مفسران محافظهکار رسانههای بزرگ، جمهوریخواهان تندرو در کنگره، برخی نمایندگان ایرانی مهاجر و همچنین نمایندگان صنایع دفاعی بود.
تسوتکووا توضیح میدهد که هر یک از این گروهها انگیزه خاص خود را برای حمایت از سیاست سختگیرانه علیه ایران داشتند. برای نمونه، بخشی از مخالفان ایرانی خارج از کشور تلاش میکردند واشنگتن را متقاعد کنند که فشار خارجی میتواند فروپاشی جمهوری اسلامی را تسریع کند، در حالی که برای صنایع دفاعی، جنگ به معنای افزایش تقاضا برای تسلیحات و در نتیجه فرصت اقتصادی بود. با این حال، نکته اصلی تحلیل تسوتکووا این است که نباید نقش لابیها را عامل تعیینکننده اصلی دانست. از نظر او، عوامل مهمتر مستقیماً با جاهطلبیهای سیاسی و شخصی دونالد ترامپ و حلقه نزدیک به او ارتباط داشتند. او علیالخصوص بر دو مسئله تأکید میکند: نخست، تلاش ترامپ و اطرافیانش برای تمرکز و تحکیم قدرت شخصی رئیسجمهور و دوم، نگرانی درباره نتیجه انتخابات میان دورهای کنگره.
بر اساس این دیدگاه، جنگ ایران در نهایت از یک سیاست خارجی صرف فراتر رفته و به ابزاری برای سیاست داخلی آمریکا تبدیل شده است. به تعبیر تسوتکووا، کاخ سفید میکوشد از طریق کارزار ایران، تفکیک سنتی قوا را تضعیف کرده و حق تصمیمگیری انحصاری بیشتری را برای خود ایجاد کند. بنابراین، در این تحلیل، جنگ ایران نه فقط نتیجه فشار اسرائیل یا ملاحظات ژئوپلیتیکی، بلکه بخشی از رقابتهای قدرت در داخل ساختار سیاسی آمریکا نیز تلقی میشود.
فروپاشی نظمهای موجود بدون ظهور نظم جایگزین: تیموفی بورداچف[۴]
یکی از محورهای اصلی دیدگاه او، مقایسه وضعیت دریای سیاه و خلیج فارس است. از نظر وی، هر دو منطقه نمونهای از یک پدیده مشترک هستند: تضعیف و کنار گذاشته شدن ترتیبات و رژیمهای بینالمللی موجود، بدون آنکه نظم جایگزین قابل اعتمادی شکل گرفته باشد. او معتقد است که قدرتهای غربی برای حفظ موقعیت ممتاز خود در نظام جهانی، قواعد و ترتیبات موجود را کنار میگذارند، اما در عین حال قادر نیستند یک نظم جدید و باثبات ایجاد کنند.
از نظر بورداچف، نابود کردن قواعد بسیار آسانتر از ایجاد قواعد جدید است. قدرت نظامی همچنان جزء ضروری سیاست بینالملل است، اما قدرت به تنهایی نمیتواند نظم سیاسی پایدار ایجاد کند. هر نظم بینالمللی پایدار نیازمند نهادها و دولتهایی است که حاضر باشند به صورت مستمر هزینه حفظ آن نظم را بپردازند. در این زمینه، او معتقد است ایالات متحده به مرور هم توانایی و هم تمایل خود برای ایفای نقش ضامن نظم جهانی را از دست میدهد. این مسئله با موضع دیرینه روسیه نیز همخوانی دارد: حتی اگر ترتیبات بینالمللی موجود ناقص باشند، کنار گذاشتن آنها بدون ایجاد جایگزین معتبر، وضعیت را بهتر نمیکند. در صورت حذف قواعد بدون جایگزین، بیثباتی و نوعی قانون جنگل جای نظم موجود را خواهد گرفت و در نهایت همه کشورها هزینه آن را پرداخت خواهند کرد.
