تاریخ : چهارشنبه, ۱ بهمن , ۱۴۰۴ 3 شعبان 1447 Wednesday, 21 January , 2026

آشوب یا: چطور از بی‌نظمی لذت ببریم؟

  • ۰۹ مهر ۱۴۰۴ - ۱۵:۵۶
آشوب یا: چطور از بی‌نظمی لذت ببریم؟
آیا می‌توان گفت با وجود پیشرفت‌های تکنولوژیکی حیرت‌آوری که در پیش رو داریم، ممکن است به جای آنکه چیزی کاملاً نو و بی‌سابقه خلق شود، به الگوریتم‌هایی بازگردیم که در قرون گذشته وجود داشته؟

#اختصاصی

نویسندگان: اولگ باربانوف، آنتون بسپالوف، تیموفی بورداچف،

فئودور لوکیانف، آندری سوشنتسوف و ایوان تیموفی‌یف

 

 

 

اراده‌ها و سرنوشت‌های ما چنان در تضادند

که نقشه‌هایمان همیشه نقش بر آب می‌شوند؛
افکار ما مال خودمان است، ولی نتایج آنها
از آنِ ما نیست.
ویلیام شکسپیر، هملت

پیوسته گفته می‌شود که تغییرات امروز بدون مشابه تاریخی است – اما از کی؟ می‌توان این پرسش را مطرح کرد که چند سال از آخرین باری که جهان شاهد تغییراتی با این ابعاد بوده گذشته است؟ از ۴۰ سال پیش، وقتی تغییرات در اتحاد جماهیر شوروی راهی برای پایان جنگ سرد و تقابل نظامی و ایدئولوژیکی بین دو بلوک ایجاد کرد؟ یا شاید ۸۰ سال پیش، زمانی که متفقین از جنگ جهانی دوم پیروز بیرون آمدند و نظام سازمان ملل شکل گرفت و بنیان‌گذاری شد؟ اما می‌توان حتی به بیش از یک قرن پیش بازگشت، زمانی که اروپا، که زمانی سرنوشت جهان را در دست داشت، با آغاز یک کشتار جهانی دست به خودکشی زد و پس از سلسله‌ای از درگیری‌ها، جایگاه مرکزی خود در امور بین‌المللی را از دست داد.

می‌توانیم حتی عمیق‌تر به گذشته برویم تا شباهت‌هایی پیدا کنیم، که در نهایت فقط نشان می‌دهد امروز چقدر با هر نقطه دیگری در تاریخ متفاوت است. حتی اگر برخی شرایط با یکدیگر همخوانی داشته باشند یا به نظر به هم مرتبط برسند، نتایج آنها همیشه متفاوت است. اگر فرایندهای تاریخی راهنما باشند، ماهیت غیرخطی آنها نکته کلیدی است. چیزی که روزی پیشرو و همیشگی به نظر می‌رسید، امروز به گذشته تعلق دارد، در حالی که مسائلی که سال‌ها پیش منسوخ و قدیمی تلقی می‌شدند، اکنون  اهمیت بی‌سابقه یافته‌اند. درک این تغییرات و سازگاری با آنها زمان می‌برد و برای هر کسی آسان نیست.

تجربه‌ای که روز به روز کم اهمیت می‌شود

برای یک فرد یا حتی یک گروه اجتماعی کاملاً طبیعی است که مدل‌های شناخته‌شده و تثبیت‌شده‌ای را دنبال کند که اثربخشی و ارزش خود را اثبات کرده‌اند. دولت‌ها نیز از این قاعده مستثنی نیستند. به هر حال، تاریخ را می‌توان به مثابه پازلی از برخوردهای میان دیدگاه‌های تثبیت‌شده و فرآیندهایی دانست که در پی به چالش کشیدن و تغییر آن‌ها هستند.

در دوره‌های تغییر تدریجی، این تضادها نرم‌تر می‌شوند، اما هنگامی که تغییرات سرعت می‌گیرند، کلیشه‌ها و الگوهای رفتاری فرو می‌ریزند و حفظ سرعت تغییر تقریباً غیرممکن می‌شود.

این همان وضعیتی است که اکنون در روابط بین‌الملل شاهد آن هستیم. تجربه قرن بیستم جهان‌بینی امروز را شکل می‌دهد. البته، شاید هیچ دوره‌ای در تاریخ به اندازه این قرن از نظر شوک‌ها و رنج‌هایی که بر بشریت وارد شد، وجود نداشته باشد. با این حال، میراث قرن بیستم در مواجهه با فرایندهای جاری روز به روز کمتر مرتبط به نظر می‌رسد، حتی اگر ریشه‌های آن به گذشته بازگردد. به دلایل مختلف ایدئولوژیکی، سیاسی و اقتصادی، بسیاری در پایان قرن گذشته باور داشتند که آرمان‌های نظم جهانی لیبرال باید نحوه به اشتراک‌گذاری این جهان را تعیین کنند و برای مدت نامعلومی پایدار خواهند ماند. بدیهی است که این باور توهمی بیش نبوده است. در واقع، همین نظم و ویژگی‌های متمایز آن بود که راه را برای تغییرات سریع، ناگهانی و گاهی ترسناک که امروز شاهدشان هستیم، باز کرد.

اما این تغییرات دقیقاً چه هستند؟ آیا واقعاً در حال دگرگون کردن کامل و بنیادی الگوهای موجود‌اند؟ یا شاید شاهد گذرگاهی هستیم که اصول حاکم بر روابط بین‌الملل را حتی اگر تحولی بزرگ به بار آورد، کاملاً حذف نمی‌کند؟ آیا می‌توان گفت با وجود پیشرفت‌های تکنولوژیکی حیرت‌آوری که در پیش رو داریم، ممکن است به جای آنکه چیزی کاملاً نو و بی‌سابقه خلق شود، به الگوریتم‌هایی بازگردیم که در قرون گذشته وجود داشته؟ این نوشتار تلاش می‌کند روندهای جاری را بررسی کند.

نظم شکننده، همچنان نظم است

باشگاه والدای در سال‌های اخیر در گزارش‌های خود نسبتاً خوشبین بوده است. اگرچه به افزایش چالش‌های فوری و ناتوانی اقتصاد و سیاست جهانی در مقابله با آنها اذعان داریم، اما استدلال کرده‌ایم که جهان در برابر پیامدهای این تغییرات به طرز شگفت‌انگیزی مقاوم باقی مانده است. به عبارت دیگر، فرسایش سریع نهادهای جهانی ممکن است ریسک‌های بیشتری ایجاد کند و هزینه‌بر باشد، اما منجر به فروپاشی کامل نظام روابط موجود نمی‌شود.

در این نقطه، نظر ما با دیدگاه بسیاری از همکارانمان در غرب اوراسیا تفاوت داشت. آنها این تحولات را از دریچه قدرت‌هایی می‌دیدند که تسلطشان برای مدت طولانی جوهره نظم جهانی را شکل داده است، به گونه‌ای که کمتر کسی به یاد دارد یا می‌داند پیش از آن چگونه کار می‌کرد. کاملاً قابل درک است که این قدرت‌ها و ناظران نگرانی خود را نسبت به کاهش اثربخشی حکمرانی جهانی پنهان نکردند.

با این حال، با توجه به فرآیندهای در حال وقوع در سراسر جهان، می‌توان استدلال کرد که نظام فعلی روابط تجاری و اقتصادی، محدودیت‌های نظامی و سیاسی، مقاوم‌تر از آن چیزی است که خالقان آن تصور می‌کردند. البته، این خالقان، یعنی کسانی که این مدل را شکل داده‌اند، در امور جهانی نقش کمرنگ‌تری خواهند داشت زیرا مراکز جدید و متنوع‌تری از قدرت، نفوذ و ظرفیت اقتصادی در سراسر جهان ظهور می‌کنند.

