#اختصاصی
نویسنده: حسن بهشتیپور، کارشناس ارشد روابط بینالملل و عضو شورای علمی ایراس
برای دستیابی به درکی دقیقتر و تحلیلی واقعبینانهتر از چرایی امضای یادداشت تفاهم میان ایران و آمریکا، و نیز برای داوری منصفانه دربارهٔ این سند، بهنظر میرسد بازخوانی کتاب ارزشمند «ماهیت تصمیمگیری: تشریح بحران موشکی کوبا» نوشتهٔ گراهام الیسون و فیلیپ زلیکو، ضرورتی انکارناپذیر است؛ چه این کتاب برای نخستینبار مطالعه شود و چه پیشتر خوانده شده باشد، بازخوانی دوبارهٔ آن، افقهای تازهای فرا روی تحلیلگر میگشاید.
خوانش این کتاب از یک سو، به ما هشدار میدهد که در مسیر شصتروزهٔ پیشروی مذاکرات، ایران و آمریکا با چه چالشهای عظیمی روبهرو هستند و چگونه میتوان با انتخاب رویکردی تحلیلیِ مناسب، بهروز و ترکیبی، برای این چالشها راهکار اندیشید. از سوی دیگر، کتاب به پرسش بنیادین پاسخ میدهد که ریشهٔ اصلی اختلاف نظر میان موافقان و مخالفان امضای این یادداشت تفاهم، صرفاً به کشمکشهای جناحی یا گروهی بازنمیگردد، بلکه در نوع نگرش آنها، مبتنی بر رویکرد تحلیلیای است که برگزیدهاند.
اختلاف برداشتها از یک رویداد سیاسی، تنها ناشی از تفاوت در مواضع سیاسی نیست، بلکه به «سطح تحلیل» انتخابشده نیز بستگی دارد. برخی تحلیلگران در سطح نظام بینالملل و موازنه قدرت به موضوع مینگرند، برخی بر سازوکارهای سازمانی و نهادی تمرکز میکنند و گروهی دیگر نقش افراد و فرآیندهای تصمیمگیری را تعیینکننده میدانند؛ از این رو، ممکن است از یک واقعیت واحد به نتایجی متفاوت برسند.
الیسون و زلیکو در این اثر ماندگار، سه مدل تحلیلی را بر پایهٔ سه «رویکرد تحلیلی» کاملاً متمایز، برای بررسی بحران موشکی کوبا به کار میگیرند. هر یک از این مدلها بر اساس چارچوبی نظری خاص در علوم سیاسی و روابط بینالملل بنا شده و با تمرکز بر سطحی متفاوت از تحلیل، روایتی جداگانه از رویداد ارائه میدهند. ایدهٔ محوری کتاب این است که انتخاب هر یک از این رویکردها، بهطور بنیادین تعیین میکند که تحلیلگر چه پرسشی را مطرح میسازد، به دنبال چه شواهدی میگردد و در نهایت به چه پاسخی دست مییابد. در همین نقطه است که با بازخوانی این کتاب میتوان دریافت چرا، با وجود هماهنگیهای موجود در عرصهٔ داخلی، هنوز بخشی از جریان اصولگرا برداشتی کاملاً متفاوت از این یادداشت تفاهم دارند.
نویسندگان کتاب، سه مدل و رویکرد نظری پشت هر تحلیل را با ذکر مثالهایی از کاربردشان در بحران موشکی کوبا، به روشنی تبیین میکنند؛ چنانکه گویی این رویکردها برای تحلیل بحران امروز در روابط ایران و آمریکا نگاشته شدهاند.
