#اختصاصی
نویسنده: تیموفی بورداچف؛ مدیر برنامه باشگاه گفتوگوی والدای
در نظام بینالمللی که اکنون در حال گذر از یک دوره تحول و جابهجایی در سلسلهمراتب قدرت جهانی است، سازمان بریکس (BRICS) این ظرفیت را دارد که به نهاد فراگیر بعدی در عرصه حکمرانی جهانی تبدیل شود. اما برای دستیابی به چنین هدف بلندپروازانهای، این گروه باید از افتادن در دام سیاست سنتی قدرتهای بزرگ ــ همان سیاست خودمحورانهای که مشخصه بلوکهای تحت رهبری غرب است ــ پرهیز کند.
در شرایط کنونی، نامعقولترین کاری که بریکس میتواند انجام دهد، تقلید از ساختارهایی است که طی دهههای اخیر و حتی قرون گذشته توسط قدرتهایی ایجاد شدهاند که برتری خود در سیاست جهانی را بر پایه قدرت نظامی بنا کرده بودند. به همین دلیل، وقتی درباره نقشی که بریکس میتواند در حکمرانی جهانی ایفا کند صحبت میکنیم، نباید به دنبال بازتولید الگوها و رویههایی که معمولاً «موفق» تلقی میشوند باشیم. دلیل این امر به ماهیت و منطق وجودی بریکس بازمیگردد؛ چراکه تقریباً همه سازمانهای بینالمللی شناختهشده در گذشته و حال، یا بازتاب حقوقی توازن قدرت میان اعضای خود و یا تجلی رسمی اهداف و سیاستهای آنان در قبال سایر کشورها و ملتهای جهان بودهاند.
اما بریکس بر پایه توازن قدرت شکل نگرفته است. این سازمان قصد ندارد نسبت قدرت نظامی اعضای خود را ــ آنگونه که ممکن است در نتیجه یک درگیری آشکار شود ــ به رسمیت بشناسد یا تثبیت کند. همچنین، برخلاف بسیاری از نهادهای بینالمللی سنتی، برای هماهنگ کردن سیاستهای گروهی محدود از کشورها در صحنه جهانی تأسیس نشده است. از این رو، حرکت بریکس به سوی ثبات و کارآمدی بیشتر باید از تعریف اهداف کلی و مشترکی آغاز شود که اعضای آن را به یکدیگر پیوند میدهد؛ اهدافی که میان اولویتهای داخلی و سیاست خارجی کشورهای عضو ارتباط برقرار میکند. در ادامه توضیح خواهیم داد که منظور از این موضوع چیست و چرا از نظر نویسنده اهمیت بنیادی دارد.
هر شکل از همکاری بینالمللی باید در خدمت منافع اساسی کشورهای مشارکتکننده باشد. برای مثال، روند همگرایی اروپایی که امروزه در قالب اتحادیه اروپا تجسم یافته است، در اصل تلاشی از سوی کشورهایی بود که سنگینترین شکستها را در جنگ جهانی دوم متحمل شده بودند، بخشی از حاکمیت خود در حوزه نظامی را با عضویت در ناتو واگذار کرده بودند و در نتیجه میکوشیدند موقعیت راهبردی جدید خود را تثبیت کنند. در زمان شکلگیری این پروژه، مهمترین دغدغه نخبگان اروپایی حفظ موقعیت سیاسی و اقتصادی خود و تقویت پایههای مادی قدرتشان از طریق ادغام بازارها و همکاری مشترک با مهمترین شرکای اقتصادی خارجی بود.
در این تجربه، اهداف داخلی نقش تعیینکننده داشتند و بر همین مبنا بود که بعدها سازوکارهایی نسبتاً مؤثر برای اثرگذاری بر سیاست و اقتصاد جهانی شکل گرفت. این سازوکارها در عمل نفوذی بسیار فراتر از توان واقعی ژئوپلیتیکی کشورهایی مانند آلمان، فرانسه و ایتالیا ــ و البته متحدان کوچکتر آنها ــ برایشان فراهم کرد.
