#اختصاصی
نویسنده: ابراهیم رضایی راد، عضو گروه مطالعات آسیای مرکزی و قفقاز موسسه ایراس
مقدمه
در روایت غالب درباره حادثه ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ و پیامدهای آن، افغانستان و عراق میدانهای اصلی تحلیل بودهاند. جایی که جنگ علیه تروریسم به شکل مستقیمترین صورت خود تهاجم نظامی، اشغال و دولتسازی تجلی یافت. اما در سایه این دو میدان نبرد پرسر و صدا، منطقهای دیگر به شکلی کمتوجهتر اما نه کماهمیتتر، دستخوش یکی از عمیقترین بازآراییهای ژئوپلیتیک دوران پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در منطقه آسیای مرکزی شد. پنج جمهوری پسا شوروی یعنی قزاقستان، ازبکستان، ترکمنستان، قرقیزستان و تاجیکستان که تا پیش از سپتامبر ۲۰۰۱ عمدتاً در حاشیه توجه راهبردی غرب قرار داشتند، ظرف چند هفته به گرهگاه لجستیکی، امنیتی و در نهایت رقابتی میان قدرتهای بزرگ بدل شدند.
پیامدهای ۱۱ سپتامبر برای آسیای مرکزی را نمیتوان صرفاً در چارچوب حضور موقت پایگاههای نظامی آمریکایی خلاصه کرد. آنچه در این منطقه رخ داد، فرآیندی سهلایه بود: نخست، ورود ایالات متحده به فضایی که پیشتر عملاً در انحصار ژئوپلیتیک روسیه و به نوعی حیات خلوت روسیه قرار داشت. دوم، واکنش راهبردی مسکو و پکن که به شکلگیری و تحکیم سازوکارهای چندجانبه رقیب در رأس آنها سازمان همکاری شانگهای انجامید و سوم، بهرهبرداری حکومتهای محلی آسیای مرکزی از گفتمان جهانی مبارزه با تروریسم برای مشروعیتبخشی به سرکوب داخلی و تحکیم اقتدارگرایی. حاصل این فرآیند سهگانه، منطقهای بود که بیستوپنج سال پس از آن رویداد، همچنان در میانه رقابت سهجانبه آمریکا، روسیه و چین گرفتار مانده و میراث آن دوران را، هم در ساختار نهادی و هم در الگوهای حکمرانی خود، حمل میکند.
- زمینه: از هارتلند مکیندر تا خلأ دهه ۱۹۹۰
برای فهم اهمیتی که آسیای مرکزی پس از ۱۱ سپتامبر یافت، باید به سنت دیرینه ژئوپلیتیک کلاسیک بازگشت. هلفورد مکیندر در نظریه معروف «هارتلند» آسیای مرکزی و اروپای شرقی را قلب جغرافیایی جهان دانست و استدلال کرد که هر قدرتی که بر این جزیره جهانی مسلط شود، میتواند بر کل نظام بینالملل تفوق یابد. نزدیک به یک قرن بعد، زبیگنیو برژینسکی در کتاب تأثیرگذار خود، شطرنج بزرگ ، همین منطقه را بالکان اوراسیا نامید. فضایی شکننده و پرتنش که به دلیل خلأ قدرت پس از فروپاشی شوروی، به میدان رقابت طبیعی میان روسیه، چین، ایران، ترکیه و ایالات متحده بدل خواهد شد. ((Brzezinski, 1997
آنچه ۱۱ سپتامبر انجام داد، تسریع پیشبینی برژینسکی بود، هرچند نه از طریق رقابت مستقیم بلکه از دریچه ضرورت عملیاتی جنگ در افغانستان. در همین راستا، بری بوزان و اوله ویور در نظریه مجموعه امنیتی منطقهای استدلال میکنند که پویایی امنیتی مناطق پیرامونی مانند آسیای مرکزی عمدتاً درونزا و محلی است اما در لحظات بحران میتواند به شکل موقت با نظم امنیتی جهانی نفوذ متقابل پیدا کند. (Buzan and Wæver, 2003) سالهای ۲۰۰۱ تا ۲۰۰۵ دقیقاً چنین لحظهای بود: آسیای مرکزی، که تا پیش از آن یک مجموعه امنیتی نسبتاً بسته تحت سیطره روسیه محسوب میشد، به طور موقت به زیرمجموعهای از نظام امنیتی جهانی مبارزه با تروریسم پیوند خورد. این پیوند موقت، اما پیامدهای دائمی برای این منطقه بر جای گذاشت.