با این حال، مرز میان تاب‌آوری و شکنندگی همچنان مبهم باقی مانده است. خودِ چندقطبی‌بودن محیطی ایجاد می‌کند که کمتر خطی است و تنوع و تغییرپذیری بیشتری دارد، اما نباید به‌عنوان یک نظم جدید به‌تنهایی تلقی شود. برخی تمایل دارند مسائل پیچیده را با رویکردهای ساده‌انگارانه حل کنند. به‌عنوان مثال، روندی رایج وجود داشته که اهداف سیاست خارجی را از طریق ابزارهای نظامی دنبال کنند. اگرچه این اصل در همه موارد به نتیجه نرسیده است، اما اصل «قدرت، تعیین کننده حق است» در بحران‌های جهان دوباره ظهور می‌کند و روش‌های قدیمی‌تر حل‌وفصل درگیری‌ها، نهادهای بین‌المللی را به حاشیه می‌راند.

سؤال اصلی این است که آیا جامعه بین‌المللی موفق خواهد شد مسیر توسعه پایدار و پیوسته را دنبال کند، حتی اگر گهگاه با حوادثی همراه باشد، یا اینکه همانطور که بارها در گذشته دیده‌ایم، بحران‌های مختلف راه را برای جنگی بزرگ با پیامدهای مرگبار آن هموار خواهند کرد؟ ارزیابی احتمال وقوع هر یک از این سناریوها تقریباً غیرممکن است. سایه جنگی فراگیر و جهانی ممکن است همیشه ما را دنبال کند. هرچند چنین جنگی ممکن است، اما الزامی نیست و نباید حتماً اتفاق بیفتد که این موضوع مقداری امیدواری ایجاد می‌کند. این استدلال که نظام روابط بین‌الملل پتانسیل خود را برای تغییرات بنیادین از دست داده است، می‌تواند نقطه شروعی برای درک مسیر پیش رو باشد.

آیا پتانسیل انقلاب وجود دارد؟

در طول تاریخ، برخی کشورها تلاش کرده‌اند تا هنجارها و قواعد موجود را برای خود و جهان بازنگری و دگرگون کنند. میزان اراده آن‌ها را می‌توان در طیفی از خواسته‌های بازنگرانه از اصلاح نظام روابط موجود به نفع خودشان تا اتخاذ الگوهای رفتاری انقلابی با هدف عمدی برای فروپاشی نظم موجود و ساختن چیزی کاملاً نو سنجید. این میل به ویرانگری شوک‌هایی ایجاد کرده که می‌توانست به جنگ‌های جهانی منجر شود. پس از پایان این شوک‌ها، چشم‌اندازی نوین از توازن قدرت شکل گرفت که پایه‌ای برای ظهور روابط بین‌الملل به شکل جدید بود و تا زمانی که این توازن برقرار بود، دوام یافت.

شکی نیست که تحولات امروز عمیق و در تقریباً تمامی حوزه‌ها در حال وقوع‌اند. با این حال، نمی‌توان آن‌ها را بیانگر اراده‌ای آگاهانه از سوی کسی دانست بلکه باید آن‌ها را مجموعه‌ای از فرایندهای طبیعی و تا حدی پیش‌بینی‌شده تلقی کرد. حتی می‌توان گفت که هیچ قدرتی در جهان امروز تمایل یا توانایی این را ندارد که همه چیز را کاملاً وارونه کند.

سلاح‌های هسته‌ای، بی‌شک، نقشی تثبیت‌کننده ایفا می‌کنند، زیرا وقوع رویارویی نظامی مستقیم بین قدرت‌های هسته‌ای را بی‌معنا می‌سازند. در واقع، اصل «تضمین نابودی متقابل» هنوز هم تا حد زیادی روابط میان قدرت‌های هسته‌ای و راهبرد آن‌ها نسبت به یکدیگر را تعریف می‌کند. با این حال، مطابق با مفهوم جنگ سرد جورج اورول، سلاح‌های هسته‌ای کارکردی دیگر نیز دارند: این سلاح‌ها به قدرت‌های هسته‌ای اجازه می‌دهند تا هرگونه آرزوی بازنگرانه‌ واقعی از سوی اعضای ضعیف‌تر جامعه بین‌المللی را سرکوب کنند. اورول معتقد بود که توسعه سلاح‌های هسته‌ای، سطحی از نابرابری ایجاد کرده است که برای دارندگان و نادارندگان این سلاح‌ها، فاصله‌ای غیرقابل عبور پدید آورده است.

با این حال، دیگر جنگ سرد نظم جهانی را از نظر ساختار سیاست بین‌الملل تعریف نمی‌کند. در واقع، نظمِ ادعایی امروز آن‌چنان پیچیده شده است که حاکمان دیگر نمی‌توانند سلطه‌ای کامل و تمام‌عیار را تحمیل کنند. نه منابع مالی لازم را برای این کار در اختیار دارند، نه انگیزه‌های داخلی، و نه حتی اراده‌ای برای انجام آن. ایالات متحده، در این زمینه، نمونه‌ای روشن است. همزمان، کشورهای تحت سلطه (یا کمتر برخوردار)، در حال گسترش ظرفیت‌های خود هستند بدون آن‌که بخواهند نظم موجود را به‌طور ریشه‌ای دگرگون کنند. برعکس، آن‌ها خواهان جلوگیری از فروپاشی کامل هستند، از خسارات جانبی می‌ترسند و باور دارند که برخی نهادها می‌توانند به نفعشان عمل کنند. در همین نظم موجود است که آن‌ها می‌توانند بدون دست زدن به انقلاب یا پذیرش ریسک‌های بیش‌ازحد، جایگاه خود را ارتقا دهند. «اکثریت جهانی» بر این باور است که به انقلاب نیازی ندارد.

در مجموع، در جهان پس از جهانی‌شدن، محیط بین‌المللی تمایل دارد اقدامات دولت‌ها را که در گذشته می‌توانستند بحران‌های بزرگی ایجاد کنند، جذب و خنثی کند. این امر ناشی از افزایش پیوستگی‌های ارتباطی، رقابت‌های فناورانه، و این واقعیت است که امروزه همه چیزی به دیگران بدهکارند. در کنار آن، بین دو انتخابِ داشتن زندگی بهتر و دست‌یافتن به قهرمانی‌های تاریخی، اغلب مردم گزینه اول را برمی‌گزینند.

این عوامل ساختاری تأثیری خنک‌کننده بر روابط بین‌الملل دارند و به نفع تغییرات رادیکال نیستند. با این حال، این عوامل به تنهایی کافی نیستند. چنانکه می‌دانیم، پیوستگی اقتصادی جهانی نتوانست مانع از وقوع یک جنگ جهانی در اوایل قرن بیستم شود، همان‌طور که پیوندهای خانوادگی بین خاندان‌های سلطنتی اروپا در قرن نوزدهم نتوانست از یک رشته درگیری‌های خشن و خونین جلوگیری کند.