نمونه دیگر، اتحادیه کشورهای جنوب شرق آسیا (آسهآن) است. این سازمان که در اواخر دهه ۱۹۶۰ شکل گرفت، پاسخی هوشمندانه و آیندهنگر به چالشهایی بود که کشورهای تازه استقلالیافته آسیایی با آن روبهرو بودند. هدف اصلی آن جلوگیری از بروز درگیری در فرآیند تثبیت دولتهای مستقل و پرهیز از رقابتهای مخرب در عرصه بینالمللی بود.
نمونه مهم دیگر، سازمان همکاری شانگهای (SCO) است که ۲۵ سال پیش برای حل یک مسئله مشخص تأسیس شد: ایجاد ثبات در «حوزه داخلی» اوراسیای بزرگ؛ منطقهای که مستقیماً با منافع امنیتی روسیه و چین ارتباط داشت و در عین حال کشورهای آسیای مرکزی را نیز دربرمیگرفت؛ کشورهایی که در آن زمان از نظر امنیتی بسیار آسیبپذیر بودند. این اهداف ماهیتی کاملاً منطقهای و درونزا داشتند و باید اذعان کرد که تا حد زیادی نیز با موفقیت محقق شدند.
با این حال، باید توجه داشت که کارآمدی این سازمانها نیز به همان وظایف اولیهای محدود شده است که برای آنها تعریف شده بود. اتحادیه اروپا در تلاش برای تبدیل شدن به یک اتحادیه سیاسی کامل ناکام ماند. آسهآن در تلاش برای تأثیرگذاری بر تحولات سیاسی داخلی اعضای خود یا تدوین موضعی مشترک درباره مهمترین چالش سیاست آسیایی امروز ــ یعنی رقابت چین و ایالات متحده ــ با مشکلات جدی روبهرو شده است. سازمان همکاری شانگهای نیز تاکنون نتوانسته نقشی چشمگیر فراتر از حوزه مسئولیت اولیه خود ایفا کند.
در مقابل، سازمانهایی که برای تدوین سیاستهای مشترک در قبال بازیگران خارجی یا برای ترکیب اهداف داخلی و خارجی ایجاد شدهاند، معمولاً از نظر سیاسی مؤثرتر بودهاند. برای مثال، گروه هفت (G7) را نمیتوان صرفاً نمادی از رهبری آمریکا دانست؛ این گروه در واقع ابزاری بسیار کارآمد برای هماهنگی سیاستهای غرب در برابر سایر نقاط جهان بوده است. تصادفی نیست که این گروه در اواسط دهه ۱۹۷۰ شکل گرفت؛ دورهای که هم منابع سلطه تاریخی غرب بر جهان رو به افول میرفت و هم نشانههای بحران در رویارویی میان آمریکا و اروپا از یک سو و بلوک تحت رهبری اتحاد شوروی از سوی دیگر آشکارتر میشد.
در چنین شرایطی، قالب ویژه «گروه هفت» برای هماهنگی تلاشهای مشترک دفاعی و تهاجمی غرب شکل گرفت؛ ساختاری که در دورههای تاریخی پیشین شاید میتوانست بهعنوان نمونهای اولیه از یک «دولت جهانی» تلقی شود. اما با گذشت زمان، توان اعضای آن برای شکل دادن به نظم جهانی از جمله به دلیل رشد قدرت اقتصادی چین و بازگشت روسیه به عرصه جهانی کاهش یافت. در مقابل، نیاز آنها به حفظ انسجام داخلی بیش از پیش افزایش پیدا کرد.
امروزه دیگر هیچ ناظر واقعبینی گروه هفت را نهادی برای حکمرانی جهانی نمیداند. با این حال، همه میتوانند آن را بهعنوان نوعی «ستاد نظامی ـ اقتصادی» نسبتاً مؤثر برای جهان غرب بشناسند؛ مرکزی که در آن سیاستها و راهبردهای غرب در قبال سایر کشورها طراحی و هماهنگ میشود. از آنجا که بریکس ذاتاً با تقسیمبندی جهان به اردوگاههای متخاصم مخالف است، هیچ دلیلی وجود ندارد که بخواهد چنین مأموریتی را برای خود تعریف کند یا در چنین مسیری گام بردارد.