مدل نخست: بازیگر عقلانی (Rational Actor Model)
رویکرد نظری این مدل بر پایهٔ نظریههای واقعگرایی در روابط بینالملل و نظریهٔ انتخاب عقلانی در علوم سیاسی، سازمانیافته است. فرض اصلی آن است که دولتها بهمثابهٔ بازیگرانی یکپارچه و عقلانی در نظر گرفته میشوند که برای بیشینهسازی منافع ملی خویش، اقدامات خود را محاسبهگرانه برمیگزینند. در این دیدگاه، دولت همچون «جعبهای سیاه» فرض میشود و آنچه اهمیت دارد، محاسبهٔ هزینه–فایده و انتخاب بهترین گزینه برای بقا و قدرت ملی است. بر اساس این رویکرد، بحران موشکی کوبا چنین تحلیل میشود:
چرا شوروی موشکها را در کوبا مستقر کرد؟ برای پر کردن «شکاف موشکی» و جبران برتری استراتژیک آمریکا در دوران جنگ سرد.
چرا آمریکا به جای حملهٔ هوایی، محاصرهٔ دریایی را برگزید؟ زیرا محاصره واکنشی قاطع اما قابل کنترل بود که از تشدید سریع تنش جلوگیری میکرد و توپ را در زمین شوروی میانداخت تا عقبنشینی کند. (در اینجا نیازی به یادآوری کاربرد این تجربه در واکنش آمریکا به بسته شدن تنگهٔ هرمز نیست.)
چرا شوروی موشکها را خارج کرد؟ زیرا با خطر رویارویی نظامی گسترده و احتمالاً هستهای مواجه شد و ترجیح داد با دریافت امتیازاتی (مانند خروج محرمانهٔ موشکهای آمریکا از ترکیه)، عقبنشینی کند. درک این نکته برای شرایط امروز ایران از اهمیتی ویژه برخوردار است، با این تفاوت که ایران با مقاومتی همهجانبه به آمریکا نشان داد که نمیتواند خواستههای خود را به تهران دیکته کند.
مدل دوم: رفتار سازمانی (Organizational Behavior Model)
رویکرد نظری این مدل ریشه در نظریههای سازمانی و جامعهشناسی نهادها دارد و «جعبهٔ سیاه» دولت را میگشاید. فرض اصلی آن است که خروجی اقدامات دولتها، نتیجهٔ مستقیم تصمیمات محاسبهگرانهٔ رهبران نیست، بلکه حاصل رویههای عملیاتی استاندارد، فرهنگ سازمانی و بودجهٔ سازمانهای بزرگ دولتی و نظامی است. سازمانها بر اساس روالهای از پیش تعیینشده عمل میکنند و به جای بهینهسازی، به دنبال رضایتبخشی و کاهش عدماطمینان هستند. بر پایهٔ این چارچوب، تحلیل بحران موشکی کوبا و پاسخ به پرسشهای اساسی، شکل دیگری به خود میگیرد:
چرا استقرار موشکها در کوبا توسط آمریکا کشف شد؟ زیرا نیروی هوایی شوروی بر اساس رویههای استاندارد خود، محمولهها را استتار نکرده بود و این رویهٔ معمول، آنها را در برابر شناسایی توسط هواپیمای جاسوسی U2 آمریکا آسیبپذیر ساخت.
چرا آمریکا حملهٔ هوایی را اجرا نکرد؟ نیروی هوایی آمریکا نمیتوانست موفقیت «حملهٔ جراحی» را برای نابودی همهٔ موشکها تضمین کند و رویههای عملیاتی آن برای بمباران گسترده طراحی شده بود، نه حملهٔ محدود. از سوی دیگر، نیروی دریایی رویههای عملیاتی مشخصی برای اجرای محاصرهٔ دریایی داشت و از پیش، نیروی قابلتوجهی در منطقه مستقر کرده بود.
چرا فرآیند تصمیمگیری با اختلال مواجه شد؟ برخی رویدادهای خطرناک، مانند پرواز هواپیماهای U2 بر فراز شوروی یا پراکنده شدن بمبافکنها در فرودگاههای غیرنظامی، ناشی از اجرای رویههای استاندارد نظامی بود و نه دستور مستقیم رهبران. در اینجا شاید بتوان مهمترین عوامل تأثیرگذار در منازعهٔ امروز را به آسیب وارد شدن به جنگندهٔ پیشرفتهٔ اف۳۵ آمریکایی، شکست عملیات آمریکا در اطراف اصفهان (که تداعیکنندهٔ شکست عملیات طبس بود)، و نیز پاسخ آمریکا به بستن متقابل تنگهٔ هرمز بر روی کشتیهای ایرانی و اعمال محاصرهٔ دریایی از راه دور، تعبیر کرد.