برای درک عمق تحولی که پس از ۱۱ سپتامبر رخ داد، باید وضعیت آسیای مرکزی در دهه ۱۹۹۰ را به خاطر آورد. فروپاشی اتحاد شوروی در ۱۹۹۱ این پنج جمهوری را به طور ناگهانی و بدون آمادگی نهادی وارد نظام بینالملل کرد. برخلاف اروپای شرقی که مسیر روشنی به سوی ادغام در نهادهای اروپایی-آتلانتیکی داشت، آسیای مرکزی فاقد چنین چشماندازی بود. رهبران این جمهوریها که اغلب همان نخبگان حزب کمونیست دوران شوروی بودند، نظامهای سیاسی نیمهاقتدارگرا یا کاملاً اقتدارگرا برپا کردند و در عین حال، وابستگی اقتصادی و امنیتی گستردهای به روسیه حفظ کردند. تلاش روسیه برای بازسازماندهی این فضا در قالب جامعه کشورهای مستقل مشترکالمنافع (CIS) نیز موفقیت محدودی را به دنبال داشت.
در همین دوره، تهدید بنیادگرایی اسلامی بهویژه از سوی جنبش اسلامی ازبکستان (IMU) و طالبان افغانستان به تدریج در حال شکلگیری بود، اما توجه بینالمللی به آن محدود بود. حملات بمبگذاری تاشکند در ۱۹۹۹ و نفوذهای مسلحانه IMU به دره فرغانه در ۱۹۹۹ و ۲۰۰۰ هشدارهایی بودند که عمدتاً نادیده گرفته شدند (International Crisis Group, 2001). به بیان دیگر، آسیای مرکزی پیش از ۱۱ سپتامبر، منطقهای «فراموششده» به معنای واقعی کلمه بود نه به این دلیل که فاقد تهدید امنیتی بود، بلکه به این دلیل که هیچ قدرت بزرگی انگیزه کافی برای سرمایهگذاری راهبردی در آن نمیدید. این وضعیت ظرف چند هفته پس از سپتامبر ۲۰۰۱ به طور کامل دگرگون شد.
- حضور نظامی آمریکا: از پایگاهها تا دالان توزیع شمالی
واکنش سریع ایالات متحده به حملات ۱۱ سپتامبر و آغاز عملیات آزادی پایدار در افغانستان، نیاز فوری به دسترسی لجستیکی و پایگاههای عملیاتی نزدیک به خاک افغانستان را پدید آورد. ازبکستان، با مرز مشترک با افغانستان و زیرساخت باقیمانده از دوران شوروی، نخستین و مهمترین شریک منطقهای واشنگتن شد. توافقنامه وضعیت نیرو (SOFA) میان دو کشور در ۷ اکتبر ۲۰۰۱ امضا شد. تنها یک ساعت پیش از آغاز کارزار هوایی علیه افغانستان و به نیروهای آمریکایی اجازه استفاده از پایگاه هوایی قارشی-خانآباد معروف به K2 را داد؛ پایگاهی که تا ۱۵۰۰ نیروی آمریکایی را میزبانی میکرد و نقش محوری در عملیات ویژه، جستوجو و نجات و پشتیبانی لجستیکی ایفا کرد.
به موازات آن، قرقیزستان نیز در دسامبر ۲۰۰۱ فرودگاه بینالمللی مانس، نزدیک بیشکک را در اختیار نیروهای ائتلاف قرار داد. پایگاه مانس، که بعدها به مرکز ترانزیت مانس تغییر نام یافت، ظرف دوازده سال فعالیت خود بیش از ۵.۳ میلیون نظامی از ۲۶ کشور را جابهجا کرد و به گرهگاه اصلی ورود و خروج نیرو به افغانستان بدل شد. نکته حائز اهمیت و اغلب مغفول در روایتهای رایج، این است که استقرار این پایگاهها بدون رضایت ضمنی روسیه ممکن نبود. پوتین در آن مقطع، در ازای همکاری با واشنگتن در جنگ افغانستان، امیدوار بود سکوت مشابهی از سوی غرب درباره عملیات روسیه در چچن دریافت کند محاسبهای کوتاهمدت که دریچهای را گشود که طی چند سال از کنترل مسکو خارج شد. (. (Cooley, 2012
با تشدید ناامنی در مسیرهای زمینی پاکستان از ۲۰۰۸ به بعد، ایالات متحده و ناتو به مسیر جایگزینی برای تأمین تدارکات نیروهای خود در افغانستان نیاز پیدا کردند. پاسخ به این نیاز، شکلگیری دالان توزیع شمالی (Northern Distribution Network) بود. شبکهای از مسیرهای ریلی و جادهای که از بنادر بالتیک و دریای سیاه، از طریق روسیه، قزاقستان و ازبکستان، به افغانستان میرسید( Kuchins and other, 2009).