تبدیل تقابل ایران و آمریکا به یک بیثباتی دائمی
بورداچف در تحلیل دیگری، از زاویهای متفاوت به جنگ ایران و آمریکا نگاه میکند. از نظر او، تقابل نظامی ـ سیاسی میان ایران و آمریکا به تدریج در حال تبدیل شدن به یک تقابل مزمن و دائمی است. به اعتقاد او، این وضعیت یک منبع جدید و پایدار بیثباتی را در جنوب غربی اوراسیا ایجاد میکند؛ منطقهای که تحولات آن میتواند بر بسیاری از فرایندهای سیاسی و اقتصادی در سراسر اوراسیا تأثیر بگذارد. اهمیت ایران در این زمینه از آن جهت بیشتر است که جمهوری اسلامی عضو دو نهاد مهم بریکس و سازمان همکاری شانگهای است. بنابراین، تقابل مستقیم ایران و آمریکا صرفاً یک مسئله دوجانبه میان تهران و واشنگتن نیست، بلکه میتواند بر عملکرد و آینده این دو سازمان نیز تأثیر بگذارد.
با این حال، بورداچف تقابل دائمی ایران و آمریکا را برای بریکس و سازمان همکاری شانگهای فقط تهدید نمیداند، بلکه در آن فرصت نیز میبیند. منطق او این است که در شرایط کنونی، غرب و به ویژه آمریکا دیگر مانند گذشته به عنوان تأمینکننده ثبات و توسعه در جهان دیده نمیشوند. برعکس، سیاستهای آنها از دید بسیاری از کشورها به طور فزایندهای بیثباتکننده قلمداد میشود. بنابراین، تداوم درگیری آمریکا با ایران میتواند فشار بر واشنگتن را افزایش دهد و در مقابل، اهمیت سازمانهایی مانند بریکس و سازمان همکاری شانگهای را به منزله نهادهای ارائه دهنده ثبات و همکاری بیشتر کند. وی بر این اساس معتقد است که بریکس و سازمان همکاری شانگهای الزاماً نباید در واکنش به این وضعیت به سمت ایجاد یک سیاست کاملاً یکپارچه و سختگیرانه علیه غرب حرکت کنند؛ بلکه میتوانند با حفظ رویکرد فعلی، از فرصتهایی که از تضعیف تدریجی نظم تحت رهبری غرب ایجاد میشود بهره بگیرند.
جنگ ایران و آمریکا و اوراسیای بزرگ
بورداچف در یادداشت دیگری، بر نتیجه نظامی و سیاسی جنگ تمرکز میکند. او معتقد است که در سالهای اخیر، بسیاری از ناظران ایران را یکی از آسیبپذیرترین کشورهای اردوگاه مخالف نظم موجود میدانستند؛ کشوری که بیش از سایر اعضای این اردوگاه در معرض خطر حمله مستقیم و موفقیتآمیز غرب قرار داشت. به گفته بورداچف، نخستین تصور، یعنی آسیبپذیری ایران، تا حدی محقق شد، زیرا آمریکا و اسرائیل در ۲۸ فوریه حمله مشترکی را علیه ایران آغاز کردند و پس از آن بیش از یک ماه حملات هوایی تقریباً مستمر علیه اهداف نظامی و غیرنظامی ایران ادامه یافت. با این حال، تصور دوم، یعنی موفقیت حمله غرب علیه یک عضو بریکس و سازمان همکاری شانگهای، تحقق پیدا نکرد.
