#اختصاصی
مازیار مظفری فلارتی، دانشیار، دانشگاه تهران
سعدی در گلستان میگوید: “خانه از پایبست ویران است / خواجه در بند نقش ایوان است”. این تعبیر میتواند بیتی مناسب برای تحلیل پیمان دفاعی عربستان سعودی، ترکیه و پاکستان باشد؛ پیمانی که در ظاهر، با زبان امنیت جمعی، تعهد متقابل و همکاری دفاعی، تصویری از شکلگیری یک چارچوب امنیتی جدید در جهان اسلام ارائه میکند، اما در سطح بنیادیتر، هنوز با پرسشهایی درباره میزان همگرایی منافع، تعریف مشترک از تهدید، اعتماد متقابل و آمادگی اعضا برای تحمل هزینههای واقعی یک بحران مواجه است. به بیان دیگر، مسئله اصلی نه صرفاً وجود پیمان، بلکه قابلیت تبدیل تعهدات اعلامشده به رفتار جمعی در شرایط بحران است.
از این منظر، نباید صرف امضای توافق را با شکلگیری یک ائتلاف راهبردی منسجم یکسان دانست. تجربه روابط بینالملل نشان داده است که فاصله قابلتوجهی میان “ائتلاف روی کاغذ” و “ائتلاف در میدان” وجود دارد. پیمانهای دفاعی زمانی از ظرفیت بازدارندگی پایدار برخوردار میشوند که اعضای آنها نهتنها تهدیدهای مشترکی را شناسایی کنند، بلکه درباره حدود تعهد، میزان هزینهای که حاضرند بپردازند و شرایطی که آنها را به اقدام نظامی مشترک وادار میکند نیز برداشت نسبتاً مشابهی داشته باشند. در مورد عربستان سعودی، ترکیه و پاکستان، چنین همگرایی هنوز بهطور کامل شکل نگرفته است.
اهمیت این مسئله زمانی بیشتر میشود که پیمان در متن بحران گستردهتر امنیتی در غرب آسیا ارزیابی شود. جنگ آمریکا و ر رژیم صهیونیستی اسرائیل علیه ایران، حملات حوثیها، آسیبپذیری زیرساختهای انرژی و کشتیرانی و افزایش نگرانی کشورهای حوزه خلیج فارس درباره قابلیت اتکای تضمینهای امنیتی خارجی — بهویژه چتر حمایتی ایالات متحده که به دلیل ترجیحِ آشکارِ منافع رژیم صهیونیستی بر امنیت شرکای عرب (که در جنگ اخیر برای آنها مسجل شد)، با چالش “شکاف در بازدارندگی “(Deterrence Gap) مواجه گشته است ——محیطی را ایجاد کردهاند که در آن دولتهای منطقه بهدنبال افزایش گزینههای امنیتی خود هستند. این رویکرد بهویژه تحت تأثیر ناکارآمدی تضمینهای امنیتی در بحرانهای پیشین — نظیر ترورهای هدفمند در امارات، حملات مکرر به کشورهای عربی منطقه و اقدام تهاجمی اسرائیل علیه قطر — شکل گرفته است؛ چرا که در تمامی این موارد، تضمینکنندگان خارجی عملاً از ارائه واکنش بازدارنده یا حمایت عملی بازماندند. بنابراین، این توافق را میتوان نه لزوماً نشانه ظهور یک بلوک نظامی منسجم، بلکه بخشی از راهبرد “مدیریت ابهام” در عرصه امنیت منطقه دانست.
در این میان، دیدگاه پاکستان اهمیت ویژهای دارد. اسلامآباد طی دهههای گذشته نشان داده است که ظرفیت نظامی خود را نه صرفاً بهعنوان ابزار دفاع ملی، بلکه بهعنوان یکی از منابع قدرت اقتصادی و دیپلماتیک خود نیز به کار میگیرد. همکاری دفاعی با عربستان، استقرار نیرو، آموزش نظامی و ارائه خدمات امنیتی در برابر پشتیبانی اقتصادی، سرمایهگذاری و همکاری انرژی، بخشی از رابطهای گستردهتر میان دو کشور بوده است. از این منظر، پیمان جدید را میتوان ادامه همان الگو دانست که در آن قدرت نظامی پاکستان به سرمایهای برای کسب منابع و افزایش وزن دیپلماتیک تبدیل میشود.