این شبکه که در نیمه دوم سال ۲۰۰۹ عملیاتی شد، به تدریج بخش عمدهای از تدارکات ناتو را جابهجا کرد و برای نخستین بار، جمهوریهای آسیای مرکزی را به عنوان شرکای لجستیکی مستقیم در یک عملیات نظامی غربی درگیر کرد.
اهمیت دالان توزیع شمالی صرفاً لجستیکی نبود. این شبکه به دولتهای منطقه بهویژه ازبکستان و قزاقستان اهرم چانهزنی قابلتوجهی در برابر واشنگتن داد و همزمان وابستگی متقابلی میان ناتو و زیرساخت حملونقل تحت کنترل روسیه پدید آورد. وضعیتی که با نظریه وابستگی متقابل سلاحشده قابل تحلیل است: کنترل بر گرههای زیرساختی حیاتی، حتی در روابط ظاهراً همکاریجویانه، ابزار نفوذ راهبردی ایجاد میکند. مسکو از همان ابتدا از این اهرم آگاه بود و در سالهای بعد، بهویژه پس از بحران اوکراین در ۲۰۱۴، از آن برای اعمال فشار بر مسیرهای ترانزیتی بهره برد.(. (Farrell And Newman, 2019
- سازمان همکاری شانگهای، اخراج از K2 و مشروعیتبخشی به سرکوب داخلی
حضور نظامی آمریکا در آسیای مرکزی، هرچند در ابتدا با رضایت ضمنی روسیه و چین همراه بود، اما به سرعت به منبع نگرانی راهبردی برای هر دو قدرت بدل شد. سازمان همکاری شانگهای (SCO)، که در ۲۰۰۱ تنها چند ماه پیش از ۱۱ سپتامبر با عضویت روسیه، چین و چهار جمهوری آسیای مرکزی (بهجز ترکمنستان) تأسیس شده بود، به تدریج به یکی از سازوکارهای هماهنگی مسکو و پکن برای مهار نفوذ غرب در منطقه تبدیل شد. نقطه عطف این روند، نشست سران سازمان همکاری شانگهای در آستانه در ۵ ژوئیه ۲۰۰۵ بود. جایی که اعضا در بیانیهای مشترک، از اعضای ائتلاف ضدتروریسم خواستند برای پایاندادن به حضورشان در تأسیسات موقت آسیای مرکزی، با توجه به پایان یافتن فاز فعال عملیات نظامی در افغانستان، جدول زمانی مشخصی ارائه دهند. نکته ظریف و برخلاف قرائت سادهانگارانهای که این بیانیه را صرفاً محصول فشار مشترک مسکو و پکن میداند آن است که بند مربوط به تعیین جدول زمانی در واقع به درخواست خود اسلام کریموف، رئیسجمهور ازبکستان، به متن نهایی بیانیه افزوده شد، در حالی که روسیه و چین بهدنبال تعدیل لحن آن بودند. واقعیتی که نشان میدهد پویایی این تصمیم، بیش از یک بلوک یکپارچه روسی-چینی در برابر غرب، ترکیبی از منافع متقاطع مسکو، پکن و تاشکند بود.(. (Iwashita, 2008
این بیانیه، که تنها چند هفته پیش از تصمیم ازبکستان برای اخراج نیروهای آمریکایی از پایگاه K2 صادر شد، نشانه آشکاری از هماهنگی راهبردی مسکو-پکن-تاشکند بود. رویدادهای اندیجان در مه ۲۰۰۵ که در ادامه به آن پرداخته میشود بهانه فوری این تصمیم شد، اما زمینه ساختاری آن، نگرانی مشترک روسیه و چین از تثبیت حضور دائمی نظامی آمریکا در حیاط خلوت آنها بود. تا نوامبر ۲۰۰۵، نیروهای آمریکایی به طور کامل از K2 خارج شدند و اسلام کریموف رسماً همکاری امنیتی با واشنگتن را متوقف کرد. تحولی که در چارچوب تحلیلی درباره راهبردهای «مقابله با هژمونی» بازیگران منطقهای در برابر قدرتهای بزرگ خارج از منطقه قابل تبیین است، هرچند این چارچوب را باید با احتیاط بهکار برد، چرا که انگیزه فوری تاشکند واکنش تنبیهی به انتقاد غرب از اندیجان با انگیزه ساختاری مسکو و پکن محدودسازی نفوذ بلندمدت آمریکا لزوماً یکسان نبود. (Cooley, 2012