به اعتقاد او، ایران نه فروپاشید، نه از نظر نظامی تسلیم شد و نه تحت فشار حملات آمریکا و اسرائیل نظام سیاسیاش تغییر کرد. او این مسئله را مهم میداند، زیرا ایران در برابر طرفی مقاومت کرد که از نظر توان نظامی به مراتب قدرتمندتر بود. از نظر وی، نیروهای مسلح ایران، جامعه ایران و رهبری سیاسی کشور در برابر حملات، تابآوری قابل توجهی نشان دادند. ایران از همان ابتدای درگیری به زیرساختهای نظامی آمریکا و شرکای منطقهای آن حمله کرد و حملات گستردهای را نیز علیه اسرائیل انجام داد. او همچنین بسته شدن تنگه هرمز از سوی ایران را یکی از عوامل مهم موفقیت سیاسی تهران میداند.
عامل مهم دیگر از دیدگاه بورداچف، واکنش جامعه ایران بود. برخلاف محاسبات مخالفان ایران که انتظار داشتند حمله خارجی موجب اعتراضات گسترده و جنگ داخلی شود، به گفته او، جامعه ایران در واکنش به جنگ حول ارزشهای ملّی و میهنپرستانه گرد آمد و به پشتوانهای برای نیروهای مسلح کشور تبدیل شد. او همچنین معتقد است که نتیجه سالها همکاری ایران با کشورهای اوراسیا و بریکس در جریان جنگ آشکار شد و غرب میزان اعتماد و روابط ایران با قدرتهای اصلی «اکثریت جهانی» را دستکم گرفته بود.
از نگاه او، ترکیب تابآوری ایران، حملات متقابل مؤثر و پیامدهای اقتصادی فزاینده جنگ موجب شد طی چند هفته مشخص شود که محاسبات اولیه آمریکا و اسرائیل اشتباه بوده و واشنگتن ناچار شده است به دنبال راه خروج از وضعیتی باشد که خود ایجاد کرده بود.
جنگ ایران در چارچوب رقابت انرژی آمریکا و اوپک: میخائیل کوزلوف
تحلیل او از اهمیت ویژهای برخوردار است، زیرا جنگ و محاصره تنگه هرمز را بخشی از یک رقابت گستردهتر در بازار جهانی نفت و گاز میداند. از نظر کوزلوف، طولانی شدن عملیات نظامی، محاصره تنگه هرمز و مذاکرات پس از جنگ لزوماً نباید به عنوان نتیجه اشتباهات آمریکا یا فقدان یک راهبرد جهانی منسجم تفسیر شود. بلکه باید پرسید این اقدامات تا چه اندازه با هدف نهایی آمریکا هماهنگ بودهاند. او استدلال میکند که در تحلیلهای مربوط به جنگ، توجه کافی به برنامه تأمین مالی سلطه انرژی آمریکا در سال ۲۰۲۵ نشده است؛ برنامهای که از دیدگاه او عملاً بخشی از دکترین ژئوپلیتیکی دولت ترامپ در دوره دوم ریاستجمهوریاش محسوب میشود.
کوزلوف معتقد است هدف این برنامه، ایجاد شرایطی برای افزایش صادرات نفت و گاز آمریکا، خصوصاً نفت شیل و در عین حال کاهش قدرت اوپک در بازار جهانی است. او یادآوری میکند که آمریکا در سالهای اخیر به بزرگترین تولید کننده نفت جهان تبدیل شده و تولید آن از ۱۳ میلیون بشکه در روز فراتر رفته است. افزایش تولید داخلی آمریکا موجب کاهش وابستگی این کشور به واردات نفت شده و آن را به یک صادرکننده بزرگ بالقوه تبدیل کرده است؛ در نتیجه، آمریکا به صورت مستقیم با کشورهای عضو اوپک وارد رقابت شده است. از دیدگاه کوزلوف، اوپک و آمریکا در بازار جهانی نفت در یک رقابت ساختاری قرار گرفتهاند. توسعه نفت شیل آمریکا این کشور را به رقیب مستقیم صادرکنندگان سنتی نفت تبدیل کرده و سیاستهای اوپک نیز در مقاطع مختلف برای محدود کردن امکان توسعه صادرات نفت آمریکا به کار گرفته شده است.