مدل سوم: سیاست بوروکراتیک (Governmental Politics Model)
رویکرد نظری این مدل بر اساس نظریههای رفتارگرایی و تحلیل گروهها در سیاست شکل گرفته و به شدت از تحلیلهای روانشناختیِ تصمیمگیری تأثیر پذیرفته است. فرض اصلی آن است که تصمیمات دولتها، نتیجهٔ یک «بازی سیاسی» و چانهزنی میان بازیگران کلیدی درون دولت (با منافع، ادراکات و قدرتهای متفاوت) است، نه انتخاب یکپارچهٔ یک بازیگر عقلانی. این مدل بر نقش شخصیتها، روابط شخصی، ادراکات، قدرت متقاعدسازی و «مه جنگ» تأکید میگذارد. بر اساس این رویکرد، تحلیل سوم و متفاوتی از بحران موشکی کوبا ارائه میشود و پاسخ به پرسشها نیز دگرگون میشود:
چرا کندی به جای مذاکره، پاسخی قوی در پیش گرفت؟ به دلیل شکست در عملیات خلیج خوکها، جمهوریخواهان در کنگره، مسئلهٔ کوبا را به معضلی انتخاباتی برای دموکراتها تبدیل کرده بودند و کندی برای نشان دادن قدرت، محکمترین واکنش ممکن را انتخاب کرد.
چرا محاصرهٔ دریایی برگزیده شد؟ اگرچه اکثر اعضای «کمیتهٔ اجرایی» طرفدار حملهٔ هوایی بودند، اما افراد نزدیک به رئیسجمهور، مانند برادرش رابرت کندی، طرفدار محاصره بودند. از سوی دیگر، کندی به مشاوران نظامی خود (مانند ژنرال کورتیس لیمی) که طرفدار حمله بودند، پس از فاجعهٔ خلیج خوکها اعتماد نداشت. در نتیجه، ترکیب فشار و کشش این گروهها، به تصمیم محاصره انجامید. در اینجا نقش افراد بهروشنی در جهتدهی به بحران و مدیریت شدیدترین بحرانی که جهان را تا آستانهٔ جنگ جهانی سوم پیش برد، آشکار میشود.
نتیجهگیری:
درس اصلی کتاب «ماهیت تصمیم» این است که هر یک از این سه مدل، بخشی از حقیقت را نمایان میسازد، اما هیچکدام به تنهایی تصویری کامل از یک رویداد پیچیدهٔ سیاسی ارائه نمیدهند. انتخاب هر چارچوب نظری، دریچهای متفاوت به روی واقعیت میگشاید: با رویکرد نخست (عقلانی)، تصویر کلان رقابت قدرتها و محاسبات استراتژیک را میبینیم؛ با رویکرد دوم (سازمانی)، به نقش رویهها، محدودیتها و کندی ذاتیِ بوروکراسیهای بزرگ پی میبریم؛ و با رویکرد سوم (سیاست بوروکراتیک)، به بازی پیچیدهٔ منافع، شخصیتها و روابط انسانی درون دولت دست مییابیم. بنابراین، یک تحلیلگر سیاسی ماهر، کسی است که بتواند بسته به پرسش تحلیل و بستر آن، از این چند رویکرد نظری بهره گیرد و یا روایتهای حاصل از آنها را با یکدیگر تلفیق کند تا به فهمی عمیقتر، چندلایهتر و راهگشاتر از یادداشت تفاهمی که میتواند برای خروج از بنبست مذاکراتی کارآمد باشد، دست یابد.