شاید عمیقترین و در عین حال کمتوجهترین پیامد ۱۱ سپتامبر برای آسیای مرکزی، نه در حوزه نظامی یا دیپلماتیک، بلکه در حوزه حکمرانی داخلی رخ داد. حکومتهای اقتدارگرای منطقه بهویژه اسلام کریموف در ازبکستان به سرعت دریافتند که گفتمان جهانی جنگ علیه تروریسم ابزاری بینظیر برای مشروعیتبخشی بینالمللی به سرکوب داخلی است. مخالفان سیاسی، فعالان مذهبی مستقل و حتی منتقدان اقتصادی، اکنون میتوانستند تحت برچسب افراطگرای اسلامی یا همدست تروریسم سرکوب شوند، بدون آنکه واشنگتن که به همکاری امنیتی این کشورها برای جنگ افغانستان نیاز مبرم داشت اعتراض جدی مطرح کند.
رویداد اندیجان در ۱۳ مه ۲۰۰۵ اوج این پویایی بود. پس از فراریدادن مسلحانه ۲۳ کارآفرین محلی متهم به افراطگرایی اسلامی از زندان، اعتراضی گسترده در میدان بابر شهر اندیجان شکل گرفت که نیروهای امنیتی ازبکستان با شلیک بیرویه به آن پاسخ دادند. دولت ازبکستان تلفات را ۱۷۳ نفر عمدتاً از میان مهاجمان تروریست و مأموران اعلام کرد. اما تحقیقات میدانی بر پایه مصاحبه با دهها شاهد عینی، نتیجه گرفت که تلفات واقعی به مراتب بیشتر و در حد چند صد غیرنظامی بوده، هرچند بستهشدن کامل شهر توسط مقامات ازبک مانع از تعیین رقم دقیق شد (Human Rights Watch, 2005). دولت کریموف این کشتار را به عنوان عملیات مشروع علیه تروریستها توجیه کرد روایتی که پیشتر توسط همان چارچوب گفتمانی مبارزه جهانی با تروریسم مشروعیت یافته بود. واکنش نسبتاً ملایم اولیه واشنگتن به این رویداد، در مقایسه با محکومیت صریحتر اتحادیه اروپا، میتواند بهعنوان شاهدی بر این خوانده شود که در معادله راهبردی پسا ۱۱ سپتامبر، دسترسی نظامی بهطور موقت بر ملاحظات مربوط به حقوق بشر اولویت یافته بود. هرچند این تفسیر را نباید بهمعنای انکار وجود انتقادهای دیپلماتیک واشنگتن، ولو محدود دانست. الگوی کلیتر اتکا به گفتمان ضدتروریسم برای مشروعیتبخشی به سرکوب در تاجیکستان، قزاقستان و تا حدی قرقیزستان نیز با اشکال ملایمتر و کممستندتر تکرار شد؛ هرچند شدت و مستندسازی این موارد با نمونه اندیجان قابلمقایسه نیست(. (Cooley, 2012
- از میدان نظامی به میدان اقتصادی: ظهور چین و کریدورهای انرژی
در حالی که توجه نظامی واشنگتن معطوف به افغانستان بود، چین به آرامی و بدون سروصدا، حضور اقتصادی خود در آسیای مرکزی را گسترش میداد. این روند که پیش از ۱۱ سپتامبر آغاز شده بود، در دو دهه پس از آن شتاب گرفت و با آغاز طرح یک کمربند، یک راه در ۲۰۱۳ به اوج خود رسید طرحی که خود شی جینپینگ آن را نخستین بار در سخنرانی خود در قزاقستان اعلام کرد. خطوط لوله گاز آسیای مرکزی-چین (که ترکمنستان، ازبکستان و قزاقستان را به شبکه انرژی چین متصل میکند) و سرمایهگذاریهای گسترده زیرساختی چین در راهآهن، جاده و معادن، به تدریج وابستگی اقتصادی منطقه را از محور مسکو به محور پکن منتقل کرد.