نکته مهم این است که هیچ کشوری قادر نیست برنامه‌ای انقلابی ارائه دهد، به‌ویژه در زمینه سیاست داخلی، که مستلزم اقداماتی واقعاً قاطع باشد. هیچ قدرتی تمایلی به تغییر بنیادین جامعه خود از طریق گذار به چارچوب‌های جدید اجتماعی و اقتصادی ندارد. بنابراین، ایجاد تغییرات رادیکال در عرصه بین‌المللی نیز بی‌معنی می‌شود. با توجه به پیچیدگی جوامع امروزی، پیش‌بینی اینکه چگونه تغییرات رادیکال در سیاست‌های داخلی و بین‌المللی می‌توانند بر اقتصاد و حکمرانی تأثیر بگذارند، اکنون غیرممکن است. در این میان، هر کشوری اولویت را به ثبات داخلی و اطمینان از توانایی توسعه در امنیت می‌دهد و این مسئله بر هر گونه اهداف خارجی ارجحیت دارد.

ماجرای ترامپ: انقلابی ناتمام

دونالد ترامپ نمونه‌ای برای بحث درباره پتانسیل تغییرات رادیکال در سراسر جهان است. ایده آنچه به «انقلاب دوم آمریکا» معروف شده، در میان هواداران او در ایالات متحده طرفداران زیادی پیدا کرده است. رئیس‌جمهور چهل‌وهفتم تأثیر زیادی بر روابط بین‌الملل دارد و با توجه به گام‌های ناگهانی‌ای که برداشته — به‌ویژه با توجه به نیت‌های اعلام‌شده‌اش —به نظر می‌رسد وضعیت مستعد یک انقلاب باشد. اما این چه نوع انقلابی است که  از سوی کسی صادر می‌شود که در عمل در حال حکومت بر جهان است؟

در نهایت، ایالات متحده همچنان بزرگ‌ترین قدرت جهان باقی مانده است، حتی اگر بخشی از قدرت خود را از دست داده باشد. بر اساس نظریه انقلاب در شکل کلاسیک آن که توسط مارکسیسم-لنینیسم تعریف شده است، کاملاً روشن است که تنها گروه‌های تحت استثمار و رنج‌کشیده از سرکوب حق انقلابی بودن را دارند. طبق این منطق، شورش یک هژمون علیه قواعد بین‌المللی که خودش شکل داده است، نمی‌تواند به عنوان انقلاب قلمداد شود. مارکسیست‌ها برای توصیف این آرزوها زبان دیگری به کار می‌برند و آن را تلاشی برای تقسیم جهان در پس‌زمینه اختلافات فزاینده میان قدرت‌های امپریالیستی می‌نامند. در این زمینه نیز چیز جدیدی وجود ندارد.

 

تمایل ترامپ به ایجاد مسیر جدیدی برای توسعه ایالات متحده، ناشی از این واقعیت است که کشور با چالش‌های فراوانی روبرو است. به طور کلی، دستور کار سیاست خارجی کاخ سفید را می‌توان به عنوان تداوم سیاست‌ها و اقتصاد داخلی آمریکا در نظر گرفت. ایالات متحده که مدت‌ها از جایگاه هژمون جهانی برخوردار بوده، این وضعیت را نقطه عطفی می‌داند، حتی اگر به‌طور آگاهانه یا غریزی بپذیرد که حتی بزرگ‌ترین قدرت جهان نیز باید با محدودیت‌ها و موانعی مواجه شود. امروز ایالات متحده در تلاش نیست جهان را دگرگون کند، بلکه می‌خواهد از روندهای بین‌المللی در حال وقوع بهره‌مند شود. هدف آن حفظ توانایی حل و فصل مسائل بین‌المللی است که از نظر آمریکا اهمیت اصولی دارد، به شیوه خود است.

به عبارت دیگر، اگر این انقلاب است، انقلابی نیمه‌پخته است. به جای فروپاشی نظم قدیم برای ساختن نظم جدید، هدف صرفاً حذف آن چیزهایی است که هزینه یا تلاش اضافی برای آمریکا به همراه دارد. به نظر می‌رسد که ترامپ و تیم او بر منافع ملی تمرکز دارند و به نظم بین‌المللی و مفاهیم آن کمتر توجه می‌کنند. به عنوان نمایندگان بزرگ‌ترین قدرت جهان، با کشورها به شکلی دلخواه و با معیارهای مختلف رفتار می‌کنند. همه چیز به میزان برتری قدرت ایالات متحده نسبت به کشورهایی که با آن‌ها تعامل دارد، بستگی دارد. در این زمینه، ایالات متحده تاکنون توانسته این مزیت رقابتی را در روابط با تقریباً تمام کشورهای دیگر حفظ کند، حتی اگر این برتری تا حدی مبتنی بر افول نظم لیبرال جهانی و ابزارهای آن باشد.

امروز کاخ سفید گرایش به رادیکالیسم هرچند با طعم ملایم لیبرالیسم دارد. این رویکرد دقیقاً مخالف رفتار رادیکال پیشینیان ترامپ است که با دستور کار رادیکال جهانی‌گرایی پس از جنگ سرد شناخته می‌شدند. با این حال، این به معنای تلاش بین‌المللی برای بازنگری در پایه‌های اجتماعی و سیاسی این نظام نیست. آنچه مشاهده می‌کنیم، تلاشی برای پرداختن به تحریف‌های فزاینده و آشکار ناشی از این واقعیت است که ایالات متحده در دهه ۱۹۹۰ جایگاه بین‌المللی خود را به طرز چشمگیری ارتقا داد، زمانی که هیچ قدرتی برای مقابله با این آرزوها و حفظ توازن وجود نداشت.

اشتیاق ایدئولوژیک ترامپ به ضدجهانی‌گرایی، پس از دهه‌ها تحمیل دگماتیک الگوهای لیبرال، که نه تنها به عوام‌فریبی تبدیل شده بلکه به تهدیدی واقعی بدل گشته‌اند، برای بسیاری در کشورهای مختلف جذابیت دارد. این همدلی عمدتاً احساسی است. هژمون جهانی که مدعی شکل دادن دوباره به سیاست جهانی است، به‌تنهایی در برابر کل جهان ایستاده (برای مثال به جنگ تجاری جهانی ترامپ نگاه کنید). دلیلش این است که هدف اصلی او فروپاشی عناصر نظم (یعنی نهادهایی) است که به کشورهای دیگر اجازه می‌دادند تا تا حدی در برابر سلطه آمریکا موازنه ایجاد کنند.

حتی اگر ترامپ را فرد انقلابی بدانیم که مصمم است نظم جهانی را بشکند، جایگزینی آن با نظمی عادلانه‌تر در دستور کار او نیست. سیاست خارجی ترامپ به گونه‌ای طراحی شده که هر کاری را برای افزایش قدرت اقتصادی آمریکا انجام دهد و از همه منابع در دسترس در سراسر جهان برای توسعه داخلی بهره‌برداری کند. در مورد کشورهای دیگر، آن‌ها به دنبال ابزارهای متنوع‌تری برای مقابله با فشارهای ایالات متحده هستند — از جمله از طریق حمایت گزینشی از برخی عناصر نظم قدیم در کنار تقویت ظرفیت‌های مستقل خود. این کشورها همچنین ممکن است ائتلاف‌های موقتی با دیگران برای دفاع از منافع مشترک تشکیل دهند، یا وارد معاملات دوجانبه جداگانه شوند.

آنچه ایالات متحده، اکثر شرکای آن و حتی رقبایش را به هم پیوند می‌دهد، تمرکز بر ملاحظات لحظه‌ای است. این خود به نوعی «نُرم جدید» در روابط بین‌الملل تبدیل شده است.