در این چارچوب، محاصره تنگه هرمز اهمیت ویژهای پیدا میکند. بسیاری از صادرکنندگان بزرگ نفت در خاورمیانه برای صادرات خود به این تنگه وابستهاند. بنابراین، اختلال در عبور و مرور از هرمز میتواند حجم عرضه نفت منطقه را کاهش داده و قیمتها را افزایش دهد. کوزلوف استدلال میکند که این وضعیت میتواند قدرت بازار اوپک را تضعیف و فضای بیشتری برای توسعه صادرات نفت آمریکا ایجاد کند. از نظر او، آمریکا از طریق کنترل امنیت مسیرهای دریایی، دسترسی به آنها و هزینه بیمه حمل و نقل میتواند به جای استفاده از سازوکار سنتی سهمیههای تولید، بر شرایط انتقال انرژی در بازار جهانی تأثیر بگذارد.
در این تحلیل، هدف جنگ الزاماً شکست نظامی ایران نیست. بلکه جنگ میتواند بخشی از یک راهبرد اقتصادی و مالی گستردهتر برای مهار چین، رقیب اصلی ژئوپلیتیکی آمریکا باشد. کوزلوف بر این نکته تأکید میکند که بخش عمده صادرات نفت ایران به چین میرود. بنابراین، محاصره مسیرهای دریایی ورودی و خروجی بنادر ایران میتواند درآمدهای نفتی تهران را کاهش دهد و همزمان فشار بر چین را افزایش دهد.
از سوی دیگر، اختلال در مسیرهای انتقال انرژی رقبای آمریکا در منطقه، در کنار افزایش نیاز بازار جهانی به عرضهکنندگان جایگزین، میتواند فرصت بیشتری برای شرکتهای نفت و گاز آمریکایی ایجاد کند. در نتیجه، از نگاه کوزلوف، تنگه هرمز همزمان دو کارکرد دارد: از یک سو ابزاری برای فشار بر ایران و چین است و از سوی دیگر، ابزاری برای افزایش رقابتپذیری صنعت نفت و گاز آمریکا. او در نهایت پیشنهاد میکند تأثیر «دکترین ترامپ» بر تغییر مدل رقابتپذیری اقتصاد آمریکا با توجه به این تحولات مورد بررسی قرار گیرد؛ زیرا در این صورت میتوان ارتباط میان سیاست خارجی، جنگ، انرژی و اقتصاد آمریکا را بهتر درک کرد
چرا جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران با شکست مواجه شد: فئودور لوکیانوف[۵]
به اعتقاد او، جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران شایسته آن است که در کتابهای درسی روابط بینالملل معاصر قرار گیرد؛ نه به این دلیل که تمام نظریههای موجود درباره قدرت را رد میکند، بلکه به این دلیل که نحوه استفاده از قدرت در حال تغییر است. لوکیانوف تأکید میکند که رویکردهای کلاسیک روابط بینالملل همچنان معتبرند و موازنه قدرت از میان نرفته است. برتری نظامی همچنان اهمیت دارد، اما استفاده از زور دیگر الزاماً نتایج قابل پیشبینی ندارد. از نظر او، جنگ ایران نمونه روشنی از این تحول است. ائتلافی متشکل از آمریکا، اسرائیل و کشورهای عربی خلیج فارس که از نظر قدرت نظامی به مراتب برتر بود، نتوانست اهداف خود را در برابر ایران و گروههای متحد آن محقق کند.
هدف اولیه، وارد کردن ضربهای سریع و ویرانگر به نظام ایران بود؛ با این تصور که فشار خارجی و شکافهای داخلی، ایران را به فروپاشی نزدیک کرده است. مطالبه ترامپ برای «تسلیم بیقید و شرط» نیز بازتاب همین محاسبه بود. اما ایران پس از حمله اولیه فرو نپاشید، بلکه سازماندهی مجدد، بسیج و واکنش خود را افزایش داد. لوکیانوف این وضعیت را نمونهای از اقدام متقابل نامتقارن میداند. ایران قادر نبود از نظر قدرت متعارف با آمریکا و اسرائیل رقابت کند، اما لازم هم نبود چنین کند؛ زیرا توانست از ابزارهای موجود به نحوی استفاده کند که بخشی از برتریهای طرف مقابل را خنثی کند.