این جابهجایی را میتوان با نظریه آلبرت هیرشمن درباره وابستگی نامتقارن تجاری (Hirschman, 1980) تحلیل کرد: هرچه سهم چین در تجارت خارجی و سرمایهگذاری مستقیم خارجی جمهوریهای آسیای مرکزی افزایش یافت، اهرم نفوذ سیاسی پکن نیز به همان نسبت رشد کرد بدون آنکه نیازی به حضور نظامی مستقیم باشد؛ روندی که آن را در چارچوب وسیعتر رقابت و همکاری روسیه و چین در آسیای مرکزی می توان مشاهده کرد. (Stronski and Ng, 2018 البته باید میان دو حوزه نفوذ تفکیک قائل شد: در حوزه اقتصادی، وزن چین بهطور پیوسته در حال افزایش است، اما در حوزه امنیتی، روسیه از طریق سازمان پیمان امنیت جمعی و پایگاههای نظامی باقیمانده همچنان بازیگر غالب باقی مانده است. بر همین اساس ادعای جایگزینیِ کامل روسیه توسط چین، دستکم در افق زمانی کنونی، ادعایی گزافه خواهد بود. با این حال، میتوان استدلال کرد که پیامد بلندمدتتر ۱۱ سپتامبر برای آسیای مرکزی، نه صرفاً حضور موقت نظامی آمریکا، بلکه خلأ قدرتی بود که این حضور و عقبنشینی متعاقب آن در برابر گسترش تدریجی نفوذ اقتصادی چین ایجاد کرد. به بیان دیگر، در حالی که واشنگتن بر جنگ تمرکز داشت، پکن بر زیرساخت سرمایهگذاری میکرد؛ رقابتی نامتقارن که پیامدهای آن، دستکم در بُعد اقتصادی، اکنون بهروشنی قابلمشاهده است.
- عقبنشینی آمریکا و میراث ناتمام: آسیای مرکزی در دوران پساآمریکایی
روند عقبنشینی نظامی آمریکا از آسیای مرکزی، که با اخراج از K2 در ۲۰۰۵ آغاز شده بود، در سالهای بعد تداوم یافت. رئیسجمهور تازهمنتخب قرقیزستان، الماس بیک آتامبایف، در نوامبر ۲۰۱۱ اعلام کرد که پایگاه مانس تا تابستان ۲۰۱۴ همزمان با برنامه خروج نیروهای ایساف از افغانستان بسته خواهد شد. این تعهد در سپتامبر ۲۰۱۲، هنگامی که روسیه در بازدید پوتین از بیشکک، در ازای تمدید پانزدهساله اجاره پایگاه نظامی کانت و بخشش نزدیک به ۵۰۰ میلیون دلار از بدهی قرقیزستان، عملاً تثبیت شد. توالیای که نشان میدهد انگیزه سیاسی اولیه آتامبایف بعداً با محرک مالی مشخصی از سوی مسکو تقویت و نهایی شد. پارلمان قرقیزستان در ژوئن ۲۰۱۳ رسماً تاریخ خروج را ۱۱ ژوئیه ۲۰۱۴ تعیین کرد و در ژوئن ۲۰۱۴ آخرین نظامیان آمریکایی مرکز ترانزیت مانس را ترک کردند رویدادی که به معنای واقعی کلمه، پایان آخرین پایگاه نظامی مستقیم آمریکا در آسیای مرکزی بود.