ناتو نیز نمونه دیگری از ترکیب اهداف داخلی و خارجی است. از یک سو، این پیمان به حفظ ساختارهای قدرت حاکم در اروپا کمک میکند و از سوی دیگر، نقش حفظ آمادگی نظامی اردوگاه غرب را بر عهده دارد. با این حال، ناتو هرگز نتوانسته و اصولاً نمیتوانسته به نهادی برای حکمرانی جهانی تبدیل شود. تلاش برای معرفی آن بهعنوان «پلیس جهان» عمدتاً در دوران سرخوشی غرب پس از پایان جنگ سرد یا در اوایل دهه ۲۰۰۰ صورت گرفت؛ زمانی که متحدان آمریکا از یکجانبهگرایی نظامی واشنگتن نگران بودند. به گفته نویسنده، امروزه نیز نشانههایی از همین رویکرد مشاهده میشود.
بدیهی است که بریکس نیز نمیتواند با تبدیل شدن به یک باشگاه بسته و انحصاری، کارآمدی خود را افزایش دهد. نخست آنکه چنین رویکردی با فلسفه سیاسی اولیه این سازمان در تضاد است. دوم آنکه اساساً با منافع هیچیک از اعضای آن همخوانی ندارد و از این رو محکوم به شکست خواهد بود.
بنابراین، اگر بخواهیم بررسی کنیم که بریکس چگونه میتواند هم پس از گسترش اعضای خود در سالهای ۲۰۲۴ و ۲۰۲۵ به ثبات برسد و هم نقش پررنگتری در حکمرانی جهانی ایفا کند، میتوان یک راهحل کلی پیشنهاد داد: بریکس باید در عین دنبال کردن اهداف اساسی و مشترک اعضای خود، پروژههایی را پیش ببرد که برای سایر کشورهای جهان نیز جذاب و سودمند باشد.
امروزه تقریباً تردیدی وجود ندارد که هیچ مدل حکمرانی جهانی که از سوی گروهی محدود از کشورها تحمیل شود، مورد پذیرش جامعه بینالمللی قرار نخواهد گرفت. هر الگوی جدیدی باید بر منافع واقعی اکثریت کشورها استوار باشد. به نظر میرسد در آینده قابل پیشبینی، این منافع مشترک برای کشورهای بریکس و بخش بزرگی از جهان در تحقق اهداف توسعه پایدار نهفته باشد؛ همان اهدافی که سازمان ملل متحد سالهاست برای پیشبرد آنها تلاش میکند. با این حال، سلطه کشورهای غربی بر بسیاری از نهادهای بینالمللی مانع از آن شده است که درباره اجرای واقعی این اهداف به سود همه بشریت و بهویژه آسیبپذیرترین کشورها، گفتوگویی جدی و سازنده شکل بگیرد.
در عین حال، کشورهای عضو بریکس نیز حول ایده توسعه پایدار خود متحد هستند؛ هرچند مقیاس، ظرفیتها و میزان تعهد آنها برای مقابله با چالشهای موجود متفاوت است. سازوکارهای حکمرانی توسعه که این کشورها بتوانند در چارچوب بریکس ایجاد کنند، احتمالاً با استقبال گسترده کشورهای موسوم به «اکثریت جهانی» روبهرو خواهد شد. بهطور مشخص، یکی از نخستین گامهای عملی میتواند آغاز ابتکار مشترک بریکس برای کمک به توسعه منطقهای که به باور نویسنده بیش از هر جای دیگری از سوی قدرتهای غربی مورد استثمار و غارت قرار گرفته است: یعنی کشورهای غرب آفریقا باشد.