این منطق برای اسلامآباد اهمیت مضاعفی دارد، زیرا پاکستان همزمان با محدودیتهای اقتصادی، فشارهای امنیتی در مرز افغانستان، مشکلات داخلی و رقابت پایدار با هند مواجه است. در چنین شرایطی، نزدیک شدن به عربستان و ترکیه میتواند منابع جدیدی برای اقتصاد پاکستان فراهم کند و در عین حال جایگاه آن را در معادلات امنیتی جهان اسلام ارتقا دهد. از همین رو، انگیزه پاکستان برای مشارکت در چنین ترتیبی الزاماً به معنای آمادگی برای ورود به جنگی جدید در غرب آسیا نیست.
این تمایز بسیار مهم است. اگر هدف اصلی پاکستان کسب منابع، حفظ روابط با عربستان و افزایش وزن ژئوپلیتیکی باشد، آنگاه باید میان ارزش اقتصادی پیمان و ارزش نظامی آن در یک جنگ واقعی تفکیک قائل شد. تجربه سال ۲۰۱۵ و تصمیم پارلمان پاکستان برای عدم مشارکت مستقیم در ائتلاف سعودی در جنگ یمن همچنان نمونهای مهم از محدودیتهای این نوع همکاری است. پاکستان میتواند به عربستان در حوزه آموزش، دفاع هوایی، استقرار نیرو و همکاری نظامی کمک کند، اما این الزاماً به معنای آن نیست که در صورت وقوع جنگ مستقیم میان عربستان و ایران یا تشدید درگیری با حوثیها، اسلامآباد حاضر خواهد بود هزینه کامل تعهد دفاعی خود را پرداخت کند.
همین مسئله درباره ترکیه نیز مطرح است. آنکارا از یک سو علاقهمند به گسترش حضور خود در خلیج فارس، توسعه بازار صنایع دفاعی و افزایش نقش خود در ترتیبات امنیتی منطقه است؛ از سوی دیگر، روابط ترکیه با ایران صرفاً رابطهای خصمانه یا رقابتی نیست. ایران برای ترکیه همسایه، شریک اقتصادی، بازیگری مهم در مسائل انرژی و یکی از عناصر دائمی معادلات امنیتی پیرامون آن است. بنابراین، تبدیل یک همکاری دفاعی با عربستان به تعهدی برای رویارویی مستقیم با ایران، هزینههایی دارد که با منافع گستردهتر آنکارا الزاماً سازگار نیست.
در نتیجه، تعبیر مولانا در اینجا نیز قابل استفاده است: “هر کسی از ظن خود شد یار من / از درون من نجست اسرار من”. سه دولت در کنار یکدیگر قرار گرفتهاند، اما الزاماً از یک نقطه عزیمت و با یک تصور واحد از آینده امنیت منطقه حرکت نمیکنند. عربستان بهدنبال کاهش آسیبپذیری و تنوعبخشی به شرکای امنیتی است؛ پاکستان به منابع اقتصادی، جایگاه منطقهای و مدیریت رقابت با هند میاندیشد؛ و ترکیه افزایش نفوذ، استقلال راهبردی و گسترش ظرفیتهای اقتصادی و دفاعی خود را دنبال میکند. بنابراین، همگرایی آنها بیشتر همگرایی منافع مقطعی است تا الزاماً همگرایی راهبردی عمیق.
از منظر عربستان سعودی، پیمان را باید در چارچوب تلاش ریاض برای کاهش وابستگی به یک تضمینکننده خارجی تفسیر کرد. تجربه سالهای اخیر، از حملات به زیرساختهای انرژی گرفته تا تهدیدات موشکی و پهپادی و بیثباتی در مسیرهای کشتیرانی، آسیبپذیری ساختار امنیتی عربستان را آشکار کرده است. در چنین شرایطی، ایجاد روابط دفاعی موازی با پاکستان و ترکیه به ریاض امکان میدهد که مجموعه بزرگتری از گزینهها را در اختیار داشته باشد. هدف الزاماً جایگزین کردن ترکیه و پاکستان با ایالات متحده نیست؛ بلکه کاهش انحصار یک شریک خارجی بر معماری امنیتی کشور است.