او چهار عنصر را در این واکنش برجسته میکند:
- حرکت ایران برای بستن تنگه هرمز؛ اقدامی که پیش از آن بارها تهدید به انجامش شده بود.
- حمله به اهداف آمریکایی و داراییهای شرکای اصلی آمریکا در منطقه.
- استفاده از ذخایر تسلیحاتی گسترده که اگرچه در سطح توان آمریکا و اسرائیل نبود، اما برای وارد کردن خسارات جدی کافی بود.
- تحمل خسارت بالاتر از طرف مقابل.
از دیدگاه لوکیانوف، نتیجه جنگ نشان میدهد که هیچ یک از مسائل اصلی که آمریکا و اسرائیل برای حل آنها وارد جنگ شدند، حل نشده است و بار دیگر همه چیز به مذاکرات آینده موکول شده است. او از این وضعیت نتیجهای فراگیرتر میگیرد: دامنه دستیابی به اهداف سیاسی از طریق نیروی نظامی در حال کاهش است. طرف ضعیفتر به دلیل دسترسی به ابزارهای نامتقارن و افزایش ظرفیت مقاومت، توان بیشتری برای ایستادگی پیدا کرده است؛ در مقابل، قدرتهای بزرگ تمایل کمتری برای پذیرفتن خطرات جدی، به خصوص خطراتی که ممکن است ثبات داخلی آنها را تهدید کند، دارند.
از این منظر، جنگ ایران نشانهای از تضعیف نسبی قدرت مسلط آمریکا نیز محسوب میشود. لوکیانوف معتقد است ترامپ نشان داده است که تمایلی به ورود مجدد به یک رویارویی تمام عیار ندارد، زیرا جنگی که خود آغاز کرده بود نتوانست اهداف مورد نظرش را محقق کند. در نتیجه، متحدان آمریکا همچنان مجبورند قدرت واشنگتن را در محاسبات خود لحاظ کنند، اما دیگر نمیتوانند با اطمینان فرض کنند که آمریکا همیشه حاضر است تمام هزینهها و خطرات را به نمایندگی از آنها تحمل کند. وی در نهایت این مسئله را صرفاً پدیدهای خاورمیانهای نمیداند، بلکه آن را یک روند جهانی تلقی میکند.
در نتیجه، این مجموعه مقالات یک برداشت روشنی از جنگ ارائه میدهند: جنگ ایران برای تحلیلگران روسی صرفاً یک شکست یا پیروزی نظامی نیست، بلکه آزمونی برای سنجش محدودیتهای قدرت آمریکا، ظرفیت مقاومت یک قدرت منطقهای، نقش انرژی در رقابتهای ژئوپلیتیکی و روند گذار از نظم تحت رهبری آمریکا به یک نظام بینالمللی چندقطبی است.
[۱] ناتالیا تسوتکووا، دکترای علوم تاریخی، استاد و سرپرست مؤسسه مطالعات آمریکا و کانادا در آکادمی علوم روسیه و عضو شورای امور بینالملل روسیه، در تحلیل خود به بررسی انگیزههای درونی آمریکا برای آغاز حملات نظامی علیه ایران میپردازد.
[۲] Heritage Foundation
[۳] Project 2025
[۴] تیموفی بورداچف، دکترای علوم سیاسی، مدیر برنامه باشگاه گفتگوی والدای،
[۵] فئودور لوکیانوف، سردبیر مجله «روسیه در امور جهانی (Russia in Global Affairs)»، رئیس هیئت رئیسه شورای سیاست خارجی و دفاعی روسیه