تقابلِ بدون مصالحه

ماهیت عملیات نظامی و اهداف بازیگران امروز، تفاوتی چشمگیر با آنچه در نیمه اول قرن بیستم دیده می‌شد دارد. یکی از جنبه‌های تعیین‌کننده در تفکر راهبردی قرن گذشته، پذیرش شکست کامل و تسلیم بی‌قید و شرطِ دشمن به‌عنوان راهی برای حل تضادهای ساختاری و بنیان‌گذاری یک نظم نوین جهانی بود. جنگ‌های جهانی اول و دوم، که به‌طور پیچیده‌ای به یکدیگر متصل بودند، تجربه‌ای تاریخی و تعیین‌کننده به‌شمار می‌روند؛ چراکه قدرت‌های متفقین با پیروزی کامل — از طریق نابودی نظامی دشمنانشان (آلمان در اروپا و ژاپن در آسیا) — توانستند سیستم‌های سیاسی آن کشورها را به‌طور اساسی دگرگون کنند.

با رجوع به جورج اورول، در رمان مشهور و دیستوپیایی او ۱۹۸۴، ابرقدرت‌ها تنها پس از تبادل حملات بود که نقش بازدارنده‌ سلاح‌های هسته‌ای را درک کردند. خوشبختانه در واقعیت، بشریت بدون تجربه‌ای آخرالزمانی به این نتیجه رسید. سلاح‌های هسته‌ای به‌تدریج برداشت‌ها از مفهوم پیروزی کامل در تقابل میان قدرت‌های بزرگ را دگرگون کردند. این سلاح‌ها تبدیل به ابزار بازدارندگی کشورها از آغاز جنگ‌های جهانی شدند. با این حال، از نظر مفهومی، این سلاح‌ها تنها عزم کشورها را برای یا نابودی کامل یا دفاع مطلق در برابر آن تقویت کردند. اصلِ «کسی که ضربه اول را می‌زند، آخر می‌میرد» اساس بازدارندگی هسته‌ای را شکل داد. این اصل همچنان پایه روابط ایالات متحده و روسیه به عنوان ابرقدرت‌های هسته‌ای است.

جنگ سرد نیز، که ذاتاً یک تقابل ایدئولوژیک بود، با روحیه‌ی مبارزه‌ای وجودی آغشته شده بود. در آغاز، هر دو طرف نه تنها قصد داشتند بر رقیب خود پیروز شوند، بلکه می‌خواستند نظام اجتماعی، سیاسی و اقتصادی آن را به‌طور اساسی دگرگون کنند. هرچند که پیروزی نظامی بدون قید و شرط از دستور کار کنار گذاشته شد، اما طرفین تلاش کردند در جبهه‌های دیگر — ایدئولوژیک یا اقتصادی — یکدیگر را شکست دهند. در اتحاد جماهیر شوروی، نیکیتا خروشچف آخرین رهبری بود که به این ایده‌ی پیروزی کامل پایبند ماند، در حالی که در ایالات متحده، ایده‌ی «جنگ تا آخرین نفس» هرگز از بین نرفت. به همین دلیل، پایان جنگ سرد در آمریکا به‌مثابه پیروزی کامل بر شوروی تلقی شد. باور رهبران اواخر دوران شوروی مبنی بر اینکه آن‌ها جنگ سرد را پایان داده‌اند، نه اینکه در آن شکست خورده‌اند، و نیز باور رهبران نخستین روسیه پساشوروی مبنی بر اینکه آن‌ها به «طرف پیروز» پیوسته‌اند، نتوانست برداشت غرب را تغییر دهد. سرنوشت اتحاد جماهیر شوروی و اتحادهای نظامی و اقتصادی‌اش، بیشتر به یک فروپاشی ایدئولوژیک و سیاسی شباهت داشت تا شکست نظامی.

این حس پیروزی، توهمی را پدید آورد که جهانی ایده‌آل می‌توان ساخت — جهانی که در آن اصول درست و جهانی دموکراسی لیبرال حاکم باشد و ملت‌هایی که در «سمت درست تاریخ» قرار دارند بتوانند سرنوشت دیگران را تعیین کنند. مداخلات نظامی دیگر تنها به خاطر مهار رقبای ژئوپولیتیکی در صحنه‌های دوردست انجام نمی‌شد، بلکه بر اساس ادعاهای واجب‌الاجرا و اخلاقی جهانی بود. استفاده از زور به عنوان نبردی میان خیر و شر مطرح شد — مبارزه‌ای که هیچ مصالحه‌ای را نمی‌پذیرد و تنها پیروزی بی‌قید و شرط را مجاز می‌داند. نبود هرگونه نیروی متوازن در برابر قدرت غرب به مدت یک ربع قرن، زمینه را برای اعمال دل‌بخواهانه آن فراهم آورد. مثال‌های این وضعیت به خوبی شناخته شده‌اند.

بازگشت به آینده

منطق تقابل وجودی که در جنگ جهانی دوم توجیه شده بود، به درگیری‌های محلی نیز تعمیم یافت؛ درگیری‌هایی که با معیارهای جنگ سرد، جزئی و بی‌اهمیت به شمار می‌آمدند. تنها در چنین فضایی بود که نهادهایی مانند دادگاه کیفری بین‌المللی یوگسلاوی سابق — الهام‌گرفته از محاکمات جرایم جنگی نورنبرگ و توکیو — و دادگاه کیفری بین‌المللی شکل گرفتند. در آستانه هزاره جدید، همین منطق در مفاهیمی مانند «جنگ علیه ترور»، «دولت یاغی» و «محور شرارت» تجسم یافت.

بحران اوکراین نقطه اوج فرآیندی است که با پایان جنگ سرد آغاز شد. ماهیت آن در این است که ناتو به ابزاری تبدیل شد تا هرگونه راه‌حل جایگزین در امور امنیتی اروپا را مسدود کند. به عبارت دیگر، این سازمان وسیله‌ای برای تحمیل شکست قطعی سیاسی به روسیه شد که پس از ناکامی در یافتن جایگاهی شایسته در نظام پیشنهادی، به رقیب آن تبدیل شد. پس از فوریه ۲۰۲۲، مفهوم شکست سیاسی به شکست نظامی، سیاسی و حتی راهبردی تبدیل شد. جامعه آتلانتیک بر این فرض عمل می‌کرد که چنین نتیجه‌ای قابل دستیابی است.

دونالد ترامپ نخستین رهبری بود که این تضاد را به رسمیت شناخت و به‌صراحت بیان کرد. او مذاکراتی درباره اوکراین با مسکو آغاز کرد و تمایل بنیادی به سازش نشان داد — بدین ترتیب روند را از حوزه اخلاقی، جایی که چانه‌زنی نامناسب است، به حوزه‌ای کاملاً متفاوت منتقل کرد. حتی اگر توافقی درباره اوکراین حاصل شود، به احتمال زیاد تناقضات اساسی را حل نخواهد کرد و بازگشت مشکلات تقریباً اجتناب‌ناپذیر خواهد بود. با این حال، هدف واقع‌بینانه دیگر شکست کامل نیست، بلکه تنظیم مداوم وضعیت موجود (با استفاده از تمام ابزارهای موجود) و کسب شرایط بهتر برای آینده نزدیک است.

اگر این مدل به طور سیستماتیک در روابط بین‌الملل نهادینه شود، ممکن است شاهد رنسانس عجیبی مانند سیاست خارجی قرن هجدهم باشیم. تاریخ آن دوره مملو از جنگ‌های خونین است، اما معمولاً این جنگ‌ها تا نابودی کامل دشمن پیش نمی‌رفتند. هنگام برقراری صلح، طرفین برای درگیری‌های مجدد آماده می‌شدند، اما هنگام شروع مجدد درگیری‌ها، به دنبال شرایط صلحی بودند که برای خودشان سودمندتر باشد تا نابودی کامل حریف. یک تفاوت اساسی این است که سه قرن پیش، اروپا مرکز سیاست جهانی بود، اما امروز چنین رویکردهایی در سطح جهانی رو به گسترش است.