این روند هفت سال بعد، با سقوط کابل به دست طالبان در اوت ۲۰۲۱، به نقطه پایانی نمادین خود رسید. خروج آشفته آمریکا از افغانستان نهتنها بیست سال حضور نظامی غرب در منطقه را به پایان رساند، بلکه بار دیگر جمهوریهای آسیای مرکزی را در برابر پرسش امنیتی مشابه دهه ۱۹۹۰ قرار داد: چگونه با یک افغانستان بیثبات، بدون حمایت چتر امنیتی غربی، همسایگی کنند؟ واکنش تاجیکستان که همچنان میزبان پایگاه نظامی شماره ۲۰۱ روسیه باقی ماند و رویکرد محتاطانهتر ازبکستان و ترکمنستان در قبال طالبان، بازتاب همین بازگشت به منطق امنیتی پیشا ۱۱ سپتامبر بود، هرچند اینبار در سایه نفوذ اقتصادی گسترده چین و حضور امنیتی تثبیتشده روسیه.
بیستوپنج سال پس از ۱۱ سپتامبر، آسیای مرکزی دیگر منطقهای فراموششده نیست، اما نه به این دلیل که آمریکا حضور راهبردی پایداری در آن ایجاد کرد، بلکه به این دلیل که خلأ ایجادشده توسط ورود و خروج آمریکا، دو قدرت دیگر روسیه و چین را در جایگاه بازیگران غالب منطقه تثبیت کرد. این وضعیت را میتوان با نظریه توازن قدرت کلاسیک توضیح داد: دخالت موقت یک قدرت خارج از منطقه، بهجای ایجاد نظم پایدار، عمدتاً پویایی رقابت میان قدرتهای منطقهای مجاور را تشدید کرد. تداوم نقش امنیتی روسیه که در ژانویه ۲۰۲۲ با اعزام نیروهای سازمان پیمان امنیت جمعی برای سرکوب ناآرامیهای قزاقستان بهروشنی نمایان شد در کنار وابستگی زیرساختی فزاینده منطقه به چین، نشان میدهد که شکنندگی امنیتیای که ۱۱ سپتامبر برای نخستین بار توجه جهانی را به آن جلب کرد، هرگز بهطور کامل حل نشد بلکه صرفاً از میدان دید رسانهای غرب خارج شد. حکومتهای آسیای مرکزی با بهرهگیری از تجربه دو دهه گذشته اکنون در موقعیتی بهمراتب پیچیدهتر برای موازنهسازی میان مسکو، پکن و به میزان محدودتر واشنگتن قرار دارند؛ راهبردی که برخی تحلیلگران آن را چندجانبهگرایی محتاطانه یا سیاست چندبرداری (multi-vector diplomacy) مینامند. با این حال، این راهبرد را نباید نشانه استقلال کامل تلقی کرد؛ بلکه بازتاب محدودیتهای ساختاریِ کشورهایی است که همزمان به سرمایه چین، بازار و تسهیلات امنیتی روسیه، و به میزان کمتر، مشروعیتبخشی غرب نیازمندند.
- میراث نهادی: از سازوکار C5+1 تا بازگشت محدود واشنگتن
این که عقبنشینی آمریکا از آسیای مرکزی را عمدتاً در سطح نظامی-لجستیکی همه ماجرا بدانیم و بهتنهایی مبنای نتیجهگیری درباره خروج کامل واشنگتن از منطقه قرار گیرد، ممکن است تصویری ناقص به ما می دهد. واقعیت آن است که همزمان با کاهش تدریجی حضور نظامی، ایالات متحده مسیر موازی و کمهزینهتری از تعامل دیپلماتیک-نهادی را آغاز کرد که، برخلاف پایگاههای نظامی، در برابر فشارهای مسکو و پکن مقاومتر از آب درآمد.
نخستین نشست سازوکار C5+1 در اول نوامبر ۲۰۱۵ در سمرقند و با محوریت جان کری، وزیر امور خارجه وقت آمریکا، برگزار شد، نشستی که پنج جمهوری آسیای مرکزی و ایالات متحده را در قالبی نهادی و منظم گرد هم آورد. برخلاف پایگاههای K2 و مانس که کارکردی صرفاً عملیاتی و وابسته به جنگ افغانستان داشتند، C5+1 از همان ابتدا بهمثابه سازوکاری غیرنظامی و بلندمدت طراحی شد که محورهای تجارت، انرژی، محیطزیست و امنیت منطقهای را دربر میگرفت( Eurasian research Institute,2015).