این تمایز، یکی از مهمترین نکات تحلیلی درباره پیمان است. اگر ریاض به این نتیجه رسیده باشد که هیچ قدرت خارجی بهتنهایی نمیتواند امنیت آن را تضمین کند، راهبرد منطقی آن ایجاد نوعی «سبد امنیتی» است؛ یعنی ترکیبی از روابط با آمریکا، پاکستان، ترکیه و دیگر بازیگران. چنین رویکردی بیشتر با مفهوم hedging یا موازنهسازی میان گزینههای مختلف سازگار است تا شکلگیری یک اتحاد کلاسیک.
از منظر هند، اما تصویر متفاوت است. نزدیکتر شدن پاکستان به عربستان و ترکیه میتواند جایگاه اسلامآباد را در یکی از مهمترین حوزههای اقتصادی و امنیتی هند ارتقا دهد. هند روابط اقتصادی گستردهای با کشورهای خلیج فارس دارد و طی سالهای اخیر شبکهای از روابط امنیتی و ژئوپلیتیکی خود را با امارات متحده عربی، رژیم صهیونیستی ، یونان، قبرس و دیگر شرکا توسعه داده است. در این زمینه، نزدیکی سهجانبه عربستان، ترکیه و پاکستان را نمیتوان صرفاً بهعنوان یک ترتیبات غرب آسیایی مطالعه کرد؛ این تحول بخشی از شبکه وسیعتر رقابتهای هند و پاکستان نیز محسوب میشود.
بهویژه نزدیکی ترکیه و پاکستان و همسویی آنها با جمهوری آذربایجان، در برابر تعمیق روابط هند با ارمنستان، نشان میدهد که سیاست ائتلافی در غرب آسیا و قفقاز میتواند با رقابتهای جنوب آسیا پیوند بخورد. بنابراین، اهمیت این پیمان برای دهلینو نه فقط در ظرفیت نظامی مستقیم آن، بلکه در افزایش ارزش ژئوپلیتیکی پاکستان نهفته است. اگر اسلامآباد بتواند خود را بهعنوان تأمینکننده امنیت برای یکی از مهمترین قدرتهای اقتصادی خلیج فارس تثبیت کند، سرمایه سیاسی و دیپلماتیک آن در برابر هند نیز افزایش خواهد یافت.
با این حال، نباید در ارزیابی تهدید برای هند اغراق کرد. افزایش همکاری دفاعی پاکستان با عربستان و ترکیه لزوماً به معنای ایجاد یک جبهه مشترک علیه هند نیست. منافع عربستان در حفظ روابط اقتصادی و انرژی با هند بسیار گسترده است و ریاض بعید است که صرفاً به دلیل روابط امنیتی با پاکستان، روابط خود با یکی از مهمترین شرکای اقتصادی آسیایی خود را قربانی کند. بنابراین، اینجا نیز با همان مسئله بنیادی مواجهیم: همکاری امنیتی الزاماً به همسویی کامل سیاسی تبدیل نمیشود.
از منظر نظری، این پیمان را میتوان نمونهای از ظهور ائتلافهای انعطافپذیر و چندلایه در یک محیط بینالمللی در حال تغییر دانست. در دورهای که اعتماد به تضمینهای امنیتی آمریکا در برخی کشورهای منطقه کاهش یافته، بازیگران منطقهای تلاش میکنند با ایجاد روابط همزمان و متداخل، ریسکهای خود را توزیع کنند. نتیجه لزوماً تشکیل بلوکهای سخت و پایدار نیست؛ بلکه شبکهای از همکاریهای دفاعی، اقتصادی و دیپلماتیک است که ممکن است در یک موضوع با یکدیگر همکاری کنند و در موضوعی دیگر رقیب یا حتی طرف مذاکره باشند.