عامل هسته‌ای چه جایگاهی در این تقابل دارد؟ امیدواریم این عامل مانع از وقوع تبادل گسترده سلاح‌های هسته‌ای شود. اما همان‌طور که رویدادها نشان می‌دهند، این عامل نمی‌تواند از بروز درگیری‌های عمده متعارف جلوگیری کند. علاوه بر این، در چارچوب این پارادایم جدید، امکان استفاده تاکتیکی از سلاح‌های هسته‌ای — که در دوران اوج جنگ سرد غیرقابل تصور بود — به طور کامل مردود نیست.

پایان جهانی‌بودن

گفتمان معاصر، اغلب دیپلماسی را به عنوان بازمانده‌ای از گذشته تلقی می‌کند و از ناپدید شدن مهارت‌های دیپلماتیکی که دو قرن گذشته را شکل داده بود، ابراز تأسف می‌نماید. تحلیل‌گران مشاهده می‌کنند که ما وارد دوره‌ای شده‌ایم که استراتژی‌های کوتاه‌مدت و مانورهای تحریک‌آمیز سیاست خارجی برای تاثیر فوری بر افکار عمومی غالب شده‌اند — اقداماتی که نیازی به توافقات دیپلماتیک یا مذاکرات پیچیده ندارند.

این ارزیابی تنها تا حدی درست است. دقیق‌تر اینکه آنچه در حال رنگ‌باختن است، جهانی بودن رویکردهای بین‌المللی است. نهادها، منابع و ساختارهایی که تا همین اواخر به عنوان دارایی‌های مشترک جهانی محسوب می‌شدند، اکنون توسط ایالات متحده به ابزارهایی برای منافع یک‌جانبه تبدیل می‌شوند. واشینگتن به عنوان معمار اصلی و حامی این ساختارها، معتقد است حق انحصاری تعریف معیارهای عدالت را هرگاه منافع آمریکا در خطر باشد، در اختیار دارد.

ریاکاری کمتر شده است: در حالی که پیش‌تر جهانی بودن هنجارهای اعلامی به عنوان پوششی برای اقدامات یک‌جانبه‌ی قدرتمندان بود، سیاست صریح و بی‌پرده‌ی کنونی ایالات متحده که آشکارا منافع ملی را در اولویت قرار می‌دهد بسیاری را شگفت‌زده کرده و در عین حال برای دیگران یک نقطه مرجع جدید فراهم آورده است. آمریکا منابع ملی خود را حتی به هزینه‌ی متحدانش تقویت می‌کند. واشینگتن کوچک‌ترین شرم و تردیدی نشان نمی‌دهد و به شکلی چشمگیر، جامعه‌ی بین‌المللی به سرعت به پذیرش چنین رفتارهایی به عنوان امری طبیعی عادت کرده است.

این دگرگونی در هژمونی آمریکا (که همان‌طور که پیش‌تر اشاره شد، عمدتاً ناشی از درک محدودیت‌های توانمندی است) تاکنون چیزی شبیه به توازن قدرت روشن و مشخصی که پس از جنگ جهانی دوم پدید آمد، به وجود نیاورده است. در آن دوره، سه قدرت پیروز اصلی، نظامی از مشورت‌های دیپلماتیک متقابل را بنا نهادند که به ستون فقرات نظم بین‌المللی تبدیل شد.

امروزه محورهای تنش نظامی و سیاسی به‌راحتی قابل شناسایی‌اند: آمریکا–چین، روسیه–ناتو، هند–پاکستان، هند–چین و اسرائیل–ایران. هر یک از این محورها همچون فنری فشرده هستند که می‌توانند باعث فوران‌های ناگهانی چه به‌صورت هم‌زمان و چه ناهماهنگ شوند.  رویدادهای اخیر شواهد کافی در این ارتباط ارائه می‌دهند: بحران نظامی میان دو کشور دارای سلاح هسته‌ای، هند و پاکستان، حملات قدرت‌های هسته‌ای چون اسرائیل و آمریکا به ایرانِ فاقد سلاح هسته‌ای و همه‌ی این‌ها در بستری از درگیری جاری در اوکراین، که روسیه را به‌طور مستقیم و کشورهای ناتو را از طریق مشارکت نیابتی شدید درگیر کرده است.

در اغلب سناریوها، به‌ویژه آن‌هایی که قدرت‌های بزرگ را درگیر می‌کنند، ارزیابی دقیق توازن واقعیِ توانمندی‌ها از پیش، دشوار است. رویارویی‌های نظامی — که ذاتاً غیرقابل پیش‌بینی هستند — در چنین شرایطی حتی بیش از پیش غیرقابل کنترل می‌شوند. دستیابی به پیروزی راهبردی بر دشمن، حتی برای قدرت‌های بزرگ نیز دست‌نیافتنی به نظر می‌رسد، در حالی که هزینه‌ی تلاش برای رسیدن به چنین هدفی، فراتر از چیزی است که هر یک از طرفین حاضر به پرداخت آن هستند. اسرائیل، در کنار دیگران، این واقعیت را به‌روشنی تجربه کرده است: نه تنها در جریان جنگ تقریباً دو هفته‌ای‌ با ایران که پرسش‌های بسیاری را به‌دنبال داشت و نتوانست اهداف راهبردی‌اش را محقق کند، بلکه در نبرد با حماس نیز، که همچنان هیچ چشم‌انداز روشنی برای پایان آن وجود ندارد. همین‌طور، هند و پاکستان پس از چند روز بحران شدید نظامی، تصمیم گرفتند عقب‌نشینی کنند، زیرا به این نتیجه رسیدند که تشدید بیشتر تنش، نتایج فاجعه‌باری به دنبال خواهد داشت.

غیرممکن بودن دستیابی به پیروزی استراتژیک بر حریف، حل عمیق این بحران‌ها را نیز غیرقابل تحقق می‌کند. با این حال، این موضوع ارزش و کارایی طیف گسترده‌ای از روش‌های بین‌دولتی و مکانیزم‌های دیپلماتیک را که همچنان موثرند، نفی نمی‌کند.

دیپلماسی کلاسیک در محیطی جدید

روابط رئیس-خدمتگذار[۱] که از تاریخ روم باستان شناخته شده است، یک روش فراگیر است که در تعامل بین ایالات متحده و شرکایش به وضوح دیده می‌شود. رئیس، موقعیت اجتماعی، امنیت، حقوق قانونی و رفاه اقتصادی خدمتگذاران خود را تضمین می‌کرد. در مقابل، خدمتگذاران موظف بودند در حفاظت و ارتقای ثروت رئیس با ارائه خدمات، نیروی بدنی، آراء و منابع مادی به درخواست او، مشارکت کنند.

خدمتگذار در روم وظیفه دیگری نیز داشت که شامل تعظیم روزانه به رئیس در خانه‌اش (سلام‌طوطی) بود. پس از تردید کوتاه، متحدان اروپایی ایالات متحده، توهم برابری دموکراتیک را کنار گذاشتند و روش ارتباطی که دونالد ترامپ بسیار دوست داشت یعنی احترام سلطنتی و استفاده از تعریف و تمجید را در پیش گرفتند. اوکراین یکی از ضعیف‌ترین خدمتگذاران در این شبکه رئیس-خدمتگذار است، اما واشنگتن نمی‌تواند آن را به حال خود رها کند بدون اینکه جایگاه و احترامش نزد سایر خدمتگذارانش را از دست بدهد.