نکته حائز اهمیت آن است که این سازوکار نهتنها با خروج نیروهای آمریکایی از مانس در ۲۰۱۴ متوقف نشد، بلکه پس از سقوط کابل در ۲۰۲۱ نیز تداوم و حتی تحکیم یافت. در سال ۲۰۲۲، دبیرخانه دائمی C5+1 تأسیس شد و در سپتامبر ۲۰۲۳، جو بایدن نخستین نشست سران این سازوکار را در حاشیه مجمع عمومی سازمان ملل برگزار کرد، رویدادی که برای نخستین بار سطح تعامل را از وزارتخانهای به ریاستجمهوری ارتقا داد ( The White House,2023). این روند در نوامبر ۲۰۲۵، با میزبانی دونالد ترامپ از سران پنج کشور آسیای مرکزی در واشنگتن به مناسبت دهمین سالگرد سازوکار، ادامه یافت. نشستی که عمدتاً حول محور رقابت بر سر منابع معدنی راهبردی و کریدور میانی (ترانسخزر) با روسیه و چین شکل گرفت (Al Jazeera, 2025).
می توان مطرح کرد که عقبنشینی آمریکا از آسیای مرکزی پدیدهای یکپارچه و خطی نبود، بلکه باید آن را به دو مسیر مجزا تجزیه کرد. نخست، مسیر نظامی-عملیاتی که بهطور کامل و قطعی در ۲۰۱۴ با خروج از مانس و سپس ۲۰۲۱ با سقوط کابل به پایان رسید و دوم، مسیر دیپلماتیک-نهادی که نهتنها متوقف نشد، بلکه در غیاب فشار عملیاتی جنگ افغانستان، فضای بیشتری برای بسط یافتن پیدا کرد. به بیان دیگر، آنچه از منظر رسانهای خروج آمریکا از آسیای مرکزی خوانده میشود، در سطح دیپلماسی نهادی نمایانگر بازآرایی است، نه توقف کامل تعامل واشنگتن با منطقه.
همچنین باید در کاربرد استعاره بازی بزرگ جدید احتیاط بیشتری اعمال شود. این استعاره با تقلیلدادن بازیگری حکومتهای محلی به موضوعی صرفاً منفعل در رقابت قدرتهای بزرگ، پویایی واقعی منطقه را سادهانگارانه بازنمایی میکند. در حالی که تداوم و بازفعالسازی سازوکار C5+1 نشان میدهد حکومتهای آسیای مرکزی خود، فعالانه و به میل خویش، در حفظ کانال ارتباطی با واشنگتن در کنار مسکو و پکن مشارکت کردهاند، نه صرفاً بهعنوان میدان منفعل رقابت، بلکه بهعنوان بازیگرانی که از موازنهسازی میان سه قدرت، بهطور راهبردی بهره میبرند.
نتیجه گیری
آسیای مرکزی در روایت رایج تاریخنگاری ۱۱ سپتامبر، همواره در حاشیه افغانستان و عراق باقی مانده است. اما فراتر از بازگویی رویدادها، آنچه این مقاله در پی نشاندادن آن بود، الگویی تکرارشونده در روابط قدرتهای بزرگ با مناطق پیرامونی پساامپراتوری است: نخست، شوکی برونزا فضایی نسبتاً مهجور را به گرهگاه راهبردی بدل میکند. سپس قدرت مداخلهگر، به دلایل عملیاتی یا سیاسی، از صحنه عقب مینشیند و سرانجام قدرتهای مجاور، نه با ورود نظامی که با تحکیم تدریجی نفوذ نهادی و اقتصادی، خلأ برجایمانده را پر میکنند. اگر این الگو که میتوان آن را چرخه فعالسازی و بازجذب پیرامونی نامید به آسیای مرکزی محدود نماند، آنگاه قابلیت تعمیم آن به قفقاز پس از ۲۰۰۸ یا حتی سایر نقاط نیز موضوعی است که پژوهشهای تطبیقی آینده می تواند از آن بهره بگیرد.
تجربه دالان توزیع شمالی و پایگاههای مانس و K2 نشان میدهد زیرساختهای لجستیکی و ترانزیتی نیز، حتی بدون کارکرد نظارتی یا دادهمحور، میتوانند به ابزار اهرم راهبردی بدل شوند. به بیان دیگر، وابستگی متقابل سلاحشده صرفاً پدیدهای اقتصادی-اطلاعاتی نیست، بلکه در حوزه لجستیک نظامی و حملونقل زمینی نیز قابل ردیابی است. گسترش این چارچوب نظری به حوزه زیرساختهای فیزیکی، سهمی است که این پژوهش میتواند به ادبیات موجود بیفزاید.