از این زاویه، مهمترین پرسش درباره پیمان این نیست که «آیا حمله به یکی، به معنای حمله به همه خواهد بود؟» بلکه این است که در چه شرایطی، هر سه کشور حاضر خواهند بود برای تحقق این تعهد هزینه واقعی بپردازند؟ اگر بحران آینده به رویارویی مستقیم با ایران منجر شود، آیا پاکستان حاضر است روابط خود با تهران را به خطر اندازد؟ آیا ترکیه حاضر است منافع اقتصادی و امنیتی خود با ایران را فدای تعهدی جدید کند؟ و آیا عربستان حاضر خواهد بود در شرایطی که هزینههای اقتصادی و انرژی یک جنگ منطقهای بسیار بالا است، شرکای خود را وارد جنگ کند؟
پاسخ به این پرسشها میزان واقعی بازدارندگی پیمان را روشن خواهد کرد. اگر پاسخ منفی یا مشروط باشد، آنگاه پیمان بیشتر یک سازوکار بیمه سیاسی و امنیتی است تا یک اتحاد نظامی به معنای کلاسیک. پاکستان از آن منابع و اعتبار میگیرد؛ عربستان گزینههای امنیتی خود را افزایش میدهد؛ ترکیه حضور منطقهای خود را تثبیت میکند؛ و هر سه کشور بدون آنکه الزاماً خود را به جنگی مشخص متعهد کنند، پیام سیاسی مشترکی ارسال میکنند.
از همین رو، ادعا درباره شکلگیری یک “چتر هستهای” نیز باید با احتیاط بررسی شود. برخورداری پاکستان از توان هستهای، به خودی خود به معنای انتقال تضمین هستهای به عربستان نیست. میان داشتن قابلیت هستهای، اعلام بازدارندگی هستهای و تعهد رسمی به استفاده از آن برای دفاع از متحد فاصلهای جدی وجود دارد. بنابراین، نسبت دادن خودکار قابلیت هستهای پاکستان به امنیت عربستان میتواند بیش از آنکه واقعیت راهبردی را توضیح دهد، به بزرگنمایی سیاسی پیمان کمک کند.
در نهایت، استعاره سعدی بیش از آنکه به معنای بیارزش بودن پیمان باشد، باید بهعنوان هشداری درباره فاصله میان “نقش ایوان” و “پایبست” فهمیده شود. نقش ایوان این پیمان روشن است: تصویر همکاری سه قدرت مهم جهان اسلام، پیام کاهش وابستگی به یک قدرت خارجی، افزایش گزینههای امنیتی عربستان، ارتقای موقعیت پاکستان و گسترش حضور ترکیه. اما پایبست هنوز در معرض آزمون است: منافع متفاوت، برداشتهای متفاوت از تهدید، روابط پیچیده با ایران، محاسبات اقتصادی و محدودیتهای داخلی.
بنابراین، اهمیت واقعی این پیمان شاید نه در تبدیل شدن آن به یک «ناتوی اسلامی»، بلکه در نشان دادن شیوه جدید مدیریت ناامنی توسط قدرتهای منطقهای باشد. بازیگران دیگر الزاماً منتظر یک تضمینکننده واحد نمیمانند؛ بلکه بهدنبال توزیع ریسک، تنوعبخشی به شرکا و ایجاد شبکهای از گزینههای موازی هستند. این راهبرد تنها به این مثلث محدود نمیماند؛ برای نمونه، کنشگریِ فعالِ هند در مسیر “تنوعبخشی راهبردی (Strategic Diversification)” — از تقویتِ همگرایی با ایران و کشورهای عربی (نظیر عراق، امارات و قطر )، تا بسط نفوذ در حوزه قفقاز (ارمنستان و گرجستان) و حتی یارگیریِ راهبردی با یونان و قبرس و اسرائیل بهعنوان رقبای سرسختِ ترکیه — گویای همین واقعیت است که بازیگرانِ قدرت در پی شکستنِ انحصارِ وابستگیهای سنتیاند. این روند، در عین حال که به افزایش مانور سیاسی و انعطافپذیریِ این بازیگران میانجامد، خطرِ تداخل منافع و پیچیدهتر شدن رقابتهای ائتلافی را نیز بهطور تصاعدی افزایش میدهد.
از این منظر، پیمان عربستان–ترکیه–پاکستان را بهتر است نه بهعنوان آغاز یک نظم امنیتی کاملاً جدید، بلکه بهعنوان نشانهای از بحران نظم امنیتی موجود و تلاش بازیگران برای سازگاری با آن مطالعه کرد. خانه الزاماً فرو نریخته است؛ اما پایبست آن نیز چنان مستحکم نیست که بتوان صرفاً با نقشآفرینی ظاهری بر دیوارهای آن، از استحکام بنا سخن گفت. به تعبیر سعدی، مسئله اصلی همچنان “پایبست” است، نه “نقش ایوان.”