این شبکه رئیس-خدمتگذار پایدار است و تا زمانی که ایالات متحده به آنچه خدمتگذارانش به عنوان شرایط اساسی روابط متقابل می‌بینند متعهد باشد، ادامه خواهد داشت. اما آنچه آمریکایی‌ها تنها یک بازتنظیم (عمدتاً مالی) در روابط رئیس-خدمتگذار می‌دانند، بزرگ‌ترین تحول در نسل‌ها است و انگیزه‌ای برای بازنگری در ماهیت این روابط برای بسیاری از خدمتگذارانش به شمار می‌رود.

همبستگی بین‌المللی بر پایه ایدئولوژی، دومین روش رایج دیپلماسی است. این نوع همبستگی، مؤثرترین شکل آن به شمار می‌رود، اما نیازمند پالایش مداوم ایدئولوژیک و تلاش برای حفظ شور و اشتیاق است، در حالی که مزایای فوری چندانی ارائه نمی‌دهد. در دوران رویارویی نظام‌مند، مانند جنگ سرد، حفظ وحدت ایدئولوژیک آسان بود، زیرا نیازی به توضیح دلیل آن یا مشخص‌ کردن دشمن وجود نداشت.

اما فرسایش این تقابل ساختاری، این الگوی منسجم را به هم ریخت و بحران اوکراین ناپایداری آن را به‌خوبی نشان داد. از اواخر سال ۲۰۲۱، تقابل با روسیه به عنوان بنیان ایدئولوژیک همبستگی میان اروپا و آمریکا شکل گرفت. دنیای قدیم (اروپا) بیشترین هزینه را در این تقابل پرداخت، اما این ناراحتی با عامل “خویشاوندی ایدئولوژیک” (محکومیت اخلاقی بی‌قید و شرط روسیه و باور راسخ به برتری غرب) و اشتراک در اهداف تا حدی تعدیل شد.

در سال ۲۰۲۵، ایالات متحده موضع خود را تغییر داد و از مداخله مستقیم فاصله گرفت. اروپا در این شرایط، نیاز به طرحی مستقل با محوریت مخالفت با “تهدید روسیه” برای همبستگی ایدئولوژیک احساس کرد. برنامه راهبردی پشت این طرح، همچنان بر امید به شکست احتمالی روسیه استوار است، به شرط آن‌که همه‌گونه کمک به اوکراین ارائه شود. اما آنچه از لابه‌لای سطور می‌توان فهمید، قصد اروپا برای طولانی کردن جنگ اوکراین است، تا در بازه‌ای چهار تا پنج‌ساله، نیروی نظامی بومی‌ای ایجاد کند که به‌زعم آن‌ها، بتواند روسیه را از هرگونه تهاجم نظامی باز بدارد.

همبستگی دیپلماتیک دوستانه علیه دشمن مشترک، سومین روش از رویه‌های دیپلماتیک در دورانی است که با بحران نظم بین‌المللی مشخص می‌شود. کشورهای اتحادیه اروپا از این طرح علیه روسیه استفاده می‌کنند اما در واقع، روسیه نیز به آن روی آورده است. به عنوان مثال، همکاری روسیه و چین، اگرچه رسماً علیه کشورهای ثالث نیست، اما برای هماهنگی اقدامات علیه فشار هماهنگ غرب بر روسیه و چین است. کشورهای دیگری نیز وجود دارند که به دلایل مختلف و عمدتاً به دلیل افزایش فشار اقتصادی ایالات متحده، همراه با انگیزه‌های سیاسی خاص، به این ترتیبات همکاری می‌پیوندند. برخی از موارد اخیر، حملات واشنگتن به برزیل و آفریقای جنوبی است (که نگرش‌های شخصی رئیس جمهور ایالات متحده به وضوح در این موضوع آشکار است). جغرافیای همدردی‌ها و رقابت‌ها در حال گسترش است. به عنوان مثال، پاکستان، اندونزی یا به همین ترتیب، آفریقای جنوبی نسبت به اقدامات اسرائیل در غزه بی‌تفاوت نبودند.

دیپلماسی غیرمستقیم میان دشمنانی که در موازنه قدرت به هم مرتبط هستند، چهارمین نوع فعالیت دیپلماتیک است. قرار گرفتن در این وضعیت به این معنی است که هیچ شانسی برای پیروزی نظامی و دستیابی به اهداف استراتژیک از طریق رویارویی مستقیم وجود ندارد. این نوع به طرق مختلف بین ایالات متحده و چین و بین هند و پاکستان وجود دارد؛ عناصر جداگانه‌ای از آن را می‌توان در روابط بین اسرائیل و ایران یافت. پس از روی کار آمدن دونالد ترامپ، این رویکرد در روابط بین روسیه و ایالات متحده شکل گرفت، زیرا ایالات متحده متوجه شده که هیچ مقدار کمک نظامی به اوکراین اجازه نمی‌دهد که این کشور دست بالا را داشته باشد، بلکه می‌تواند ایالات متحده را در بحرانی عمیق‌تر درگیر کند و خطرات جنگ هسته‌ای را ایجاد کند. با این حال، دونالد ترامپ از فکر کردن به موازنه قدرت خودداری می‌کند و (حداقل فعلاً) از مذاکرات ساختارمند ارائه شده از سوی روسیه اجتناب می‌کند. هدف نهایی او برقراری صلح سریع، توقف عملیات نظامی در خط مقدم، اعلام یک موفقیت دیپلماتیک بزرگ و تمرکز بر مسائل دیگری است.

در نهایت، همبستگی کشورهای متحد بر اساس منافع اقتصادی مشترک، پنجمین نوع فعالیت دیپلماتیک است. طرح همکاری در این زمینه باید به اندازه کافی ساده، عادلانه و برای همه روشن باشد. همچنین باید نتایج ملموس و قابل قبول برای همه طرف‌ها داشته باشد و از اجرای توافقات حمایت کند. نمونه‌ای از این موضوع، سازمان کشورهای صادرکننده نفت (اوپک پلاس) است؛ با وجود تنوع اعضای آن، این سازمان سال‌ها امکان هماهنگی اقدامات اصلی‌ترین تأمین‌کنندگان انرژی را فراهم کرده است.

کشورهای عضو اتحادیه اقتصادی اوراسیا نیز از همین اصل پیروی می‌کنند. اگرچه جهت‌گیری‌های سیاسی آنها یکسان نیست، مزایای اقتصادی آشکار همکاری بر همه ملاحظات دیگر ارجحیت دارد. این اصل همچنین پایه مذاکرات غیررسمی درباره روش‌های جدید تسویه اقتصادی مبتنی بر ارزهای ملی، ارزهای دیجیتال و همچنین دارایی‌ها و ترتیبات دیگر است، که دامنه آن با استفاده ایالات متحده از دلار و سیستم مالی ملی‌اش برای فشار به مخالفان، گسترده‌تر می‌شود. معاملات محرمانه با نتایج عمل‌گرایانه می‌توانند کشورهای متعددی را که به توسعه و رفاه علاقه‌مندند، متحد کنند و به مرور زمان ظهور نظام جدیدی از روابط مالی و اقتصادی را نزدیک‌تر سازند.

عملکرد دیپلماتیک بنیادین نیز همچنان باقی است و به ایجاد و حفظ روابط ساختارمند بین کشورهای بزرگ ادامه می‌دهد، همان‌طور که در مورد روسیه و چین و همچنین در اتحادیه اقتصادی اوراسیا، بریکس، سازمان همکاری شانگهای و سایر سازمان‌ها مشاهده می‌کنیم.

انواع دیپلملسی ذکر شده یعنی: عملکرد دیپلماتیک بنیادین بین طرفین، معاملات عملی و محدود، دیپلماسی همبستگی ایدئولوژیک، «استراتژی‌های کوتاه‌مدت» فرصت‌طلبانه و روابط رئیس- خدمتگذار به صورت موازی وجود دارند و دائماً دچار تغییر و تحول می‌شوند.