نسبت میان علیت ۱۱ سپتامبر بهمثابه علت اصلی و همزمانی ۱۱ سپتامبر بهمثابه صرفاً شتابدهنده روندهایی که پیشتر آغاز شده بودند هنوز به صورت کامل حلنشده باقی مانده است. راستی پذیری برای این آزمون برای این پرسش میتواند مقایسه سرعت نهادیسازی سازمان همکاری شانگهای و گسترش سرمایهگذاری چین در سناریوی فرضی بدون ۱۱ سپتامبر باشد. کاری که مستلزم پژوهش کمی و مقایسهای فراتر از دامنه این مقاله است. با این همه، آنچه بیستوپنج سال پس از آن رویداد بیش از پیش آشکار شده، این است که آسیای مرکزی نه یک فصل بسته از تاریخ، بلکه میدانی پویا و تکرارشونده از رقابت قدرتهای بزرگ بر سر انرژی و کریدورهای ترانزیتی باقی مانده است. میراثی که رقابت کنونی بر سر مسیرهای جایگزین روسیه پس از جنگ اوکراین آن را بهروشنی بازتاب میدهد.
- منابع
Al Jazeera. (2025, November 6). Why is Trump hosting Central Asian leaders; are Russia, China his targets? Retrieved from https://www.aljazeera.com/news/2025/11/6/why-is-trump-hosting-c-asia-leaders-can-he-compete-with-russia-china
Brzezinski, Zbigniew. (1997). The Grand Chessboard: American Primacy and Its Geostrategic Imperatives. New York.
Buzan, Barry, & Wæver, Ole. (2003). Regions and Powers: The Structure of International Security. Cambridge: Cambridge University Press.
Cooley, Alexander. (2012). Great Games, Local Rules: The New Great Power Contest in Central Asia. New York: Oxford University Press.
Farrell, Henry, & Newman, Abraham L. (2019). Weaponized Interdependence: How Global Economic Networks Shape State Coercion. International Security, 44(1), 42–۷۹٫
Hirschman, Albert O. (1980). National Power and the Structure of Foreign Trade. Berkeley: University of California Press.
Human Rights Watch. (2005). “Bullets Were Falling Like Rain”: The Andijan Massacre, May 13, 2005. New York
International Crisis Group. (2001). Central Asia: Islamist Mobilization and Regional Security. ICG Asia Report No. 14.
Iwashita, Akihiro. (2008). The Shanghai Cooperation Organization and Japan: Moving Together to Reshape the Eurasian Community. Washington, D.C.: Brookings Institution.
Kuchins, Andrew C., Starr, S. Frederick, Gordon, David A., & Sanderson, Thomas M. (2009). The Northern Distribution Network and the Modern Silk Road: Planning for Afghanistan’s Future. Washington, D.C.: Center for Strategic and International Studies.
Mackinder, Halford J. (1904). The Geographical Pivot of History. The Geographical Journal, 23(4), 421–۴۳۷٫
Nichol, Jim. (2005). Uzbekistan’s Closure of the Airbase at Karshi-Khanabad: Context and Implications. Congressional Research Service Report RS22295. Washington, D.C.: Library of Congress.
Nichol, Jim. (2009). Kyrgyzstan and the Status of the U.S. Manas Airbase: Context and Implications. Congressional Research Service Report R40564. Washington, D.C.: Library of Congress.
Stronski, Paul, & Ng, Nicole. (2018). Cooperation and Competition: Russia and China in Central Asia, the Russian Far East, and the Arctic. Washington, D.C.: Carnegie Endowment for International Peace.
The White House. (2023). C5+1 Leaders’ Joint Statement. Biden White House Archives. Retrieved from https://bidenwhitehouse.archives.gov/briefing-room/statements-releases/2023/09/21/c51-leaders-joint-statement
Eurasian research Institute, (2015). New Format of Dialogue between the U.S. and Central Asian States: C5+1 Initiative. https://www.eurasian-research.org/publication/new-format-of-dialogue-between-the-u-s-and-central-asian-states-c51-initiative/
[۱] اصل این یادداشت در ویژه نامه ۱۱ سپتامبر Clio and the contemporary منتشر شده است.
https://clioandthecontemporary.com/2026/09/09/the-forgotten-battlefield-of-9-11/