دیپلماسی کامل از نمونه‌های جایگزین خود متمایز است، زیرا پایانش از پیش تعیین‌شده نیست. این موضوع به خودی خود قابل فهم است. گفت‌وگوها قرار است به توافقی متقابل و قابل قبول منجر شوند که بر اساس امتیازدهی از سوی همه طرف‌ها شکل می‌گیرد. اما در عمل، این امر پس از پایان جنگ سرد به‌ویژه در مواردی که منازعات بزرگ و سرنوشت‌ساز مطرح است، بسیار کم‌رخ می‌دهد. باور بر این بود که باید به نتیجه «مطلوب» که بر اساس مفهوم عدالت در کشورهای پیشرو غربی تعیین شده بود، دست یافت. نمونه شاخص این موضوع یوگسلاوی در مراحل مختلف فروپاشی‌اش است. تلاش‌هایی نیز برای اعمال همین الگو در سوریه صورت گرفت. نمونه‌های دیگری نیز وجود دارد.

خود این موضوع لزوماً به معنای نیت بد نیست، اما این رویکرد بر این فرض استوار است که در یک مناقشه، طرفی حق دارد و طرفی ناحق است. توافق باید به نفع طرف حق باشد و طرف ناحق تنها می‌تواند به شرایط کمی ملایم‌تر نه بیشتر از آن امیدوار باشد. بدیهی است که تقصیر یا بی‌گناهی بر اساس مفاهیمی که در نظم لیبرال بین‌المللی نهفته است، تعیین می‌شد و هیچ تفسیر دیگری پذیرفته نبود. به همین دلیل است که بسیاری رویکرد دونالد ترامپ را که در مناقشه روسیه و اوکراین از اوکراین حمایت نکرد و صرفاً  به دنبال پایان درگیری‌ها بود، انقلابی می‌دانستند. اما در واقع، این چیزی جز بازگشت به روش معمول نیست.

دیپلماسی در دوره‌ای که نظم جهانی رو به فروپاشی است و مراکز جدیدی از تضاد دائماً ظهور می‌کنند، فضای بیشتری برای عمل دارد. اما وظیفه آن حل این تضادها نیست، بلکه حفظ آن‌ها در سطحی است که از بروز بحران‌های فاجعه‌بار جلوگیری کرده و حداقل همکاری لازم را ممکن سازد.

هدف متغیر جنگ‌ها

یک نظام بین‌المللی چندقطبی که مبتنی بر سیستم‌ کنترل و توازن باشد، شکل نگرفته است. هیچ بازیگر واحدی اکنون قادر نیست نظم را در بحران‌های منطقه‌ای و محلی حفظ کند. ایالات متحده که تا همین اواخر خود را به عنوان ضامن نظام معرفی می‌کرد، اکنون قدرت کافی برای مدیریت چندین بحران همزمان را ندارد. در حال حاضر، توانایی‌های این کشور محدود به مداخلات سریع نظامی یا دیپلماتیک است که عمدتاً با هدف اعلام نتیجه انجام می‌شوند.

جهانی بدون قوانین یا ضابطان آشکار، حس نا‌راحتی ایجاد می‌کند. اگرچه نظم در روابط بین‌الملل هرگز قاعده تاریخی نبوده است، اما اکثریت قریب به اتفاق افراد زنده امروز در جهانی زندگی کرده‌اند که تحت یک نظم خاص بوده است؛ این نظم برای آن‌ها آشناست. نبود هرگونه نظم، امری غیرعادی به نظر می‌رسد.

با این حال، منشأ قواعدی که هر نظم بین‌المللی را شکل می‌دهند چیست؟ این قواعد همه از طریق درگیری‌های درون غربی طی چندین قرن پدید آمده‌اند، دوره‌ای که غرب نه تنها پیشرو در سیاست جهانی بود بلکه اساساً تجسم سیاست جهانی بود. روابط درون غرب و با غرب تنها بخشی از سیاست جهانی امروز است که گاهی بیشتر و گاهی کمتر اهمیت دارد. باقی جهان همان مفهوم قواعدی را که غرب درک می‌کند، به اشتراک نمی‌گذارد. پس منشأ قواعد مشترکی که برای برقراری نظم جهانی لازم است، چیست؟

برای چهارصد سال، درگیری‌های نظامی برای تعیین قواعد بازی جریان داشته است، از جمله این اصل که یک قدرت غالب می‌تواند به طور سیستماتیک شرایط خودخواهانه‌ای را بر دیگران تحمیل کند. این مبارزه طولانی نتوانسته است به نتیجه مطلوبی منجر شود. پس از سه دهه برتری ایالات متحده، آشکار شده است که این برتری با وجود برتری عظیم قدرت کلی آمریکا، غیرممکن است. بزرگ‌ترین چالش در برابر سیاست هژمونیک اکنون از درون خود جامعه آمریکا سرچشمه می‌گیرد، جامعه‌ای که دیگر وضعیت را برای آمریکا مفید نمی‌داند.

اهدافی که از درگیری‌هایی با ماهیت متفاوت مانند درگیری‌های داخلی یا جنگ‌های سرزمینی ناشی می‌شوند، ممکن است به صورت فرضی بیشتر قابل دستیابی باشند. نمونه اخیر آن، بازپس‌گیری کنترل آذربایجان بر قره‌باغ است. دهه‌های گذشته نشان داده‌اند که جدایی‌طلبی و بازپس‌گیری سرزمینی، با وجود برخی عوامل، کارآمد هستند، در حالی که پروژه‌های بازسازی دولت‌های موجود از طریق اصول دموکراسی لیبرال به وسیله مداخله نظامی، موفق نبوده‌اند.

با این حال، محاسبه دقیق هزینه‌های هرگونه عملیات نظامی غیرممکن است. همانطور که تعیین قیمتی که جامعه حاضر است برای موفقیت بپردازد نیز غیرممکن است. نه دولت‌ها و نه جوامع، به دنبال قمار بر سر پیروزی در یک مواجهه نظامی را ندارند. ایالات متحده به این واقعیت پی برده است که دیگر نمی‌تواند مانند گذشته از برتری جهانی خود بهره‌برداری کند و هرگونه تلاش برای حفظ کامل آن هزینه‌های هنگفتی در پی خواهد داشت. روسیه نیز حاضر نیست ثبات اجتماعی-اقتصادی خود را برای پیروزی قطعی در یک منازعه نظامی به خطر بیندازد.

یک استثنا، تجاوز مستقیم تمام‌عیار است، اما احتمال چنین اقدامی علیه یک ابرقدرت هسته‌ای تقریباً صفر است. در واقع، مشکلات داخلی تنها تهدید واقعی برای بقای قدرت‌های هسته‌ای بزرگ محسوب می‌شوند. هند و پاکستان حاضر نیستند توسعه خود را برای حل مسئله سرزمینی به خطر بیندازند، اما این مناقشه را به عنوان بخشی از دیپلماسی گسترده‌تر خود ادامه خواهند داد.

شاید اهدف جنگ‌ها تغییر کرده باشد. در دوره معاصر هدف دیگر پیروزی کامل نیست، بلکه حفظ موازنه است که برای دوره‌ای از توسعه نسبی صلح‌آمیز لازم است. این نکته بازگشتی دیگر به دوران‌های تاریخی نسبتاً دور است.

جایگزینی نهادها

نظام کنونی با هیچ یک از بازیگران اصلی بیش از حد ناعادلانه رفتار نمی‌کند؛ به عبارت دیگر، آن‌قدر معیوب نیست که نیازمند راه‌حل‌های انقلابی باشد. جهان در مسیر خود به سوی خودآگاهی، تحولات اجتماعی و سیاسی متعددی را تجربه کرده و یاد گرفته است چگونه طبیعت را مدیریت کند و مهار مخرب‌ترین فرآیندهای اجتماعی-سیاسی را در دست گیرد. این توانایی اکنون به سطح قابل توجهی رسیده است.

به نظر می‌رسد دوران ایده‌های بزرگ، نظریه‌های کلی، برنامه‌های جامع و انتظارهای فراوان به پایان رسیده است. جهان برای تعمیم‌های گسترده یا پروژه‌های یکسان برای همه بیش از حد تکه‌تکه و بسیار ناهمگون است. با این وجود، ساختار فعلی جهانی به احتمال زیاد در آینده نزدیک تغییر نخواهد کرد. کشورها در وضوح برنامه‌های آینده خود متفاوت هستند که در این میان کشورهای جنوب جهانی پیشتازند، زیرا بر فراهم کردن بیشترین فرصت‌های توسعه تمرکز کرده‌اند. پس از آنها چین، روسیه و ایالات متحده قرار دارند که رفاه داخلی را به عنوان عامل تعیین‌کننده در اولویت قرار می‌دهند، اما تحت فشار اضافی حفظ جایگاه قدرت بزرگ خود نیز هستند. در انتهای فهرست اروپا قرار دارد که از پرچمدار نظم لیبرال جهانی به یک نظاره‌گر در این جهان چندقطبی جدید تبدیل شده است. برنامه‌های ملی — حتی بلندپروازانه‌ترین آن‌ها — بر پایه فرصت‌های موجود و روش‌های واقع‌بینانه و در دسترس برای گسترش آن‌ها استوارند؛ و نیازی به بازسازی بنیادین نظم جهانی ندارند.

با این حال، نظام سیاسی و اقتصادی به طور مداوم مکانیسم‌های جدیدی برای انطباق و مدیریت زندگی اجتماعی و اقتصادی ایجاد می‌کند تا مانع از آن شود که عوامل تصادفی باعث وقوع فجایع سیستماتیک بزرگ شوند. هوش مصنوعی، ابزاری که در سطحی کیفی جدید عمل می‌کند، در آینده قادر خواهد بود این وظیفه را انجام دهد. به طور تاریخی، پیشرفت تکنولوژیک هرگز اقتدار عقل را کاهش نداده است. برای مثال، چاپخانه امکان تولید حجم زیادی از مطالب بی‌معنی را فراهم کرد، اما در عین حال تقاضا برای سواد و مهارت‌های لازم برای تسلط بر فناوری‌های پیچیده‌تر را افزایش داد. امیدواریم همین موضوع درباره هوش مصنوعی نیز صادق باشد.

عدم امکان وقوع انقلاب در سیاست جهانی، تغییرات بزرگ را محدود کرده و آن‌ها را به موضوعاتی در حد بحث و گفتگو تا عمل در سطوح ملی و بین‌المللی تبدیل کرده است. این وضعیت جستجوی خودجوش و مستمری برای راه‌حل‌های جایگزین جدید را به وجود آورده است که نه تنها از انباشت مشکلات بحرانی جلوگیری می‌کند، بلکه واقعیتی متفاوت را شکل می‌دهد. این موضوع عمدتاً به حوزه‌ای مربوط می‌شود که اقتصاد با ابزار اصلی حکمرانی دولت، یعنی سیاست اجتماعی، تلاقی دارد. با این حال، چنین جایگزین‌هایی در حوزه روابط بین‌الملل نیز پدید می‌آیند، جایی که میانجی‌گری قدرت‌های بزرگ و متوسط جایگزین نهادهای بین‌المللی رو به زوال می‌شود (مطابق آنچه پیش‌تر درباره شیوه‌های دیپلماتیک گفته شد).

واقعیتی که اکنون توسط این جایگزین‌ها شکل می‌گیرد، ممکن است به طور عمیقی متفاوت از ایده‌آل‌هایی باشد که از تجربه دوره‌های گذشته به دست آمده است. این تفاوت در تمامی حوزه‌های سیاست عمومی از مدیریت اقتصاد جهانی گرفته تا قواعد و هنجارهای رفتاری (ارزش‌ها) و روش‌های حل تعارضات اجتناب‌ناپذیر و یافتن راه‌حل‌ها (دیپلماسی) گسترده است. به تدریج، این جایگزین‌ها در حال شکل دادن به ساختار جدیدی از سیاست جهانی هستند، سیستمی که احتمالاً در مواجهه با چالش‌ها و تهدیدات بسیار پایدارتر از ساختارهای سخت و غیرقابل انعطاف گذشته خواهد بود. شایستگی و ماموریت اصلی سیستم‌های پیشین، در نهایت، تجسم و توجیه توازن قوا میان دولت‌های پیشرو بود. فرآیندهای مدرن ممکن است به وضعیتی منجر شوند که در آن توازن متغیر کمتر بحرانی شود و قواعد جهانی موجود عملاً دموکراتیک‌تر شوند.

مشکل بنیادین بی‌عدالتی که ناشی از تفاوت در توانایی‌های قدرتی دولت‌هاست، در نهایت قابل حل نیست. با این حال، نظام حاضر عادلانه‌تر از نظام‌های پیشین — چه امپریالیستی، چه دو قطبی، و چه دوره کوتاه تک‌قطبی در روابط بین‌الملل — است. این تا حدی به مدل کنونی بازمی‌گردد که مقاومت بیشتری در سطح جهانی در برابر چالش‌های ناشی از مشکلات داخلی جوامع و رفتارهای خودجوش خارجی آن‌ها از خود نشان می‌دهد. به عنوان مثال، جهان توانست بحران جهانی پاندمی را هرچند با هزینه قابل توجهی پشت سر بگذارد؛ نظام بین‌المللی خود را با تحریم‌ها، جنگ‌های تجاری و منازعات متعارف وفق داده است. از همه مهم‌تر، ظهور «اکثریت جهانی» به عنوان پدیده‌ای نوظهور بسیار قابل توجه است — گروهی از کشورها که از مشارکت در منازعات پرهیز می‌کنند، جانب هیچ طرفی را نمی‌گیرند، اما همچنان آماده همکاری با همه هستند.

بنابراین، جهان مدرن به طرز شگفت‌انگیزی در برابر چالش‌هایی که توسط موتورهای توسعه‌اش ایجاد می‌شوند، مقاومت نشان می‌دهد. این پایداری تلاشی برای چسبیدن به روابط قدیمی یا حفظ فرصت‌های منسوخ‌شده در حالی که نظام بین‌المللی ساخته شده توسط غرب در حال کنار رفتن است، نیست. بلکه ناشی از تغییر بنیادی‌تر در ساختار جهانی و توسعه درونی دولت‌هاست. این تغییرات «بزرگ‌ترین از زمان…» نیستند بلکه صرفاً نمایانگر عصری جدید هستند که نیازی به مقایسه با هیچ دوره دیگری ندارد.

 

[۱] patron-client relationship

لینک کوتاه : https://www.iras.ir/?p=13144
  • نویسنده : اولگ باربانوف، آنتون بسپالوف، تیموفی بورداچف، فئودور لوکیانف، آندری سوشنتسوف و ایوان تیموفی‌یف
  • منبع : موسسه مطالعات ایران و اوراسیا (ایراس)
  • 721 بازدید

برچسب ها

ثبت دیدگاه

انتشار یافته : ۰
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.